چگونگی سروده شدن «بوی جوی مولیان آید همی»

29 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/banan/buye-juy.mp3]

دریافت فایل بوی جوی مولیان با صدای بنان و مرضیه دانلود آهنگ بوی جوی مولیان با صدای بنان و مرضیه

امیر نصر سامانی تصمیم می گیرد به همراه سپاهیانش به طور موقت در باد غیس (در خراسان آن زمان) اقامت کند، اما خوش آب و هوا بودن این منطقه اقامت امیر را طولانی می کند. لشکریان که دلتنگ شده بودند و نمی‎خواستند بیشتر در آنجا بمانند جرات بیان خواسته‎ی خود را با امیر نداشتند و از رودکی می‎خواهند امیر را به بازگشت ترغیب کند. رودکی که امیر را خوب می‌شناخت تصمیم می‌گیرد با سرودن شعری بخت خود را برای راضی کردن امیر به بازگشت به بخارا بیازماید. رودکی در حضور امیر چنگ زنان قصیده‌ی «بوی جوی مولیان آمد همی» را آغاز می کند. امیر با شنیدن قصیده‌ی رودکی چنان دلتنگ می‌شود که بی کفش و رخت سفر سوار بر اسب تا بخارا می‌تازد!

روایت کامل‌تر را با قلم نظامی عروضی، نویسنده قرن 6 هجری بخوانید.

روایت دیگر مصرع نخست این قصیده چنین است:
بانگ جوی مولیان آید همی
طرفداران این روایت می‌گویند جوی و رود معمولا بانگ دارند و نه بو. البته ضبط «بوی جوی مولیان» در بین مصححان دیوان رودکی مشهورتر است.

چنین آورده‌اند که نصر بن احمد که واسطه عقد اهل سامان بود و اوج دولت آن خاندان ایام ملک او بود و اسباب تمتع و علل ترفع در غایت ساختگی بود، خزائن آراسته ولشکر جرّار و بندگان فرمانبردار زمستان به دارالملک بخارا مقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهرهای خراسان. مگر یک سال نوبت هری بود، به فصل بهار به بادغیس. که بادغیس خرم‎ترین چراخوارهای خراسان و عراق است. قریب هزار ناو هست پر آب و علف که هم یکی لشکری را تمام باشد. چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش بازرسیدند و شایسته‎ی میدان و حرب شدند،نصر بن احمد روی به هری نهاد و به در شهر به مَرغ سپید فرود آمد ولشکرگاه بزد. و بهارگاه بود و شمال روان شد و میوه‎های مالن و کروخ در رسید که امثال آن در بسیار جای‎ها به دست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد.آنجا لشکری برآسود و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ و میوه‎ها بسیار و مشمومات فراوان. لشکری از بهار و تابستان برخورداری تمام یافتند از عمر خویش … زمستان آنجا مقام کردند و از جانب سجستان نارنج آورردن گرفتند و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت. زمستانی گذاشتند در غایت خوشی.
چون بهار درآمد اسبان به بادغیس فرستادند و لشکرگاه به مالین به میان دو جوی بردند و چون تابستان درآمد میوه‎ها در رسید.
امیر نصربن احمد گفت تابستان کجا رویم که از این خوش‎تر مقامگاه نباشد، مهرگان برویم.
چون مهرگان درآمد گفت مهرگان هری بخوریم و برویم و همچنین فصلی به فصل همی انداخت تا چهار سال برین برآمد زیرا که صمیم دولت سامانیان بود و جهان آباد و ملک بی خصم و لشکر فرمانبردار و روزگار مساعد و بخت موافق. با این همه ملول گشتند و آرزوی خانمان برخاست…دانستند که سر آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد.پس سران لشکر و مهتران ملک به نزدیک استاد ابوعبدالله الرودکی رفتند و از ندمای پادشاه هیچکس محتشم‎تر و مقبول‎القول‎تر از او نبود.گفتند به پنج هزار دینار تو را خدمت کنیم، اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این خاک حرکت کند که دل‎های ما آرزوی فرزند همی‎برد و جان ما از اشتیاق بخارا همی‎برآید. رودکی قبول کرد که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او بشناخته، دانست که به نثر با او در نگیرد، روی به نظم آورد و قصیده ای بگفت به وقتی که امیر صبوح کرده بود درآمد و به جای خویش بنشست و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ برگرفت و در پرده‎ی عشاق این قصیده آغاز کرد:

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

پس فروتر شود گوید:

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

چون رودکی بدین بیت رسید امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد وبی‎موزه پای در رکاب خنگ نوبتی در آورد و روی بخارا نهاد چنان که رانین و موزه تا دو فرسنگ در پی امیر بردند، به برونه، و آنجا در پای کرد و عنان تا بخارا هیچ بازنگرفت و رودکی آن پنج هزار دینار مضاعف از لشکر بستد.

