علم نبود غیر علم عاشقی

۱۴ تیر ۱۳۸۹
همه‌ی ما این روایت مشهور را درباره ابوریحان با تعریف و تمجیدهای فراوان شنیده‌ایم:

«روایت است که ابوریحان در بستر مرگ، به یاد مسأله‌ای می‌افتد و آن را از علی‌بن عیسی‌الولواجی که به دیدن او آمده بود می‌پرسد: ای شیخ! حساب جدات ثمانیه را که وقتی به من گفتی بازگوی که چگونه بود؟ شیخ گفت: ای حکیم بزرگوار اکنون چه جای این سوال است؟ ابوریحان می‌گوید: کدام‌یک از این دو امر بهتر است؟ بدانم و بمیرم یا ندانم و نادان درگذرم؟»

اگرچه در جایی به ارتباط مثنوی زیر به داستان ابوریحان اشاره‌ای نشده است، شخصا این مثنوی عمیق شیخ بهایی را پاسخی دور از انتظار به تمجید کنندگان ابوریحان می‌دانم. شعری که در ذهن ستایشگر ما از ابوریحان این پرسش را مطرح می‌کند که به راستی چه اهمیتی داشت ابوریحان بیرونی بدون دانستن آن مساله می‌مرد؟ وقتی شیخ بهایی می‌گوید:
«علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل، نه حال»

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

طبع را افسردگی بخشد مدام

مولوی باور ندارد این کلام

وه! چه خوش می‌گفت در راه حجاز

آن عرب، شعری به آهنگ حجاز:

کل من لم یعشق الوجه الحسن

قرب الجل الیه و الرسن

یعنی: «آن کس را که نبود عشق یار

بهر او پالان و افساری بیار»

گر کسی گوید که: از عمرت همین

هفت روزی مانده، وان گردد یقین

تو در این یک هفته، مشغول کدام

علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم

هندسه یا رمل یا اعداد شوم

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

علم فقه و علم تفسیر و حدیث

هست از تلبیس ابلیس خبیث

زان نگردد بر تو هرگز کشف راز

گر بود شاگرد تو صد فخر راز

هر که نبود مبتلای ماهرو

اسم او از لوح انسانی بشو

سینه‌ی خالی ز مهر گلرخان

کهنه انبانی بود پر استخوان

تا به کی افغان و اشک بی‌شمار؟

از خدا و مصطفی شرمی بدار

از هیولا تا به کی این گفتگوی؟

رو به معنی آر و از صورت مگوی

این علوم و این خیالات و صور

فضله‌ی شیطان بود بر آن حجر

لوح دل از فضله‌ی شیطان بشوی

ای مدرس! درس عشقی هم بگوی

چند و چند از حکمت یونانیان؟

حکمت ایمانیان را هم بدان

چند زین فقه و کلام بی‌اصول

مغز را خالی کنی، ای بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف

از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

دل منور کن به انوار جلی

چند باشی کاسه لیس بوعلی؟

سرور عالم، شه دنیا و دین

سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین*

سؤر رسطالیس و سؤر بوعلی

کی شفا گفته نبی منجلی؟

سینه‌ی خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگی‌ها پاک کن

* اشاره به حدیث منسوب به پیامبر «سؤر المؤمن شفاء» (غذایی که به دهان مومن خورده شفاست). این حدیث از قول امام صادق این‌چنین نقل شده است: «فی سؤر المؤمن شفاء من سبعین داء» (در غذایی که به دهان مومن خورده شفایی از هفت داروست)

شیخ بهایی

نان و حلوا » بخش ۴ – فی التأسف و الندامة علی صرف العمر فیما لاینفع فی القیامة و تأویل قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «سؤر المؤمن شفاء»
* برای کوتاه کردن شعر چند بیت حذف شده است

Popularity: 24%

مثنوی طنز «با معرفت‌ها» با صدای زرویی نصر آباد

۲۹ اسفند ۱۳۸۸
بهار در راه است و می‎خواستم به مناسبت این روزها شعری با حال و هوای متفاوت آماده کنم. شعری که برخلاف نوروز سال گذشته، بهاری‎تر باشد.
فکر کردم چون شاید اشعار بهاریه‎ی زیادی را این روزها ببینی، بهتر است به سراغ شعر طنز بروم تا به این بهانه لبخندی بر گوشه‎ی لبت در آستانه‎ی فصل سبز بنشانم. به یاد ابوالفضل زرویی نصرآباد و مثنوی بلندش افتادم که سالها پیش آن را خوانده و لذت برده بود. هرچند ارمغان این شعر برای من پس از مدتها دوباره خواندن و گوش کردن، غم بود.
…. بگذریم.
امیدوارم سال نویی منتظرت باشد و ضمناً « دعا کنین که حالمون خوب بشه».

