چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری

1 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/homayoun-shajarian/ghamgosar.mp3]

دریافت فایلدانلود تصنیف با صدای همایون شجریان

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر، که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

هوشنگ ابتهاج (سایه)

خواننده:‌ همایون شجریان
تصنیف:‌ غمگسار
آلبوم:‌ با ستاره ها
آهنگساز: علی قمصری

ای دل مبتلای من شیفته هوای تو

بدون نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/others/ey-dele-mobtala.mp3]

دریافت فایلدانلود تصنیف از گروه شمس

ای دل مبتلای من شیفته‌ی هوای تو
دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو

رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران
چون ز برای خود کنم چند کشم بلای تو

نی ز برای تو به جان، بار بلای تو کشم
عشق تو و بلای جان، جان من و وفای تو

باد جهان بی‌وفا، دشمن من ز جان و دل
گر نکنم ز دوستی، از دل و جان هوای تو

پره ز روی برفکن، زآن‌که بماند تا ابد
جمله‌ی جان عاشقان، مست می لقای تو

جان و دلی است بنده را، بر تو فشانم این که هست
نی که محقری است خود، کی بود این سزای تو؟

چشم من از گریستن، تیره شدی اگر مرا
گاه و به‌گاه نیستی، سرمه ز خاک پای تو

گر ببری به دلبری، از سر زلف جان من
زنده شوم به یک نفس، از لب جانفزای تو

هست ز مال این جهان، نقد «فرید» نیم جان
می‌نپذیری این ازو، پس چه کند برای تو؟

فریدالدین عطار نیشابوری


شاهد:
تاب بنفشه می‌دهد طره‌ی مشک‌سای تو
پرده‌ی غنچه می‌درد خنده دلگشای تو
[حافظ]


گروه شمس به سرپرستی تهمورس پورناظری
آلبوم: مستان سلامت می کنند

دوستان فصل بهار است صفا باید کرد

1 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/shajarian/dustan-fasle-bahar-ast.mp3]

دریافت دوستان فصل بهار است با صدای شجریاندانلود دوستان فصل بهار است با صدای شجریان

دوستان فصل بهار است صفا باید کرد
دامن عقل درین هفته رها باید کرد

عقل را با سر آشفته‌دلان سازش نیست
راستی پیروی از عقل چرا باید کرد

سخن از باده کند زمزمه‌ی باد صبا
گوش بر زمزمه‌ی باد صبا باید کرد

نوبهار است و جوانید و نشاطی دارید
همه دانید، چه گویم که چه‌ها باید کرد

وحشی‌آسا به دل سبزه مکان باید جست
خویش را از ادب خشک جدا باید کرد

تا به کف دامن خوشبوی حبیب است و «ادیب»
شوری از نغمه‌ی «شهناز» به پا باید کرد

تا شود کام دلی حاصل ازین چند صباح
آنچه از دست برآید بخدا باید کرد

پژمان بختیاری

تقدیم به اسماعیل ادیب خوانساری


آواز: محمد رضا شجریان
آلبوم: گلهای رنگارنگ ۵۴۴ ب
تار: جلیل شهناز

فتح باغ با صدای فروغ فرخزاد

2 نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/forough/fathe-bagh.mp3]

دریافت فتح باغ با صدای فروغ فرخزاددانلود فتح باغ با صدای فروغ فرخزاد

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه‌ی آشفته‌ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه‌ی کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند،
همه می دانند،
که من و تو از آن روزنه‌ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه‌ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم

همه می‌ترسند،
همه می‌ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دو نام
و هم‌آغوشی در اوراق کهنه‌ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق‌های سوخته‌ی بوسه‌ی تو
و صمیمیت تن‌هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی‌ها در آب

سخن از زندگی نقره‌ای آوازی است
که سحرگاهان فواره‌ی کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟

همه می‌دانند
همه می‌دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته‌ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم‌آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه‌ی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره‌های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیای بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته‌اند

به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی‌های برج سپید خود
به زمین می‌نگرند

فروغ فرخزاد

کتاب: تولدی دیگر

حکایت از گلستان در سیرت پادشاهان

بدون نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/poem/golestan-1-16.mp3]

دریافت فایلدانلود حکایت ۱۶ از باب «در سیرت پادشاهان» گلستان سعدی با صدای ساعد باقری

یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار افاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود، کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست

بس جان به لب آمد که برو کس نگریست

باز از شماتت اعدا بر اندیشم، که به طعنه در قفای من بخندند، و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند:

مبین آن بی حمیّت را که هرگز

نخواهد دید روی نیکبختی

که آسانی گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد به سختی

و در علم محاسبت چنان که معلوم است چیزی دانم. و اگر به جاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد، بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم.

گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد: امید و بیم. یعنی امید نان و بیم جان. و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن.