نظامی عروضی

چهار مقاله (مجمع النوادر)


جعفر شعار و حسن انوری در کتاب «گزیده‌ی اشعار رودکی» ماجرای بالا را به زبان امروزین چنین نقل کرده‎اند:

«علت سرودن این شعر را چنین نوشته‌اند که نصر بن احمد سامانی در زمستان در بخارا اقامت می‌کرد و در تابستان به سمرقند یا به شهری از شهرهای خراسان می‌رفت. در سالی که به هرات رفته بود، بهار و تابستان را در آنجا گذرانید و به جهت خوشی هوا و فراوانی نعمتها، پاییز و زمستان نیز در آنجا ماند و بدین‎سان اقامت او چهار سال طول کشید. سران و بزرگان که از اقامت دراز و دوری از خانواده دلتنگ شده بودند نزد رودکی آمدند و از او خواستند تا کاری کند که امیر به بخارا بازگردد. رودکی این شعر را سرود و آن‎گاه در مجلس امیر حاضر شد و در پرده‌ی عشاق آغاز به خواندن کرد. چون به بیت «میر سرو است و بخارا …» رسید امیر چنان به هیجان آمد که بی کفش و جامه‌ی سفر بر اسب نشست و رو به بخارا نهاد و تا آنجا هیچ توقفی نکرد»

دولتشاه سمرقندی در کتاب «تذکرةالشعرا» ضمن بیان حکایت فوق با نگاه دقیق خود چنین می‎نویسد:

«… گویند امیر را این قصیده به خاطر چنان ملایم افتاد که موزه در پای ناکرده سوار شد و عزیمت بخارا نمود و عقلا را این حالت به خاطر عجیب می‎نماید که این نظمی ساده و از صنایع و بدایع و متانت عاری. چه اگر در این روزگار سنخنوری مثل این سخن در مجلس سلاطین و امرا عرض کند، مستوجب انکار همگنان شود»


شاعران زیادی پس از رودکی از این قصیده یا وزن و ردیف آن استقبال کرده‌اند. از آن جمله‌اند:

خسرو از مازندران آید همی
یا مسیح از آسمان آید همی
این از آن وزن است گفته رودکی
«یاد جوی مولیان آید همی»
(سنایی غزنوی)

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
(حافظ)

یاد آن سرو روان آید همی
بر تن من باز جان آید همی
طاق ابروی کمانش دیده‌ام
تیر در چشمم کمان آید همی
(سعید نفیسی)

شهری که از دروازه های آن
هم بوی جوی مولیان خیزد
هم یاد یار مهربان آید
(شفیعی کدکنی)

بعضی از شاعران دیگری که از این قصیده‌ استقبال کرده‎اند:
امیرمعزی، وصاف‌الحضره، آذر بیگدلی


مشخصات آهنگ ابتدای این مطلب:
خوانندگان: غلامحسین بنان، مرضیه
آهنگساز: روح الله خالقی
دستگاه: بیات اصفهان
آلبوم: گلهای رنگارنگ (254)

ترسا بچه‌ای دیدم زنار کمر کرده

4 نظر »

ترسا بچه‌ای دیدم زنار کمر کرده
در معجزه‌ی عیسی صد درس ز بر کرده

با زلف چلیپاوش بنشسته به مسجد خوش
وز قبله‌ی روی خود محراب دگر کرده

از تخته‌ی سیمینش یعنی که بناگوشش
خورشید خجل گشته رخساره چو زر کرده

از جادویی چشمش برخاسته صد غوغا
تا بر سر بازاری یک بار گذر کرده

چون مه به کله‌داری پیروزه قبا بسته
زنار سر زلفش عشاق کمر کرده

روزی که ز بد کردن بگرفت دلش کلی
بگذاشته دست از بد صد بار بتر کرده

صد چشمه‌ی حیوان است اندر لب سیرابش
وین عاشق بی‌دل را بس تشنه جگر کرده

دوش آمده پیر ما در صومعه بد تنها
گفت ای ز سر عجبی در خویش نظر کرده

از خویش پرستیدن در صومعه بنشسته
خلق همه عالم را از خویش خبر کرده

بگریخته نفس تو از یار ز نامردی
چون بار گران دیده از خلق حذر کرده

برخیزی اگر مردی در شیوه‌ی ما آیی
تا شیوه‌ی ما بینی در سنگ اثر کرده

یک دردی درد ما در عالم رسوایی
صد زاهد خودبین را با دامن تر کرده

در حلقه چو دیدی خود دردی خور و مستی کن
وانگاه ببین خود را از حلقه به در کرده

چون کوری قرایان عطار عیان دیده
بینایی پیر خود صد نوع سمر کرده

عطار

کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟

32 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/poem/kafshhayam-ku.mp3]

دریافت فایلدانلود آهنگ

باید امشب بروم

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

بوی هجرت می‎آید
بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت *

و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

سهراب سپهری

کتاب: حجم سبز
نام اصلی شعر «ندای آغاز» است.


* شاید اشاره‌ای به فروغ فرخزاد باشد، آنجا که در شعر «تولدی دیگر» می‌گوید:
دستهایم را در باغچه می‎کارم
سبز خواهم شد؛ می‎دانم، می‎دانم، می‎دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


صدا: احمدرضا احمدی
آلبوم: در گلستانه
خواننده: شهرام ناظری
آهنگساز: هوشنگ کامکار

با نیکان به دل دوست باش و با بدان به زبان

بدون نظر »

و بنگر میان نیکان و بدان و با هر دو گروه دوستی کن.

با نیکان به دل دوست باش و با بدان به زبان دوستی نمای تا دوستی هر دو گروه تو را حاصل گردد.

و نه همه حاجتی به نیکان افتد. وقتی باشد که به دوستی بدان حاجت آید به ضرورت، که از دوست نیک مقصود برنیاید. اگرچه راه بردن تو نزدیک بدان، به نزدیک نیکان تو را کاستی درآید. چنان که راه بردن تو به نیکان، نزدیک بدان آبروی فزاید.

و تو طریق نیکان نگه دار که دوستی هر دو قوم تو را حاصل آید.