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت شعر با صدای زرویی نصرآباددانلود فایل ۱شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای یک)

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت شعر با صدای زرویی نصرآباددانلود فایل ۲شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای دو)


دریافت نسخه قابل چاپ شعر زرویی نصرآباددانلود نسخه قابل چاپ (pdf)


آی جماعت چطوره احوالتون…
تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»…
شعرم اگر سست و شکسته بسته است…
بازم همون دوره بی‌سواتی…
آی جماعت، چطوره احوالتون؟…
حضور حضرت منیژه خاتون…
بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!…
گذشت دوره‌ای که ما یکی بود…
من از رکود عشق در خروشم…
زدم تو خالتون دوباره،‌ آخ‌جان!…
چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب…
شهر بدون مرد، شهر درده…
مشدی حسن، حال شما چطوره؟…
مشدی حسن چای و سماورت کو؟…
مشدی حسن، مرد سیاسی شدی…

آی جماعت، چطوره احوالتون

قربون اون فهم و کمالاتتون

گردنتون پیش کسی خم ‌نشه

از سربنده، سایه‌تون کم‌نشه

راز و نیاز و بندگیتون درست

حساب کتاب زندگیتون درست

بنده می‌شم غلام دربستتون

پیش کسی دراز نشه دستتون

از لبتون خنده فراری نشه

خدا نکرده، اشکی جاری نشه

باز، یه هوا دلم گرفته امروز

جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسینیش، نمی‌دونم چرا

بینی و بینیش، نمی‌دونم چرا

خلافامون از سراختلاف نیست

خلاف خلافه، توش خطا خلاف نیست

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمی‌دن، مثل قدیما، دوستا

شاپرک‌ها به نیش مجهز شدن

غریب گزا هم آشناگز شدن

تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»

ما موندیم و یه کوچه‎ی علی چپ

خورشید می‌نشست که ما پا شدیم

رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم

رفتیم و چرخی دور میدون زدیم

ماه که در اومد، به بیابون زدیم

آخ که بیابون چه شبایی داره

شب تو بیابون چه صفایی داره

شب تو بیابون خدا بساط کن

اون جا بشین با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست

دلی که توش غصه نباشه، دل نیست

این در و اون در زدناش قشنگه

به سیم آخر زدناش قشنگه

دلم گرفته بود و غصه داشتم

منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبی،‌به کوه تکیه کردم

نشستم و تا صبح گریه کردم

سجل و مدرک نمی‌خواد که گریه

دستک و دنبک نمی‌خواد که گریه

رو لبمون همیشه خنده پیداست

می‌خندیم،‌اما دلمون کربلاست

ساعت الان حدود چهار و نیمه

غصه نخور داداش، خدا کریمه

شعرم اگر سست و شکسته بسته است

سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دل‌شکسته، بش حرج نیست

شعر شکسته بسته، بش حرج نست

جیک‌جیک مستونم که بود برادر

فکر زمستونم نبود برادر

تا که میفته دندونای شیری

روی سرت می‌شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل

درو می‌شن بزرگترای فامیل

از جمع بچه‌ها، بیرون باید رفت

مجلس ختم این و اون باید رفت

یه دفعه همکلاسی‌ها پیر می‌شن

همبازی‌ها پیر و زمین‌گیر می‌شن

الک دولک، الاکلنگ و تیشه

تو ذهن آدما عتیقه می‌شه

لی‌لی و گرگم به هوا، دریغا

قایم باشک تو کوچه‌ها، دریغا

رمق نمونده تا بریم صبح زود

پیاده تا امامزاده داوود

بی‌حرمتی با معرفت درافتاد

یه باره نسل لوطی‌ها ورافتاد

توی تنور خونه‌ها کلوچه‌

بوی پیاز داغ توی کوچه

چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟

مثل پرنده پر زد و هوا رفت

سرزده آفتاب از پشت بوم

ما موندیم و یه قصه‎ی ناتموم

بازم همون دوره بی‌سواتی

قربون اون حرفای عشق لاتی

قربون اون «مخلصتم، فداتم»

قربون اون «من خاک زیرپاتم»

