مهاجر چیست؟

8 نظر »

مهاجر چیست؟
سحرگاهی، ز بازیگاه طفلان،
کودکم با چشم تر برگشت،
و با بغضی که بودش در گلو پرسید:
«بگو بابا!
مهاجر چیست؟
دشنام است، یا نام است؟»
٭٭٭
از آن پرسش، دلم لبریز یک فریاد خونین شد،
و مروارید اشکی،
از کنار چشم من، بی‎پرده پایین شد،
ولی آهسته چشمم را به پشت دست مالیدم،
و در ذهنم برای آن‎چنان پرسش جواب نغز پالیدم.
٭٭٭
بدو گفتم:
«ببین فرزند دلبندم،
تو می‎دانی که میهن چیست؟»
بگفت: «آری،
تو خود روزی به من گفتی،
که میهن خانه‎ی اجداد را گویند»
زدم بوسی به رخسارش،
و غمگینانه افزودم:
«اگر در یک شب تاریک،
مشتی دزد و رهزن، خانه‎ی بابات را سوزند،
و هر سو آتش افروزند،
و تو از وحشت دزدان، برون آیی،
و شبها را به روی سنگفرش مردم دیگر بیاسایی،
مهاجر می‎شوی فرزند،
مسافر می‎شوی دلبند»
٭٭٭
سرشک تازه‎ای چشمان فرزند مرا تر کرد،
و اندوهی روانش را مکدر کرد،
و آنگه گفت: «دانستم
مهاجر آدم بی‎خانه را گویند!»

و من مصراع شعر ساده‎اش را ساختم تک بیت:
و در زیر لب افزودم: نکو گفتی عزیز من،
«مهاجر آدم بی‎خانه را گویند
مهاجر قمری بی‎لانه را گویند»

رازق فانی

زمستان 1368 – دهلی جدید

رازق فانی شاعر و نویسنده معاصر افغان است که در سال 1386 درگذشت.

چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن

8 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/shajarian/arefe-haghbin.mp3]

دانلود تصنیف نی زن با صدای محمد رضا شجریان دانلود تصنیف نی زن با صدای شجریان

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن

هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتا گو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

هم جلوه‌ی ساقی را در جام بلورین بین
هم باده‌ی بی‌غش را با ساده‌ی بی غم زن

ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو
حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن

حال دل خونین را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با صوفی محرم زن

چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن

چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز
چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن

چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین
چون می به قدح کردی بر چشمه‌ی زمزم زن

در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین
اسباب ریا برچین کمتر ز دعا دم زن

گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه‌ی رستم زن

گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن

یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن

یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن

یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

یا بنده‌ی عقبا شو، یا خواجه‌ی دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقه‌ی ماتم زن

زاهد سخن تقوا بسیار مگو با ما
دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن

گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیده‌ی پر نم زن

گر هم دمی او را پیوسته طمع داری
هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن

سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو
نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن

چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن

تا چند فروغی را مجروح توان دیدن
یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن

فروغی بسطامی


شاهد:
گر برای سیم باید بندگی کردن گرفت
بنده آن سرو سیمین ساق سیم اندام باش
فروغی بسطامی


خواننده: محمدرضا شجریان
آهنگساز: حسن یوسف زمانی
تصنیف نی زن
آلبوم: بوی باران


ببینید:
ای سلسله مو دستی بر طره ی پر خم زن

علم نبود غیر علم عاشقی

3 نظر »
همه‌ی ما این روایت مشهور را درباره ابوریحان با تعریف و تمجیدهای فراوان شنیده‌ایم:

«روایت است که ابوریحان در بستر مرگ، به یاد مسأله‌ای می‌افتد و آن را از علی‌بن عیسی‌الولواجی که به دیدن او آمده بود می‌پرسد: ای شیخ! حساب جدات ثمانیه را که وقتی به من گفتی بازگوی که چگونه بود؟ شیخ گفت: ای حکیم بزرگوار اکنون چه جای این سوال است؟ ابوریحان می‌گوید: کدام‌یک از این دو امر بهتر است؟ بدانم و بمیرم یا ندانم و نادان درگذرم؟»

اگرچه در جایی به ارتباط مثنوی زیر به داستان ابوریحان اشاره‌ای نشده است، شخصا این مثنوی عمیق شیخ بهایی را پاسخی دور از انتظار به تمجید کنندگان ابوریحان می‌دانم. شعری که در ذهن ستایشگر ما از ابوریحان این پرسش را مطرح می‌کند که به راستی چه اهمیتی داشت ابوریحان بیرونی بدون دانستن آن مساله می‌مرد؟ وقتی شیخ بهایی می‌گوید:
«علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل، نه حال»