اما با بی‌خردان هرگز دوستی مکن که دوست بی‌خرد از دشمن بتر بود. که دوست بی‌خرد با دوست از بدی آن کند، که صد دشمن باخرد با دشمن نکند.

و دوستی با مردم هنرمند و نیک عهد و نیک محضر دار، تا تو نیز به آن هنرها معروف و ستوده شوی که آن دوستان تو بدان معروف و ستوده باشند.

و تنهایی دوست‌تر دار از همنشین بد.

عنصرالمعالی کیکاوس

(عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار)
قابوس نامه » در آداب دوست گرفتن

ایران نامه

1 نظر »
چکامه‌ی زیبای زیر، سروده‌ی ادیب و محقق معاصر، سیروس شمیسا است. علی‌رغم دشوار بودن، این قصیده چنان روان سروده شده است که خواندن و لذت بردن از آن حتی بدون فهمیدن تک تک ابیات میسر است. به ویژه قسمت دوم قصیده با آغاز «یادم آمد فتنه‌ی تازیک و تاتار و تَمُر».
پاره هایی از این قصیده نیز من را یاد شعر باشکوه «لزنیه» از آخرین آثار محمد تقی بهار می‌اندازد. هم از نظر مفهوم و هم به این دلیل که هر دو شاعر قصیده‌هایشان را در خارج از کشور و با الهام از آن چه در غربت دیده‌اند برای ایران سروده‌اند. بهار در لزن سوییس و شمیسا در منچستر بریتانیا.

توضیح: مرورگر مورد علاقه‌ی طربستان، فایرفاکس است. چرا که فایرفاکس در مواردی که معنی واژه در متن آورده شده است، آن را با خط چین متمایز می کند.
برای درک بهتر این قصیده، معنی کلمات زیادی به صورت مخفی آورده شده است که با قرار دادن موس بر روی آن کلمه، معنی نمایان می شود. پس برای خواندن این شعر، به طور خاص، توصیه می کنم حتما از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید.

به‌: اسماعیل‌ جان‌
در منچستر باران‌ گرفت‌ و خانه‌نشین‌ شدم‌. روح‌ چامه‌سُرایان‌ باستان‌ در من‌ دمیده‌ بود، شتاب‌ داشتم‌. پاره‌ کاغذی‌ جُستم‌ و به‌ همسرم‌ گفتم‌ تا چای‌ شبانه‌ را سامان‌ دهی‌، آرامش‌ خود را بازیافته‌ام‌. هنوز عطر چای‌ به‌ تمامی‌ در وُثاق‌ سپنجی‌ درنپیچیده‌ بود که‌ اکثر ابیات‌ این‌ چکامه‌ را ــ نه‌ همه‌، شتاب‌ داشتم‌ ـ فرو نوشتم‌.
منچستر، 7/7/2008