قربون اون حافظ روی تاقچه

قربون حسن یوسف تو باغچه

قربون مردمی که مردم بودن

اهل صفا، اهل تبسم بودن

قربون اون دوره‎ی تردماغی

قربون اون تصنیف کوچه‌باغی

قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود

تار سبیلا چک تضمینی بود

مردای ناب و اهل دل نداره

شهری که بوی کاهگل نداره

بوی خوش کباب و نون سنگک

عطر اقاقیا و یاس و پیچک

بوی گلاب و بوی دود اسفند

جمع قشنگ اشک شوق و لبخند

بوی خیار تازه،‌ توی ایوون

تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون

بوی سلام گرم مرد خونه

تو حوض خونه، رقص هندوونه

بوی خوش کتاب‌های کاهی

تو امتحان کتبی و شفاهی

قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا

خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوالتون؟

چی مونده از صفای پارسالتون؟

نگین فلانی از لطیفه خسته است

خداگواهه من دلم شکسته است

با خنده‎ی شماس که جون می‌گیرم

برای تک‌تک شما می‌میرم

حتی اگه فقیر و بی‌پول باشین

دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشین

خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟

چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟

حرفهای گریه‌دار نمی‌پسندین؟

می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟

خوشا به حال اون که تو محله‌ش

هوای عاشقی زده به کله‌ش

کسی که قلبش اتصالی داره

می‌دونه عاشقی چه حالی داره

با این که سخته، باز دل‎نشینه

«تپش، تپش، وای‌از تپش» همینه

رد وبدل که شد نگاه اول

بیرون میاد از سینه آه اول

دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا

خواب و خوراک و زندگی فوتینا

عاشق شدن شیدایی داره والا

«خاطرخواهی رسوایی داره» والا

وقتی طرف توکوچه پیدا می‌شه

توی دلت یه باره غوغا می‌شه

آرزوهات خیلی دورن انگاری

توی دلت، رخت می‌شورن انگاری

صدای قلبت اون قدر بلنده

که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده

دین و مرام و اعتقادت می‌ره

اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره

می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»

می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»

می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»

می‌گی که: «من عاعاعاعا، چی‎چیزم!»

می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»

می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»

کوزه‎ی ضربه دیده بی‌ترک نیست

حال طرف هم از تو بهترک نیست

می‌خواد بگه: «برات می‌میرم اصغر!»

می‌گه: «تمنا می‌کنم برادر!»

می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»

می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»

اول عشق و عاشقی نگاهه

نگاه مثل آب زیرکاهه

بین شماها عشقو می‌شه فهمید

از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید

عشق، اخوی، آتیش زیر دیگه

نگاه آدم که دروغ نمی‌گه

نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا

به قلب من خوش‌اومدی، ‌بفرما»

حضور حضرت منیژه خاتون

چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟

برای اون دهان و چشم و ابرو

همیشه بنده بوده‌ام دعاگو

ز بس که رفته عشق، توی قلبم

نوشتم اسمتونو روی قلبم

خدا گواهه تا شما نیایین

از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین

شبا همه‌اش یاد شما می‌کنم

می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم

شما رو مثل ماه می‌کشم‌ هی

شبا همیشه آه می‌کشم هی

کسی خبر نداره از قضایا

نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا

به جای ماریا کری و گوگوش

نوار گریه‌دار می‌کنم گوش

«قشنگترین پیرهنتو تنت کن

تاج سر سروریتو سرت کن

چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن

الا دل ساده و عاشق من…»

دلم می‌خواد که از سرمحبت

به عشق من بدین جواب مثبت

بگین بله وگرنه دلگیر میشم

تو زندگی دچار تأخیر می‌شم

اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت

خلاصه قهر، قهر تا قیامت!

فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم

عاشق یک دختر دیگه می‌شم

تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه

اند حماقتی اگر بگی نه

ببین تو آینه، آخه این چه ریخته؟

مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!

تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا…

حرف زیادنزن، برو بینیم باااا…

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!

این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد

تو هر دلی یه عشق، موندگاره

آدم که بیشتر از یه دل نداره

درسته،‌دیگه توی شهر ما نیست

دلی که مثل کاروانسرا نیست

بازم همون دلای بچگی‌مون

دلای باصفای بچگی‌مون

یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:

«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»

این روزا عمر عاشقی دو روزه

ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق

که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته، روی میز من، یه پوشه

که اسم عشق‌های بنده توشه

زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا

وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین

مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر

دو لیلی و سه اشرف و دو آذر

سفید و سبزه، گندمی و زاغی

بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی

هزار خانمند توی این لیست

با عده‌ای که اسمشون یادمن نیست!