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

طبع را افسردگی بخشد مدام

مولوی باور ندارد این کلام

وه! چه خوش می‌گفت در راه حجاز

آن عرب، شعری به آهنگ حجاز:

کل من لم یعشق الوجه الحسن

قرب الجل الیه و الرسن

یعنی: «آن کس را که نبود عشق یار

بهر او پالان و افساری بیار»

گر کسی گوید که: از عمرت همین

هفت روزی مانده، وان گردد یقین

تو در این یک هفته، مشغول کدام

علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم

هندسه یا رمل یا اعداد شوم

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

علم فقه و علم تفسیر و حدیث

هست از تلبیس ابلیس خبیث

زان نگردد بر تو هرگز کشف راز

گر بود شاگرد تو صد فخر راز

هر که نبود مبتلای ماهرو

اسم او از لوح انسانی بشو

سینه‌ی خالی ز مهر گلرخان

کهنه انبانی بود پر استخوان

تا به کی افغان و اشک بی‌شمار؟

از خدا و مصطفی شرمی بدار

از هیولا تا به کی این گفتگوی؟

رو به معنی آر و از صورت مگوی

این علوم و این خیالات و صور

فضله‌ی شیطان بود بر آن حجر

لوح دل از فضله‌ی شیطان بشوی

ای مدرس! درس عشقی هم بگوی

چند و چند از حکمت یونانیان؟

حکمت ایمانیان را هم بدان

چند زین فقه و کلام بی‌اصول

مغز را خالی کنی، ای بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف

از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

دل منور کن به انوار جلی

چند باشی کاسه لیس بوعلی؟

سرور عالم، شه دنیا و دین

سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین*

سؤر رسطالیس و سؤر بوعلی

کی شفا گفته نبی منجلی؟

سینه‌ی خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگی‌ها پاک کن

* اشاره به حدیث منسوب به پیامبر «سؤر المؤمن شفاء» (غذایی که به دهان مومن خورده شفاست). این حدیث از قول امام صادق این‌چنین نقل شده است: «فی سؤر المؤمن شفاء من سبعین داء» (در غذایی که به دهان مومن خورده شفایی از هفت داروست)

شیخ بهایی

نان و حلوا » بخش ۴ – فی التأسف و الندامة علی صرف العمر فیما لاینفع فی القیامة و تأویل قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «سؤر المؤمن شفاء»
* برای کوتاه کردن شعر چند بیت حذف شده است

هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم

3 نظر »

[audio: https://tarabestan.com/files/music/shams/hargez-nadanam-randane.mp3]

دانلود آوازدانلود آواز گروه شمس

هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم

مستی که شد مهمان من جان من است و آن من
تاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم

ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش من
روزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم

چون وقف کردستم پدر بر باده‌های همچو زر
در غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم

چند آزمایم خویش را وین جان عقل‌اندیش را
روزی که مستم کشتیم روزی که عاقل لنگرم

کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمان
تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم

مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کند
این خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم

گر مستی و روشن روان امشب مخسب ای ساربان
خاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم

مولوی

گروه شمس
سرپرست گروه: کیخسرو پورناظری
خواننده: تهمورس پورناظری (طهمورث پورناظری)
کنسرت سعد آباد با همراهی گروه سماع قونیه

من به گلدان غم تنهایی، گل میخک دارم

12 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/mahsa-vahdat/mikhak.mp3]

دانلود فایلدانلود آهنگ

من به گلدان غم تنهایی
گل میخک دارم

میخک سرخ قشنگ و زیبا
بهر تو کاشتمش

تا به تو هدیه دهم
گل تنهایی را

ابر را گفتم، آبش را ده
باد را بهر نوازش چه سفارش کردم
تا به آن بوسه زند
بوسه‌های آرام،
همچو پروانه به گل

گر به آن بوسه زنی
با تو سخن خواهد گفت
این گل میخک من

حرفهایی دارد
که از آن بی‌خبری
ناله‌هایی دارد
همه از دربه‌دری

به سراغ من اگر می‌آیید
این گل میخک را
به شما هدیه دهم یادگاری

یک گل سرخ قشنگ و زیبا
بسپارید به خاطر گل ما را

گل میخک تنهاست
من سفر خواهم رفت؛
سفری طولانی

گل میخک تنهاست

عزیز الله کاشانیان


خواننده: مهسا وحدت
آهنگساز: پژمان طاهری
آلبوم: ریشه در خاک

هنگام که گریه می دهد ساز

5 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/poem/hengam-ke-geryeh.mp3]