ابر آذاری‌ برآمد خیمه‌ بر صحرا کشید

گفت‌ صحرا ای‌ تفو! اسپه به‌ ما دریا کشید

روی‌ عالم‌ تیره‌گون‌ شد، رایت گل‌ سرنگون

این‌ از آنجا، آن‌ از اینجا، هر چه‌ از هر جا کشید

گردبادی‌ کوه‌کن‌ بر دشت‌ پُر خارا خلید

همچنان‌ اکوان‌ که‌ رستم‌ از سر صمّا کشید

تخته ی دکان‌ شکست‌ و رشته ی‌ گوهر گسیخت‌

خط‌ بطلان‌ باد بر اوراق‌ هر کالا کشید

گرچه‌ پروای‌ قیامت‌ بود در آفاق‌ باغ

تیغ‌ هیجا برق‌ بر خورشید، بی‌پروا کشید

شد زمانی‌ در سکوت‌ و حیرت‌ و افسوس‌ و آه

تا که‌ ناگه‌ کاروانی‌ خیمه‌ بر خارا کشید

گوییا بازارگانی‌ آمد از اقصای‌ چین

گونه‌گون‌ بر تخت‌ دکان‌ رزمه ی‌ دیبا کشید

تحفه‌ ی هندی‌ گشاد و طُرفه‌ ی مصری‌ نهاد

بس عجایب‌ بر بساط‌ چادر مینا کشید

کاسه‌ ی چینی‌ گشود و داروی هندی‌ نمود

نافه ی تبت بسود و اذفر سارا کشید

سبز اندر سبز، صحرا باغ‌ گشت‌ و سنگ‌، لعل

از بُن هر ذرّه بیرون ، لؤلؤ لالا کشید

تخت بر شاخ زمرّد کرد مرغ زندباف

رخت‌ بر تخت‌ سلیمان‌ نرگس‌ شهلا کشید

تا صبا صرح ممرّد کرد پای سیب را

دست‌ سِحرش‌ رشته‌های‌ لعل‌ اندر واکشید

***

یادم آمد فتنه ی تازیک و تاتار و تَمُر

تا چه‌ شد بر مام‌ میهن‌ تا چه ها ماما کشید

همّت‌ بومسلم‌ و یعقوب‌ و بابک‌ یاد باد

هر یکی‌ از گوشه‌ای‌ خیلی‌ بدان‌ غوغا کشید

همچنان‌ پسیان‌ و کوچک‌ خان‌ و دشتی‌ زنده‌ باد

گرچه‌ بس‌ اسکندر آمد کینه‌ از دارا کشید

گرچه‌ بر مام‌ وطن‌ بیغاره‌ از بیگانه‌ بود

راست‌ خواهی‌ صد بتر پتیارگی از ما کشید

سینه‌ ی دارا دریده ی‌ دشنه‌ ی مهیار بود

فی‌المثل‌ گر مرهمی‌ هم‌ سورن و سورنا کشید

هند و چین‌ سوی‌ پدر برگشت‌ و گشتش‌ دل‌ قوی‌

مصر و ایران‌ را چه‌ باید گفت‌ دید و یا کشید؟

هیچ‌ پنداری‌ نباشد همچو دیدار استوار

ای‌ بسا گولا که‌ عقبی‌ را دل‌ از دنیا کشید

باز ایران‌ فرّه‌ گشت‌ و باز دوران‌ تازه‌ شد

عاقبت‌ آن‌ فتنه‌ شد از جا به‌ جابلقا کشید

روی‌ عالم‌ لاله‌گون‌ شد پرچم‌ غم‌ سرنگون

گنج‌ افریدون‌ برون‌ از کلبه ی‌ دانا کشید

رشک‌ فردوس‌ برین‌ شد مانده‌ ی دارا و جم

چرمک‌ آهنگری‌ از چین‌ به‌ افریقا کشید

بیرق‌ ایران‌ نشد بی اهتزازی‌ یک‌ زمان

پا به‌ سُفلی‌ بند کردندش‌ سر از عُلیا کشید

شیر پیرش‌ حافظ‌ خورشید عالمتاب‌ بود

گرچه‌ گه‌ نقش‌ زمین‌ شد نقش‌ خود امّا کشید

ساغر خمخانه‌ ی مُغ‌ هیچگه‌ خالی‌ نماند

دور بوریحان‌ سرآمد بوعلی‌ سینا کشید

***

نیز شاید ار قیاس‌ کار خود گیری‌ که‌ گاه

دست ریمن مار ضحّاکی‌ تو را برپا کشید

آن‌ رسیدت‌ هر زمان‌ در غربت‌ آباد جهان‌

محنتی‌ کان‌ آدم‌ از هر باب‌ از حوّا کشید

در کنار برکه‌ ی کوثر خراب‌ خواب‌ خوش‌

تا به‌ خود آمد طپانچه‌ی‌ اِهبطوا مِنها کشید

یا که‌ فرزندی‌ تو را آن‌ مزد خدمت‌ یاوه‌ کرد

یا نه‌، آن‌ محنت‌ که‌ مامی‌ خیره‌ از بابا کشید

دور غم‌ آخر سر آمد دوره‌ ی صهبا رسید

دست‌ را بالا گرفت‌ و داو بر عذرا کشید

گفت‌ یزدان‌ بعد هر قبضی‌ امید بسط‌ دار

چون‌ که‌ شد هابیل‌، آدم‌ رو به اقلیما کشید

سوزنی‌ باید که‌ آرد خاری‌ از پایی‌ برون

خرق‌ عالم‌ التیام‌ از سوزن‌ عیسی کشید

بس‌ نباشد دیر یا دور ای‌ دل‌ امّیدوار

تیرگی‌ پهلو شکافد روشنی‌ پهنا کشید

تازه‌ شد زین‌ شِعر، شَعر پارسی‌ انصاف‌ را

زین‌ چکامه ‌نرخ‌ شعر و شاعری‌ بالا کشید

سیروس شمیسا


شاهد:

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید
حافظ

نسیم سحر بر چمن گذر کن

13 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/tarif/nasime-sahar-tarif.mp3]

دریافت فایلدانلود تصنیف نسیم سحر با صدای صدیق تعریف

[audio: https://tarabestan.com/files/music/ghorbani/nasime-sahar-ghorbani.mp3]

دریافت فایلدانلود تصنیف نسیم سحر با صدای علیرضا قربانی

نسیم سحر بر چمن گذر کن
ز ما بلبل خسته را خبر کن
بگو آشیان را زدیده تر کن
ز بیداد گل آه و ناله سر کن
شبی سحر کن، شبی سحر کن

سکوت شب و نوای بلبل
شکرخنده زد به چهره‎ی گل
کنار بستان، به یاد مستان
بنوشان می، بنوشان می

ماه من، دلدار من، تویی آزار من
تویی تو
هر کجا همراه من، تویی دلخواه من
تویی تو

روزی آهم گیرد دامنت، سوزد با منت

گر شود دلم کوه درد و غم
همچو فرهادش از ریشه برکنم

من همان مرغ بی‎بال و پر،
شاخ بی برگ و بر،
دل آزرده‌ام

محمد تقی بهار


خواننده: صدیق تعریف
آلبوم: فراق
آهنگساز: علی اکبر خان شهنازی
تنظیم: پشنگ کامکار
گروه: شیدا


خواننده: علیرضا قربانی
آلبوم: جلوه‌ی گل
آهنگساز: علی اکبر خان شهنازی
تنظیم: داریوش طلایی


ببینید و بشنوید:
رنگ بیات ترک ساخته علی اکبر خان شهنازی با اجرای محمدرضا لطفی (تار) و ناصر فرهنگفر (تنبک)

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

6 نظر »

این خانه قشنگ است ولی خانه‎ی من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشم چو معشوقه‌ی من نیست

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره‎ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه‎ی من نیست

آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی است
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ؟
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بُُوَد دامنه‎ی آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است ولی شهر غریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه‎ی من نیست