گذشت دوره‌ای که ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

نامه‎ی مجنون به حضور لیلی

می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد

روی چمن تو پارک بهجت‌آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست

پله که هس، نیازی به کمند نیست

تو کوچه،‌غوغا می‌کنند و دعوا

چهار تا یوسف سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه بی‌فروغه

اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه

تو کوچه‌های غربی صناعت

عشقو گرفتن از شما جماعت

کجا شد اون ظرافت و کرشمه

نگاه دزدکی کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن

کنار جوب آب، گریه کردن؟

دلای بی‌افاده یادش به خیر

دخترکای ساده یادش به خیر

من از رکود عشق در خروشم

اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم

تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست

حجب و حیا تو چشم آدما نیست

کشته‎ی دلبرند وارتباطش

فقط برای برخی از نکاتش!

پرنده پر، کلاغِ پر، صفا پر

صداقت از وجود آدما، پر

دلا، قسم بخور، اگر که مردی

که دیگه گرد عاشقی نگردی

ما توی صحبت رک و راستیم داداش

عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش

حال کذایی به شما ارزونی

عشق ریایی به شما ارزونی

زدم تو خالتون دوباره،‌ آخ‌جان!

حسابی حالتون گرفته شد، هان؟!

اینا که من می‌گم همه‌اش شعاره

عشق و محبت شاخ و دم نداره

مهم فقط نحوه‎ی ارتباطه

اینه که این قدَر سرش بساطه

ناز و ادا همیشه بوده جونم

حجب و حیا همیشه بوده جونم

آدمو تو فکر خیال گذاشتن

وقت قرار، آدمو قال گذاشتن

وعده‎ی این که: «من زن تو می‌شم

وصله‎ی چاک پیرهن تو می‌شم»

حرفای داغ و پخته و تنوری

چه از طریق نامه یا حضوری

همیشه بوده توی عشق، حاضر

همینه دیگه خب به قول شاعر:

«با اون همه قد و بالاتو قربون

با اون همه قول و قرار و پیمون

که با من غمزده داشتی، رفتی

تو کوچه‎تون بازمنو کاشتی، رفتی! »

چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب

نامه‎ی لاکتابمون بی‌جواب

چقدر وعده‌های بی‌سرانجام

چقدر توی کوچه، عرض اندام

چقدر حرف‌های عاشقانه

چقدر آه و ناله شبانه

چقدر گریه‌های توی پستو

چقدر وصف خط و خال و ابرو

چقدر دزدکی سرک کشیدن

چقدر فحش و ناسزا شنیدن!

چقدر خوابهای خوب و شیرین

چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!

خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست

اما تو تعریفش همیشه دعواست

اگر دلت تپید و لایق شدی

عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده

قربون شکل ماه هرچی مرده

قربون اون مردای دل‌شکسته

قربون اون دستای پینه‌بسته

مردای ده، مردای کاه و گندم

مردای ده، مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه، مثل خورشید

تو دلشون هزار جام جمشید

مردای سوخته زیر هرم آفتاب

مردای ناب و کم‌نظیر و کم‌یاب

کیسه چپق‌ها به پر شالشون

لشکر بچه‌ها به دنبالشون

بیل و کلنگشون همیشه براق

قلیونشون به راه، دماغشون چاق

صبح سحر پا می‌شن از رختخواب

یکسره رو پان تا غروب آفتاب

چار تای رستمند به قد و قامت

هیکلشون توپ، تنشون سلامت

نبوده غیرگرده‎ی گلاشون

غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلامشون دعا، دعاشون روا

سلام و نون و عشقشون بی‌ریا

مردای نازدار، مرد شهرن

با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه‎ی بی‌دلیل

مردای سرشکسته‎ی زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول

مردای نق‌نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می‌کنند به جاده

اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری

تازه دو ساعت هم اضافه‌کاری

توی رگاشون می‌کشه تنوره

تری‌گلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون

همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیردست، ترشی و عبوسی

به منشی اداره چاپلوسی

برای جستن از مظان شک‌ها

دایره‌المعارف کلک‌ها

بچه به دنیا می‌آرن با نذور

اغلبشون یه دونه اون‌هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن

پشت سر اما واسه هم می‌زنن

اینجا فقط مهم مقام و پسته

مردای شهری کارشون درسته

مشدی حسن، حال شما چطوره؟

حالت امسال شما چطوره؟

مشدی حسن کافر و دهری شدی

اومدی از دهات و شهری شدی

این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟

کی گفته دمپایی صندل بپوش؟

ای شده از قاطر خود منصرف

نمره پیکان تو، تهران – الف

شد بدل از باغ و زمین سرکشی

شغل شریفت به مسافرکشی

گله رو که «هی» می‌زدی، یادته؟

کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟

یادته اون سال که با مشدی شعبون

ماه صفر، راهی شدین خراسون

یادت میاد «ربابه»، دستش درست،

کنار چشمه، رخت‌ها تو می‌شست

یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی؟

شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی؟

تو دهتون، سرقت و دزدی نبود

کار واسه‎ی همسایه، مزدی نبود

قبل شما، جن‌های طفل معصوم

صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم

لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون

نگاه آدما به سم پاشون

اصالتاً جنای ناموس‌پرست

به هیچ خانمی، نمی‌زدن دست

نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت

نه جن به حمّوم زنونه می‌رفت

جن واسه خانوما یه جور خیال بود

اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!

مشدی حسن چای و سماورت کو؟

سینی باقالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت

بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت

مشدی حسن، قربون میز و فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه، مشدی

میون شهریا غریبه، مشدی

چقدر خوبه چله‎ی زمستون

سنبل‌طیب و کاسنی و سه‌پستون

کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج

شربت نعناع و بهار نارنج

کرسی و چای‎نبات و هورتش خوبه

خارش و خمیازه و چرتش خوبه

عطر چلو که از خونه در می‌رفت

تا هف تا کوچه اون طرف‌تر می‌رفت

شیطونه وقتی رخنه تو دل می‌کرد

بوی غذا روزه ‌رو باطل می‌کرد

قدیمترا قاتله هم صفت داشت

دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود

آدم‌کشی یه جور معصیت بود

کسی، کسی رو سرسری نمی‌کشت

به خاطر دری وری نمی‌کشت

معنی نداره توی عصر «سی‌دی»

بزرگ و کوچیکی و ریش‌سفیدی

پدر با ترس و لرز و با احتیاط

می‌کشه سیگارشو کنج حیاط

پسر که بی‌شراب، تب می‌کنه

بدون ترس و لرز، «حب» می‌کنه

مادره با خفت و خونه‌داری

می‌سازه اما دختره فراری

اگر دیدی دختره دست تکون داد

یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد

بپا یه وقتی دست و پات شل نشه

پنالتی‌ش از صدقدمی گل نشه

تقی به فکر رونق نقی نیست

کسی به فکر نفع مابقی نیست

مقاله‎ها پشت هم اندازیه

جناح و حزب و خط بازیه

بس که به هر طرف ستادمون رفت

صراط مستقیم یادمون رفت

ارزشمون به طول و عرض میزه

چقدر میز و صندلی عزیزه

تمام فکر و ذکرمون همینه

که هیشکی پشت میزمون نشینه

یه عمره دو دو زده چشم و چارت

که خش نیفته روی میز کارت

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود

میز ریاست روی زانوشون بود

بیا بشین که میز اگه وفا داشت

وفا به صاحبای قبل ما داشت

قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود

ارزش صندلی به صاحبش بود

فقیه اگه بالای منبر می‌نشست

جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست

معنی شأن و رتبه یادشون بود

حرمت مردم به سوادشون بود

روی لبت خوبه تبسم باشه

دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون میز هم عزیزن

رفوزه‌ها همیشه پشت میزن

خلاصه قصه اون قدر دِرامه

که ایدز پیش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدی

دوره آخرالزمونه مشدی

جسارتاً شعرم اگه غمین بود

به قول خواجه «خاطرم حزین» بود

دعا کنین که حالمون خوب بشه

تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

مشدی حسن، مرد سیاسی شدی

اهل اصول دیپلماسی شدی

سور و ساتت شده بحث و تفسیر

نقل و نباتت شده بحث و تفسیر

با تقی و امیر و سام و خسرو

تو تاکسی و تو ایستگاه مترو

تو هر کجا آدم زنده‌ای هست

یا محفل کسل‌کننده‌ای هست

بد به حفاظت و حراست می‌گی

لم می‌دی و نقل سیاست می‌گی

سیاست خارجه و داخله

حکومت مدینه‎ی فاضله

نظم نوین و چالش روآندا

مخالفان دولت اوگاندا

روابط جدید مصر و سودان

کناره‌گیری امیرعمان

نرفته‌ای هنوز تا ورامین

کنایه می‌زنی به چین و ماچین

با چشم بسته، تیر در می‌کنی

تو هر چی اظهارنظر می‌کنی

از مد و سایز کفش آلن‌دولون

تا به گشادی شکاف اُزُن

هرچی که چشمت دید و خواست، ‌می‌شی

یه روز «چپ»، یه روز «راست» می‌شی

یه روز مشتت رو هوا می‌بری

برای لغو حکم «آقاجری»

یه روز می‌گی که «والا این کافره

دِ یالا زودتر بکشیدش، بره»

یه روز فکر جنگ با جهانی

یه روز اهل بحث و گفتمانی

عینهو رنگ چشم آبجی اقدس

حزب و گروه تو نشد مشخص!