دریافت فایلدانلود شعر نیما یوشیج
با صدای احمد شاملو

هنگام که گریه می‌دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می‌زند مشت

***

زآن دیرسفر که رفت از من

غمزه‌زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه‌های مانوس

تصویری از او به بر گشاده

***

لیکن چه گریستن چه توفان؟

خاموش شبی است هر چه تنهاست

***

مردی در راه می‌زند نی

و آواش فسرده بر می‌آید

تن‌های دگر منم کم از چشم

توفان سرشک می‌گشاید

***

هنگام که گریه می‌دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هتگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می‌زند مشت

نیما یوشیج


صدا: احمد شاملو
آلبوم: اشعار نیما یوشیج با صدای احمد شاملو
آهنگساز: فرهاد فخرالدینی

پیر خرد یک نفس آسوده بود

8 نظر »
گفتگوی کوتاه عقل و دل

پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود

کودک دل رفت و دوزانو نشست
مست مست

گفت: «تو را فرصت تعلیم هست؟»
گفت: «هست»

گفت که «ای خسته‌ترین رهنورد
سوخته و ساخته‌ی گرم و سرد
چیست برازنده‌ی بالای مرد؟»
گفت: «درد!»

گفت: «چه بود ای همه دانندگی
راست‌ترین راستی زندگی؟»

پیر که اسرار خرد خوانده بود
سخت در اندیشه فرو مانده بود

ناگه از شاخه‌ای افتاد برگ
گفت: «مرگ!»

هاشم جاوید

دانلود مستند بی بی سی: شجریان پژواک روزگار

40 نظر »

تلویزیون بی‎بی‎سی فارسی یکشنبه 16 می 2010 (26 اردیبهشت 1389) مستندی به نام «شجریان، پژواک روزگار» پخش کرد که از بسیاری جهات کم نظیر بود. این مستند به گوشه‎هایی از زندگی شجریان پرداخته است که کمتر در رسانه‎های عمومی نشان داده شده بود. این فیلم در قونیه از شهرهای ترکیه و مدفن مولوی تهیه شده است.

برای دانلود «شجریان پژواک روزگار» می‎توانید از پیوند ابتدای همین مطلب (این پیوند) استفاده کنید. این فیلم با کیفیت بالا برای دانلود آماده شده است، پس هنگام دریافت آن لطفا اندکی صبور باشید.

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

6 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/haydeh/saghare-hasti.mp3]

دانلود آواز با صدای هایده دانلود آواز با صدای هایده

[audio: https://tarabestan.com/files/music/ghorbani/saghare-hasti.mp3]

دانلود تصنیف با صدای علیرضا قربانی دانلود تصنیف با صدای علیرضا قربانی

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

زندگی خوشتر بود در پرده‎ی وهم خیال
صبح روشن را صفای سایه‎ی مهتاب نیست

شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

مردم چشمم فرو مانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

خاطر دانا ز توفان حوادث فارغ است
کوه گردون‌سای را اندیشه از سیلاب نیست

ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته‎ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله‎ی سیراب نیست

آن چه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جلوه‎ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست

جای آسایش چه می‎جویی «رهی» در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی‎پایاب نیست

رهی معیری


مشخصات آواز:
خواننده: هایده
آهنگساز: علی تجویدی
آلبوم: گلهای رنگارنگ 470 (سی دی 45)
دستگاه: سه گاه

مشخصات تصنیف:
خواننده: علیرضا قربانی
آلبوم: فصل باران
آهنگساز: مجید درخشانی

دیدم از دور بتی کاکلکش مشکینک

3 نظر »

دیدم از دور بتی کاکلکش مشکینک
دهنش تَنگک و چون تُنگ شکر شیرینک

لبک لعل روان پرورکش جان بخشک
سرک زلفک عنبر شکنش مشکینک

در سخن لعلک دَرپوشک او دُرپاشک
بر سمن سنبل پَرچینک او پُر چینک

چشمکش همچو دل ریشک من بیمارک
دستکان کرده به خون دلکم رنگینک

هست مَر جان مرا قوت ز مرجانک او
ای دریغا که نبودی دلکش سنگینک

نرگسش مستک و عاشق کشک و خونخوارک
سنبلش پستک و شوریدگک و پُر چینک

زلفکش دلکشک و غمزه ککش دلدوزک
برکش نازکک و ساعدکش سیمینک

گفتمش در غم عشقت دل خواجو خون شد
بیش از این چند بگو صبر کند مسکینک؟

رفت در خنده و شیرین لبک از هم بگشود
گفت داروی دل و مرهم جانش اینک

خواجوی کرمانی


Simplified Theme by Nokia Theme transform by TowFriend | Powered by Wordpress | Aviva Web Directory
XHTML CSS RSS