خسرو فرشیدورد

مثنوی طنز «با معرفت‌ها» با صدای زرویی نصر آباد

10 نظر »
بهار در راه است و می‎خواستم به مناسبت این روزها شعری با حال و هوای متفاوت آماده کنم. شعری که برخلاف نوروز سال گذشته، بهاری‎تر باشد.
فکر کردم چون شاید اشعار بهاریه‎ی زیادی را این روزها ببینی، بهتر است به سراغ شعر طنز بروم تا به این بهانه لبخندی بر گوشه‎ی لبت در آستانه‎ی فصل سبز بنشانم. به یاد ابوالفضل زرویی نصرآباد و مثنوی بلندش افتادم که سالها پیش آن را خوانده و لذت برده بود. هرچند ارمغان این شعر برای من پس از مدتها دوباره خواندن و گوش کردن، غم بود.
…. بگذریم.
امیدوارم سال نویی منتظرت باشد و ضمناً « دعا کنین که حالمون خوب بشه».
[audio: https://tarabestan.com/files/music/poem/zaroei1.mp3]

دریافت شعر با صدای زرویی نصرآباددانلود فایل 1شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای یک)

[audio: https://tarabestan.com/files/music/poem/zaroei2.mp3]

دریافت شعر با صدای زرویی نصرآباددانلود فایل 2شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای دو)


دریافت نسخه قابل چاپ شعر زرویی نصرآباددانلود نسخه قابل چاپ (pdf)


آی جماعت چطوره احوالتون…
تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»…
شعرم اگر سست و شکسته بسته است…
بازم همون دوره بی‌سواتی…
آی جماعت، چطوره احوالتون؟…
حضور حضرت منیژه خاتون…
بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!…
گذشت دوره‌ای که ما یکی بود…
من از رکود عشق در خروشم…
زدم تو خالتون دوباره،‌ آخ‌جان!…
چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب…
شهر بدون مرد، شهر درده…
مشدی حسن، حال شما چطوره؟…
مشدی حسن چای و سماورت کو؟…
مشدی حسن، مرد سیاسی شدی…

آی جماعت، چطوره احوالتون

قربون اون فهم و کمالاتتون

گردنتون پیش کسی خم ‌نشه

از سربنده، سایه‌تون کم‌نشه

راز و نیاز و بندگیتون درست

حساب کتاب زندگیتون درست

بنده می‌شم غلام دربستتون

پیش کسی دراز نشه دستتون

از لبتون خنده فراری نشه

خدا نکرده، اشکی جاری نشه

باز، یه هوا دلم گرفته امروز

جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسینیش، نمی‌دونم چرا

بینی و بینیش، نمی‌دونم چرا

خلافامون از سراختلاف نیست

خلاف خلافه، توش خطا خلاف نیست

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمی‌دن، مثل قدیما، دوستا

شاپرک‌ها به نیش مجهز شدن

غریب گزا هم آشناگز شدن

تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»

ما موندیم و یه کوچه‎ی علی چپ

خورشید می‌نشست که ما پا شدیم

رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم

رفتیم و چرخی دور میدون زدیم

ماه که در اومد، به بیابون زدیم

آخ که بیابون چه شبایی داره

شب تو بیابون چه صفایی داره

شب تو بیابون خدا بساط کن

اون جا بشین با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست

دلی که توش غصه نباشه، دل نیست

این در و اون در زدناش قشنگه

به سیم آخر زدناش قشنگه

دلم گرفته بود و غصه داشتم

منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبی،‌به کوه تکیه کردم

نشستم و تا صبح گریه کردم

سجل و مدرک نمی‌خواد که گریه

دستک و دنبک نمی‌خواد که گریه

رو لبمون همیشه خنده پیداست

می‌خندیم،‌اما دلمون کربلاست

ساعت الان حدود چهار و نیمه

غصه نخور داداش، خدا کریمه

شعرم اگر سست و شکسته بسته است

سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دل‌شکسته، بش حرج نیست

شعر شکسته بسته، بش حرج نست

جیک‌جیک مستونم که بود برادر

فکر زمستونم نبود برادر

تا که میفته دندونای شیری

روی سرت می‌شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل

درو می‌شن بزرگترای فامیل

از جمع بچه‌ها، بیرون باید رفت

مجلس ختم این و اون باید رفت

یه دفعه همکلاسی‌ها پیر می‌شن

همبازی‌ها پیر و زمین‌گیر می‌شن

الک دولک، الاکلنگ و تیشه

تو ذهن آدما عتیقه می‌شه

لی‌لی و گرگم به هوا، دریغا

قایم باشک تو کوچه‌ها، دریغا

رمق نمونده تا بریم صبح زود

پیاده تا امامزاده داوود

بی‌حرمتی با معرفت درافتاد

یه باره نسل لوطی‌ها ورافتاد

توی تنور خونه‌ها کلوچه‌

بوی پیاز داغ توی کوچه

چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟

مثل پرنده پر زد و هوا رفت

سرزده آفتاب از پشت بوم

ما موندیم و یه قصه‎ی ناتموم

بازم همون دوره بی‌سواتی

قربون اون حرفای عشق لاتی

قربون اون «مخلصتم، فداتم»

قربون اون «من خاک زیرپاتم»