ابوالفضل زرویی نصرآباد

Popularity: 38%

باز دیوانه شدم من ای طبیب

۱ اسفند ۱۳۸۸

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت فایلدانلود آهنگ

آدمی چون نور گیرد از خدا

هست مسجود ملایک ز اجتبا

نیز مسجود کسی کو چون ملک

رسته باشد جانش از طغیان و شک

پار در دریا منه کم گوی از آن

بر لب دریا خمش کن لب گزان

گرچه صد چون من ندارد تاب بحر

لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر

جان و عقل من فدای بحر باد

خونبهای عقل و جان این بحر داد

بی‌ادب؛ حاضر ز غایب خوشتر است

حلقه گر چه کژ بود نی بر در است

ای تن‌آلوده به گرد حوض گرد

پاک کی گردد برون حوض مرد؟

پاک کو از حوض مهجور اوفتاد

او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد

پاکی این حوض بی‌پایان بود

پاکی اجسام کم میزان بود

زانک دل حوض است لیکن در کمین

سوی دریا راه پنهان دارد این

پاکی محدود تو خواهد مدد

ورنه اندر خرج کم گردد عدد

آب گفت آلوده را در من شتاب

گفت آلوده که دارم شرم از آب

گفت آب این شرم بی من کی رود؟

بی من این آلوده زایل کی شود؟

دل ز پایه‎ی حوض تن گلناک شد

تن ز آب حوضِ دلها پاک شد

گرد پایه‌ی حوضِ دل گرد ای پسر

هان ز پایه‌ی حوض تن می‌کن حذر

ای ملامتگر سلامت مر تو را

ای سلامتجو رها کن تو مرا

جان من کوره است با آتش خوش است

کوره را این بس که خانه‌ی آتش است

همچو کوره عشق را سوزیدنی است

هر که او زین کور باشد کوره نیست

برگ بی برگی تو را چون برگ شد

جان باقی یافتی و مرگ شد

چون تو را غم شادی افزودن گرفت

روضه‌ی جانت گل و سوسن گرفت

باز دیوانه شدم من ای طبیب

باز سودایی شدم من ای حبیب

حلقه‌های سلسله‌ی تو ذوفنون

هر یکی حلقه دهد دیگر جنون

داد هر حلقه فنونی دیگر است

پس مرا هر دم جنونی دیگر است

آن چنان دیوانگی بگسست بند

که همه دیوانگان پندم دهند


مولوی

مثنوی مولوی » دفتر دوم » بخش ۲۶ – فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن


شاهد (برای این بیت: پاک کو از حوض مهجور اوفتاد / او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد)

تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی
(حافظ)


خواننده: شهرام ناظری
آلبوم: بی قرار

Popularity: 34%

مثنوی گنجینه اسرار عمان سامانی

۵ دی ۱۳۸۸

در میان تمام شعرایی که درمورد واقعه ی عاشورا شعر سروده اند، موقعیت عمان سامانی، شاعر عصر قاجار، موقعیت ویژه ای است. در حالی که اغلب شعرا با نگاهی سوگوارانه و گاه حماسی به عاشورا پرداخته اند، وی با نگاه عرفانی خود این واقعه را به نظم درآورده است. در این کتاب گویی حسین و یارانش برای رسیدن به کمال باید مسیر مدینه تا کربلا را چون هفت شهر عشق در وادی طریقت منطق الطیر عطار بپیمایند.
اگر بخواهیم مقایسه کنیم، در حالی که محتشم کاشانی در شعر معروف «باز این چه شورش است» در گزارش کردن شاعرانه ی روز عاشورا تلاش کرده است، عمان تلاشش بر تفسیر عرفانی حرکت عاشورا و آن چه چشم ظاهر نمی بیند، متمرکز بوده است. شاید به همین دلیل باشد که هر چقدر شعر محتشم در میان توده ی مردم محبوبیت دارد، مثنوی عمان مقبول طبع خواص بوده است.
در مثنوی گنجینه اسرار عمان، هر چه هست شادی و سرخوشی است و هیچ خبری از غم و مصیبت رایج در اشعار عاشورایی نیست. چرا که در شعر او حسین و یارانش به دیدار یار می روند و هر وداعی نوید بخش وصالی دیگر است.
قسمتهایی از این مثنوی را که به رخصت طلبیدن علی اکبر از پدر برای جنگ و وداع حسین ابن علی با فرزندش اختصاص دارد بخوانید.


Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت فایلدانلود آهنگ

تا که اکبر با رخ افروخته

خرمن آزادگان را سوخته‏

ماه رویش کرده از غیرت عرق

همچو شبنم صبحدم بر گل ورق‏

بر رخ افشان کرده زلف پر گره

لاله را پوشیده از سنبل زره‏

نرگس سرمست در غارتگری

سوده مشک تر به گلبرگ تری

آمد و افتاد از ره باشتاب

همچو طفل اشک، در دامان باب‏

«کای پدر جان، همرهان بستند بار

مانده بار افتاده اندر رهگذار

از سپهرم غایت دلتنگی است

کاسب اکبر را چه وقت لنگی است‏

دیر شد هنگام رفتن ای پدر

رخصتی گر هست باری زودتر»

***

در جواب از تنگ شکر، قند ریخت

شکر از لبهای شکر خند ریخت‏

گفت: «کای فرزند، مقبل آمدی

آفت جان، رهزن دل آمدی

کرده ای از حق تجلی ای پسر

زین تجلی فتنه ها داری به سر

راست بهر فتنه قامت کرده ای

وه کز این قامت قیامت کرده ای

نرگست با لاله در طنازی است

سنبلت با ارغوان در بازی است

از رخت مست غرورم می کنی

از مراد خویش دورم می کنی

گه دلم پیش تو گاهی پیش او است

رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست

بیش از این بابا دلم را خون مکن

زاده ی لیلا مرا مجنون مکن

پشت پا بر ساغر حالم مزن

نیش بر دل، سنگ بر بالم مزن

خاک غم بر فرق بخت دل مریز

بس نمک بر لخت لخت دل مریز

همچو چشم خود به قلب دل متاز

همچو زلف خود پریشانم مساز

حایل ره، مانع مقصد مشو

بر سر راه محبت سد مشو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا*

بعد از آن، مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والا نگار

از تو بهتر گوهری بهر نثار

هرچه غیر از او است، سد راه من

آن بت است و غیرت من بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر تو است

مانع راه محبت‌ مهر تو است

آن حجاب از پیش چون دور افکنی

من تو هستم در حقیقت تو منی

چون تو را او خواهد از من رو نما

رو نما شو، جانب او رو نما»

عمان سامانی

کتاب: گنجینه اسرار (نامهای دیگر: گنجینة الاسرار، مخزن الاسرار)

* اشاره به سوره آل عمران- آیه ۹۳
لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ
هرگز به نیکوکارى نخواهید رسید تا از آنچه دوست دارید بخشش کنید.


ببینید و بشنوید:

مثنوی نی نامه: با صدای قیصر امین پور

شاهد:

گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
مولوی


خواننده: سراج
آهنگساز: سید محمد میرزمانی
آلبوم: وداع

Popularity: 20%

مثنوی مرثیه از سایه

۳ آذر ۱۳۸۸
«مثنوی مرثیه» را هوشنگ ابتهاج (سایه) در سال ۱۳۶۸ به مناسبت درگذشت احسان طبری سرود. احسان طبری پس از دستگیری در سالهای واپسین عمرش، مجبور به اعتراف در دادگاه به آن چه خیانت نامیدند شد، تا بتواند به حیات ادامه دهد. پس از آن وی در سکوت به حیات خود ادامه داد تا سال ۶۸ که درگذشت.
با توجه به نکات مطرح شده در این شعر و فرجام تلخ احسان طبری می توان این شعر را مرثیه ای فراتر از یک سوگنامه ی ساده برای مرگ یک دوست قلمداد کرد. این مثنوی مرثیه ای است برای بر باد رفتن یک عمر مبارزه و تلاش طبری که در دادگاه با اعترافاتش همه ی آنها را زیر سوال برد. مرثیه ای برای جامعه ای که در آن برای زنده ماندن مجبور به اعتراف و محکوم به توبه می شوی تا تبه شوی.
اگرچه این شعر در زمان سروده شدن چاپ نشد و تنها به صورت دست نویس و تایپ شده بین مردم دست به دست گشت، بعدها قسمتهایی از آن در قالب مثنوی بلندی از سایه منتشر شد. برخی هم با در نظر گرفتن قسمت نخست این مثنوی، آن را تحت عنوان مناجات به منتشر کردند. حال آن که نیایشگونه ی آغاز مثنوی، تنها پیش درآمدی است برای قسمت بعدی شعر که شاعر در آن اشارات مستقیمی به ماجرای طبری و اعترافات وی در دادگاه دارد:
توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم … این حدیثی دردناک است از قدیم
تائبی گر ز آن که جامی زد به سنگ … توبه فرما را فزون تر باد ننگ