کس نیاید به خانه‌ی درویش

که خراج زمین و باغ بده

یا به تشویش و غصه راضی باش

یا جگربند پیش زاغ بنه

گفت این مناسب حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی، نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟

راستی موجب رضای خداست

کس ندیدم که گم شد از ره راست

و حکما گویند چار کس از چار کس به جان به رنجند: حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب. و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است؟

مکن فراخ رُوی در عمل اگر خواهی

که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک

زنند جامه‌ی ناپاک گازُران بر سنگ

گفتم حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان. کسی گفتش چه آفت است که موجب مَخافت است؟
گفتا شنیده‌ام که شتر را به سخره می‌گیرند.
گفت ای سفیه، شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟
گفتا خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند؟ و تا تریاق از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود.
تو را همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت. اما متعنتان در کمین اند و مدّعیان گوشه نشین. اگر آن چه حسن سیرت توست بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد؟
پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.

به دریادر منافع بی شمار است

و گر خواهی سلامت بر کنار است

رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخن‌های رنجش آمیز گفتن گرفت. کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت؟ قول حکما درست آمد که گفته‌اند: دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

دوست مشمار آن که در نعمت زند

لاف یاری و برادر خواندگی

دوست آن دانم که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

دیدم که متغیّر می‌شود و نصیحت به غرض می‌شنود. به نزدیک صاحب‌دیوان رفتم به سابقه‌ی معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی برین بر آمد. لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن در گذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد.

همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرّب حضرت و مشارالیه و معتمد علیه گشت. بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم:

ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار

که آب چشمه‌ی حیوان درون تاریکی است

الا لا یجأرَنَّ اخو البلیّة

فللرّحمنِ الطافٌ خَفیّه

منشین ترش از گردش ایام که صبر

تلخ است و لیکن برِ شیرین دارد

در آن قربت مرا با طایفه ای یاران اتفاق سفر افتاد. چون از زیارت مکه باز آمدم، دو منزلم استقبال کرد. ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان. گفتم چه حالت است؟ گفت: آن چنان که تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و مَلِک -دام مُلکُه- در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه‌ی حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.

نبینی که پیش خداوند جاه

نیایش کنان دست بر برنهند؟

اگر روزگارش در آرد ز پای

همه عالمش پای بر سر نهند

فی‌الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درین هفته که مژده‌ی سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و مِلکِ موروثم خاص. گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند. یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

یا زر بهر دو دست کند خواجه در کنار

یا موج، روزی افکندش مرده بر کنار

مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. بدین کلمه اختصار کردیم:

ندانستی که بینی بند بر پای

چو در گوشت نیامد پند مردم

دگر ره چون نداری طاقت نیش

مکن انگشت در سوراخ کژدم

سعدی

حکایت ۱۶ از باب «در سیرت پادشاهان» گلستان سعدی
صدای: ساعد باقری

شبانگاهان تا حریم فلک، چون زبانه کشد سوز آوازم

بدون نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/mokhtabad/shabangahan.mp3]

دریافت شبانگاهان با صدای عبدالحسین مختاباددانلود شبانگاهان با صدای عبدالحسین مختاباد

شبانگاهان تا حریم فلک،
چون زبانه کشد سوز آوازم
شرر ریزد، بی‌امان به دل
ساکنان فلک ناله‌ی سازم

دل شیدا، حلقه را شکند،
تا برآید و راه سفر گیرد
مگر یک‌دم گرم و شعله‌فشان،
تا به بام جهان بال و پر گیرد

خوشا ای دل بال و پر زدنت
شعله‌ور شدنت در شبانگاهی
به بزم غم، دیدگان تری
جان پرشرری، شعله آهی

بیا ساقی تا به دست طلب،
گیرم از کف تو، جام پی در پی
به داد دل، ای قرار دلم،
نوبهار دلم، می‌رسی پس کی؟

چو آن ابر نوبهارم من،
به دل شور گریه دارم من
می‌توانم آیا نبارم من؟

نه تنها از من قرار دل،
می‌رباید این شور شیدایی
جهانی را دیده‌ام یک سر،
غرق دریای ناشکیبایی

بیا در جان مشتاقان،
گل‌افشان کن، گل‌افشان کن
به روی خود، شب ما را،
چراغان کن، چراغان کن

چو آن ابر نوبهارم من،
به دل شور گریه دارم من
می‌توانم آیا نبارم من؟

ساعد باقری

خواننده: عبدالحسین مختاباد
ترانه: شبانگاهان
آلبوم: شبانگاهان (بوی گل)
آهنگساز: فریدون شهبازیان
سال انتشار: 1373

ای دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

بدون نظر »
شاید این شعر چندان شعر قدرتمندی نباشد، اما پیام جالب آن که در هر بیت تکرار می شود به همراه ردیف «شد شد، نشد نشد» آن را ماندگار می کند.

بیت سوم این شعر در میان مردم به صورت زیر مشهور است که صحیح به نظر نمی رسد:
ضرابخانه‌ای که در آن سکه می زنند
یک سکه هم به نام تو شد شد، نشد نشد

در انتخاب قالب قصیده برای این شعر تردید داشتم.

ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشد

این دختر زمانه که هر دم به دامنی است
یک دم اگر به کام تو شد شد، نشد نشد

این سکه‌ی بزرگی و اقبال و سروری
یک روز هم به نام تو شد شد، نشد نشد

چون کار روزگار به تقدیر یا قضا است
تقدیر بر مرام تو شد شد، نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چیز کرده‌اند
عیشی اگر سهام تو شد شد، نشد نشد

چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر
آباده کاخ و بام تو شد شد، نشد نشد

زان می که تر کنند دماغی به روز غم
یک قطره گر به جام تو شد شد، نشد نشد

دامی به شاهراه مرادی بگستران
این صید اگر به دام تو شد شد، نشد نشد

یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش
صبح امید شام تو شد شد، نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم
بر حضرتش مقام تو شد شد، نشد نشد

میرزا علی نقی خان حکیم الممالک

متخلص به حکیم

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

5 نظر »
روایت شجریان از اجرای این آواز:

«هر چند وقت یک‌بار ممکن است کاری برای‌ من دلنشین‌تر باشد که باز هم بستگی به حال و هوای من دارد که چگونه آن کار را که قبلا خوانده‌ام دوست داشته باشم.
یکی از شعرها «بگذار تا مقابل روی تو بگذریم/ دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم» است. آن دزدیده را هم باید دزدیده بیان کرد. یک روز با آقای موسوی و چند تن از دوستان دور هم بودیم که این اجرا شد. ایشان شروع کردند به نوا زدن و من دیوان را ورق زدم این شعر آمد، بعد دیوان را ورق زدم چیز دیگری آمد که بیات ترک خواندم و بعد سه‌گاه خواندم. همین‌طور ادامه داشت و من در وسط کار ایشان دیوان را ورق می‌زدم و غزل دیگری می‌آمد و می‌خواندم. به این شکل شروع کردم به مرکب‌خوانی و یکی از کارهای خوب همین مرکب‌خوانی سعدی است.»

میم / طربستان:

به نظر من این غزل یکی از کاملترین غزلهای عاشقانه سعدی است که شاعر در تک تک ابیات مفهومی عاشقانه را به حد کمال ارائه می کند:

دزدیده نگریستن در معشوق / حالات مختلف عاشق در جدایی و وصال / راضی بودن به خواست معشوق / اهمیت نداشتن حرف مردم برای عاشق / کمینه انگاشتن خود در مقابل جلال معشوق / یگانگی عاشق و معشوق / جایگاه یگانه مهر معشوق در دل عاشق / شکوه نکردن از جور معشوق / بی اختیار بودن عاشق / و در نهایت بار دیگر تواضع در برابر بزرگی معشوق

[audio: https://tarabestan.com/files/music/shajarian/bogzar-ta-moghabele-rooye-to.mp3]

دانلود آواز با صدای محمد رضا شجریاندانلود آواز با صدای شجریان

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بوالعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگرکس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه‌ی کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

سعدی

خواننده: محمد رضا شجریان
آهنگساز: پرویز مشکاتیان
نی: محمد موسوی
آلبوم: نوا-مرکب خوانی
دستگاه: نوا

مرز در عقل و جنون باریک است

بدون نظر »
[audio: https://tarabestan.com/files/music/ghorbani/kofr-o-iman.mp3]

دانلود تیتراژ سریال شب دهم دانلود تیتراژ سریال شب دهمبا صدای علیرضا قربانی

مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است؟
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاری ست نگو سهو شده

من و رسوایی این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

دِینِ دیوانه به دین عشق تو شد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

افشین یداللهی

خواننده: علیرضا قربانی
تیتراژ سریال شب دهم
آهنگسازی و تنظیم: فردین خلعتبری
سال تولید: ۱۳۷۹

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت

بدون نظر »

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت
رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت

تا دور شدی از برم ای طرفه‌ی بغداد
شد دامن من دجله‌ی بغداد ز دستت

از دست تو فردا بروم داد بخواهم
تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت

بی شکر شیرین تو در درگه خسرو
بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت

گر زانک بپای علمم راه نباشد
از دور من و خاک ره و داد ز دستت

تا چند کنم ناله و فریاد که در شهر
فریادرسی نیست که فریاد ز دستت

هر چند که سر در سر دستان تو کردیم
با این همه دستان نتوان داد ز دستت

از خاک سر کوی تو چون دور فتادم
دادیم دل سوخته بر باد ز دستت

زین سان که به غم خوردن خواجو شده‌ای شاد
شک نیست که هرگز نشود شاد ز دستت

خواجوی کرمانی


صفحه 4 از 21« بعدی...23456...1020...قبلی »
Simplified Theme by Nokia Theme transform by TowFriend | Powered by Wordpress | Aviva Web Directory
XHTML CSS RSS