قربون اون حافظ روی تاقچه

قربون حسن یوسف تو باغچه

قربون مردمی که مردم بودن

اهل صفا، اهل تبسم بودن

قربون اون دوره‎ی تردماغی

قربون اون تصنیف کوچه‌باغی

قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود

تار سبیلا چک تضمینی بود

مردای ناب و اهل دل نداره

شهری که بوی کاهگل نداره

بوی خوش کباب و نون سنگک

عطر اقاقیا و یاس و پیچک

بوی گلاب و بوی دود اسفند

جمع قشنگ اشک شوق و لبخند

بوی خیار تازه،‌ توی ایوون

تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون

بوی سلام گرم مرد خونه

تو حوض خونه، رقص هندوونه

بوی خوش کتاب‌های کاهی

تو امتحان کتبی و شفاهی

قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا

خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوالتون؟

چی مونده از صفای پارسالتون؟

نگین فلانی از لطیفه خسته است

خداگواهه من دلم شکسته است

با خنده‎ی شماس که جون می‌گیرم

برای تک‌تک شما می‌میرم

حتی اگه فقیر و بی‌پول باشین

دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشین

خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟

چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟

حرفهای گریه‌دار نمی‌پسندین؟

می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟

خوشا به حال اون که تو محله‌ش

هوای عاشقی زده به کله‌ش

کسی که قلبش اتصالی داره

می‌دونه عاشقی چه حالی داره

با این که سخته، باز دل‎نشینه

«تپش، تپش، وای‌از تپش» همینه

رد وبدل که شد نگاه اول

بیرون میاد از سینه آه اول

دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا

خواب و خوراک و زندگی فوتینا

عاشق شدن شیدایی داره والا

«خاطرخواهی رسوایی داره» والا

وقتی طرف توکوچه پیدا می‌شه

توی دلت یه باره غوغا می‌شه

آرزوهات خیلی دورن انگاری

توی دلت، رخت می‌شورن انگاری

صدای قلبت اون قدر بلنده

که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده

دین و مرام و اعتقادت می‌ره

اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره

می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»

می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»

می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»

می‌گی که: «من عاعاعاعا، چی‎چیزم!»

می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»

می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»

کوزه‎ی ضربه دیده بی‌ترک نیست

حال طرف هم از تو بهترک نیست

می‌خواد بگه: «برات می‌میرم اصغر!»

می‌گه: «تمنا می‌کنم برادر!»

می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»

می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»

اول عشق و عاشقی نگاهه

نگاه مثل آب زیرکاهه

بین شماها عشقو می‌شه فهمید

از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید

عشق، اخوی، آتیش زیر دیگه

نگاه آدم که دروغ نمی‌گه

نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا

به قلب من خوش‌اومدی، ‌بفرما»

حضور حضرت منیژه خاتون

چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟

برای اون دهان و چشم و ابرو

همیشه بنده بوده‌ام دعاگو

ز بس که رفته عشق، توی قلبم

نوشتم اسمتونو روی قلبم

خدا گواهه تا شما نیایین

از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین

شبا همه‌اش یاد شما می‌کنم

می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم

شما رو مثل ماه می‌کشم‌ هی

شبا همیشه آه می‌کشم هی

کسی خبر نداره از قضایا

نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا

به جای ماریا کری و گوگوش

نوار گریه‌دار می‌کنم گوش

«قشنگترین پیرهنتو تنت کن

تاج سر سروریتو سرت کن

چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن

الا دل ساده و عاشق من…»

دلم می‌خواد که از سرمحبت

به عشق من بدین جواب مثبت

بگین بله وگرنه دلگیر میشم

تو زندگی دچار تأخیر می‌شم

اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت

خلاصه قهر، قهر تا قیامت!

فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم

عاشق یک دختر دیگه می‌شم

تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه

اند حماقتی اگر بگی نه

ببین تو آینه، آخه این چه ریخته؟

مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!

تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا…

حرف زیادنزن، برو بینیم باااا…

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!

این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد

تو هر دلی یه عشق، موندگاره

آدم که بیشتر از یه دل نداره

درسته،‌دیگه توی شهر ما نیست

دلی که مثل کاروانسرا نیست

بازم همون دلای بچگی‌مون

دلای باصفای بچگی‌مون

یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:

«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»

این روزا عمر عاشقی دو روزه

ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق

که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته، روی میز من، یه پوشه

که اسم عشق‌های بنده توشه

زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا

وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین

مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر

دو لیلی و سه اشرف و دو آذر

سفید و سبزه، گندمی و زاغی

بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی

هزار خانمند توی این لیست

با عده‌ای که اسمشون یادمن نیست!

گذشت دوره‌ای که ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

نامه‎ی مجنون به حضور لیلی

می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد

روی چمن تو پارک بهجت‌آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست

پله که هس، نیازی به کمند نیست

تو کوچه،‌غوغا می‌کنند و دعوا

چهار تا یوسف سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه بی‌فروغه

اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه

تو کوچه‌های غربی صناعت

عشقو گرفتن از شما جماعت

کجا شد اون ظرافت و کرشمه

نگاه دزدکی کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن

کنار جوب آب، گریه کردن؟

دلای بی‌افاده یادش به خیر

دخترکای ساده یادش به خیر

من از رکود عشق در خروشم

اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم

تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست

حجب و حیا تو چشم آدما نیست

کشته‎ی دلبرند وارتباطش

فقط برای برخی از نکاتش!

پرنده پر، کلاغِ پر، صفا پر

صداقت از وجود آدما، پر

دلا، قسم بخور، اگر که مردی

که دیگه گرد عاشقی نگردی

ما توی صحبت رک و راستیم داداش

عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش

حال کذایی به شما ارزونی

عشق ریایی به شما ارزونی

زدم تو خالتون دوباره،‌ آخ‌جان!

حسابی حالتون گرفته شد، هان؟!

اینا که من می‌گم همه‌اش شعاره

عشق و محبت شاخ و دم نداره

مهم فقط نحوه‎ی ارتباطه

اینه که این قدَر سرش بساطه

ناز و ادا همیشه بوده جونم

حجب و حیا همیشه بوده جونم

آدمو تو فکر خیال گذاشتن

وقت قرار، آدمو قال گذاشتن

وعده‎ی این که: «من زن تو می‌شم

وصله‎ی چاک پیرهن تو می‌شم»

حرفای داغ و پخته و تنوری

چه از طریق نامه یا حضوری

همیشه بوده توی عشق، حاضر

همینه دیگه خب به قول شاعر:

«با اون همه قد و بالاتو قربون

با اون همه قول و قرار و پیمون

که با من غمزده داشتی، رفتی

تو کوچه‎تون بازمنو کاشتی، رفتی! »

چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب

نامه‎ی لاکتابمون بی‌جواب

چقدر وعده‌های بی‌سرانجام

چقدر توی کوچه، عرض اندام

چقدر حرف‌های عاشقانه

چقدر آه و ناله شبانه

چقدر گریه‌های توی پستو

چقدر وصف خط و خال و ابرو

چقدر دزدکی سرک کشیدن

چقدر فحش و ناسزا شنیدن!

چقدر خوابهای خوب و شیرین

چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!

خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست

اما تو تعریفش همیشه دعواست

اگر دلت تپید و لایق شدی

عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده

قربون شکل ماه هرچی مرده

قربون اون مردای دل‌شکسته

قربون اون دستای پینه‌بسته

مردای ده، مردای کاه و گندم

مردای ده، مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه، مثل خورشید

تو دلشون هزار جام جمشید

مردای سوخته زیر هرم آفتاب

مردای ناب و کم‌نظیر و کم‌یاب

کیسه چپق‌ها به پر شالشون

لشکر بچه‌ها به دنبالشون

بیل و کلنگشون همیشه براق

قلیونشون به راه، دماغشون چاق

صبح سحر پا می‌شن از رختخواب

یکسره رو پان تا غروب آفتاب

چار تای رستمند به قد و قامت

هیکلشون توپ، تنشون سلامت

نبوده غیرگرده‎ی گلاشون

غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلامشون دعا، دعاشون روا

سلام و نون و عشقشون بی‌ریا

مردای نازدار، مرد شهرن

با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه‎ی بی‌دلیل

مردای سرشکسته‎ی زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول

مردای نق‌نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می‌کنند به جاده

اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری

تازه دو ساعت هم اضافه‌کاری

توی رگاشون می‌کشه تنوره

تری‌گلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون

همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیردست، ترشی و عبوسی

به منشی اداره چاپلوسی

برای جستن از مظان شک‌ها

دایره‌المعارف کلک‌ها

بچه به دنیا می‌آرن با نذور

اغلبشون یه دونه اون‌هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن

پشت سر اما واسه هم می‌زنن

اینجا فقط مهم مقام و پسته

مردای شهری کارشون درسته

مشدی حسن، حال شما چطوره؟

حالت امسال شما چطوره؟

مشدی حسن کافر و دهری شدی

اومدی از دهات و شهری شدی

این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟

کی گفته دمپایی صندل بپوش؟

ای شده از قاطر خود منصرف

نمره پیکان تو، تهران – الف

شد بدل از باغ و زمین سرکشی

شغل شریفت به مسافرکشی

گله رو که «هی» می‌زدی، یادته؟

کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟

یادته اون سال که با مشدی شعبون

ماه صفر، راهی شدین خراسون

یادت میاد «ربابه»، دستش درست،

کنار چشمه، رخت‌ها تو می‌شست

یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی؟

شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی؟

تو دهتون، سرقت و دزدی نبود

کار واسه‎ی همسایه، مزدی نبود

قبل شما، جن‌های طفل معصوم

صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم

لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون

نگاه آدما به سم پاشون

اصالتاً جنای ناموس‌پرست

به هیچ خانمی، نمی‌زدن دست

نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت

نه جن به حمّوم زنونه می‌رفت

جن واسه خانوما یه جور خیال بود

اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!

مشدی حسن چای و سماورت کو؟

سینی باقالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت

بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت

مشدی حسن، قربون میز و فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه، مشدی

میون شهریا غریبه، مشدی

چقدر خوبه چله‎ی زمستون

سنبل‌طیب و کاسنی و سه‌پستون

کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج

شربت نعناع و بهار نارنج

کرسی و چای‎نبات و هورتش خوبه

خارش و خمیازه و چرتش خوبه

عطر چلو که از خونه در می‌رفت

تا هف تا کوچه اون طرف‌تر می‌رفت

شیطونه وقتی رخنه تو دل می‌کرد

بوی غذا روزه ‌رو باطل می‌کرد

قدیمترا قاتله هم صفت داشت

دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود

آدم‌کشی یه جور معصیت بود

کسی، کسی رو سرسری نمی‌کشت

به خاطر دری وری نمی‌کشت

معنی نداره توی عصر «سی‌دی»

بزرگ و کوچیکی و ریش‌سفیدی

پدر با ترس و لرز و با احتیاط

می‌کشه سیگارشو کنج حیاط

پسر که بی‌شراب، تب می‌کنه

بدون ترس و لرز، «حب» می‌کنه

مادره با خفت و خونه‌داری

می‌سازه اما دختره فراری

اگر دیدی دختره دست تکون داد

یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد

بپا یه وقتی دست و پات شل نشه

پنالتی‌ش از صدقدمی گل نشه

تقی به فکر رونق نقی نیست

کسی به فکر نفع مابقی نیست

مقاله‎ها پشت هم اندازیه

جناح و حزب و خط بازیه

بس که به هر طرف ستادمون رفت

صراط مستقیم یادمون رفت

ارزشمون به طول و عرض میزه

چقدر میز و صندلی عزیزه

تمام فکر و ذکرمون همینه

که هیشکی پشت میزمون نشینه

یه عمره دو دو زده چشم و چارت

که خش نیفته روی میز کارت

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود

میز ریاست روی زانوشون بود

بیا بشین که میز اگه وفا داشت

وفا به صاحبای قبل ما داشت

قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود

ارزش صندلی به صاحبش بود

فقیه اگه بالای منبر می‌نشست

جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست

معنی شأن و رتبه یادشون بود

حرمت مردم به سوادشون بود

روی لبت خوبه تبسم باشه

دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون میز هم عزیزن

رفوزه‌ها همیشه پشت میزن

خلاصه قصه اون قدر دِرامه

که ایدز پیش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدی

دوره آخرالزمونه مشدی

جسارتاً شعرم اگه غمین بود

به قول خواجه «خاطرم حزین» بود

دعا کنین که حالمون خوب بشه

تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

مشدی حسن، مرد سیاسی شدی

اهل اصول دیپلماسی شدی

سور و ساتت شده بحث و تفسیر

نقل و نباتت شده بحث و تفسیر

با تقی و امیر و سام و خسرو

تو تاکسی و تو ایستگاه مترو

تو هر کجا آدم زنده‌ای هست

یا محفل کسل‌کننده‌ای هست

بد به حفاظت و حراست می‌گی

لم می‌دی و نقل سیاست می‌گی

سیاست خارجه و داخله

حکومت مدینه‎ی فاضله

نظم نوین و چالش روآندا

مخالفان دولت اوگاندا

روابط جدید مصر و سودان

کناره‌گیری امیرعمان

نرفته‌ای هنوز تا ورامین

کنایه می‌زنی به چین و ماچین

با چشم بسته، تیر در می‌کنی

تو هر چی اظهارنظر می‌کنی

از مد و سایز کفش آلن‌دولون

تا به گشادی شکاف اُزُن

هرچی که چشمت دید و خواست، ‌می‌شی

یه روز «چپ»، یه روز «راست» می‌شی

یه روز مشتت رو هوا می‌بری

برای لغو حکم «آقاجری»

یه روز می‌گی که «والا این کافره

دِ یالا زودتر بکشیدش، بره»

یه روز فکر جنگ با جهانی

یه روز اهل بحث و گفتمانی

عینهو رنگ چشم آبجی اقدس

حزب و گروه تو نشد مشخص!

ابوالفضل زرویی نصرآباد

بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار هم

1 نظر »

بخت سیه به کین من، چشم سیاهِ یار هم
حادثه در کمین من، فتنه‎ی روزگار هم

از مژه ترک مست من، صف زده بر شکست من
کار بشد ز دست من، چاره‎ی نظم کار هم

ساقی از این مقام شد، صبح نشاط شام شد
خواب خوشم حرام شد، باده‎ی خوش‌گوار هم

تار طرب گسسته شد، پای طلب شکسته شد
راه امید بسته شد، چشم امیدوار هم

طایر تیر خورده‎ام، ره به چمن نبرده‎ام
فصل خزان فسرده‎ام، موسم نوبهار هم

زهر ستم چشیده‎ام، بار الم کشیده‎ام
رنج فراق دیده‎ام، محنت انتظار هم

ای زده راه دین من، شاهد دل نشین من
چشم تو در کمین من، غمزه‎ی جان شکار هم

شاد ز تو روان من، زنده به بوت جان من
ذکر تو بر زبان من، مخفی و آشکار هم

ای بت دل‎پسند من، هر سر موت بند من
کاکل تو کمند من، طره‎ی تاب دار هم

لعل تو برق خرمنم زلف تو طوق گردنم
وه که به فکر کشتنم، مهره فتاده مار هم

دوش فروغی از مهی یافته جانم آگهی
کز پی او به هر رهی دل بشد و قرار هم

فروغی بسطامی

در امید به رحمت حق

4 نظر »

در اخبار آمده است که یکی از دانشمندان و علمای مذهبی قوم بنی اسرائیل، مردمان را از رحمت خدای تعالی نومید می کرد و کار را بر ایشان سخت می‌گرفت. هر که نزد او می‌رفت تا راهی برای توبه بیابد، او همه راه‏ها را به روی او می بست و به وی می گفت:
«فقط عذاب را آماده باش.»

مرد دانشمند مُرد. او را در خواب دیدند.
گفتند:
«چگونه‏ای و خدایت را چگونه یافتی؟»
گفت:
هر روز صدایی به من می‏گوید:
«تو را از رحمت خود نومید و محروم می کنم، آنسان که در دنیا، بندگانم را از من ناامید کردی.»

امام محمد غزالی

کیمیای سعادت- جلد 2- رکن چهارم- در منجیات- در خوف و رجا


Simplified Theme by Nokia Theme transform by TowFriend | Powered by Wordpress | Aviva Web Directory
XHTML CSS RSS