حتی امروز هم بدون در نظر گرفتن مقصود شاعر و داوری درمورد آرمانهایی که برای آن این شعر سروده شده است، می توان مفاهیم نابی از این مثنوی استخراج کرد. نکات تلخی که مکرّر شدنشان تلخیشان را مضاعف می کند.
* نامگذاری سه قسمت این مثنوی و تاکیدهای آن از «طربستان» است.


روزگارا قصد ایمانم مکن

زآنچه می گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر

فضل محبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه پیشاهنگ را

دور دار از نام مردان ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سربه‌سر

از دلم امید خوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری

سنگِ سودم را منه در داوری

چون که هنگام نثار آید مرا

حبّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی

کج مکن راه مرا از راستی

پای اگر فرسودم و جان کاستم

آنچنان رفتم که خود می خواستم

هر چه گفتم جملگی از عشق خاست

جز حدیث عشق گفتن دل نخواست

حشمت این عشق از فرزانگی ست

عشق بی فرزانگی دیوانگی ست

دل چو با عشق و خرد همره شود

دست نومیدی از او کوته شود

گر درین راه طلب دستم تهی است

عشق من پیش خرد شرمنده نیست

روی اگر با خون دل آراستم

رونق بازار او می خواستم

ره سپردم در نشیب و در فراز

پای هشتم بر سرِ آز و نیاز

سر به سودایی نیاوردم فرود

گرچه دست آرزو کوته نبود

آن قَدَر از خواهش دل سوختم

تا چنین بی خواهشی آموختم

هر چه با من بود و از من بود نیست

دست و دل تنگ است و آغوشم تهی است

صبرِ تلخم گر بر و باری نداد

هرگزم اندوه نومیدی مباد

پاره پاره از تن خود می بُرم

آبی از خون دل خود می خورم

من در این بازی چه بردم؟ باختم

داشتم لعل دلی، انداختم

باختم، اما همی بُرد من است

بازیی زین دست در خوردِ من است

زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست

راست همچون سرگذشت یوسف است

از دو پیراهن بلا آمد پدید

راحت از پیراهنِ سوم رسید

گر چنین خون می رود از گُرده ام

دشنه ی دشنام دشمن خورده ام


سرو بالایی که می بالید راست

روزگار کجروش خم کرد و کاست

وه چه سروی، با چه زیبی و فری

سروی از نازک دلی نیلوفری

ای که چون خورشید بودی با شکوه

در غروب تو چه غمناک است کوه

برگذشتی عمری از بالا و پست

تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست

خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت

رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت

توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم

این حدیثی دردناک است از قدیم

توبه کردی گر چه می دانی یقین

گفته و ناگفته می گردد زمین

تائبی گر ز آن که جامی زد به سنگ

توبه فرما را فزون تر باد ننگ

شبچراغی چون تو رشک آفتاب

چون شکستندت چنین خوار و خراب؟

چون تویی دیگر کجا آید به دست

بشکند دستی که این گوهر شکست

کاشکی خود مرده بودی پیش ازین

تا نمی مردی چنین ای نازنین!

شوم بختی بین خدایا این منم

کآرزوی مرگ یاران می کنم

آن که از جان دوست تر می دارمش

با زبان تلخ می آزارمش

گرچه او خود زین ستم دلخونتر است

رنج او از رنج من افزونتر است

آتشی مُرد و سرا پُر دود شد

ما زیان دیدیم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی

درد آتش را چه می داند کسی

او جهانی بود اندر خود نهان

چند و چون خویش به داند جهان

بس که نقش آرزو در جان گرفت

خود جهان آرزو گشت آن شگفت

آن جهان خوبی و خیر بشر

آن جهان خالی از آزار و شر

خلقت او خود خطا بود از نخست

شیشه کی ماند به سنگستان درست؟

جان نازآیین آن آیینه رنگ

چون کند با سیلی این سیل سنگ؟

از شکست او که خواهد طرف بست؟

تنگی دست جهان است این شکست


پیش روی ما گذشت این ماجرا

این کری تا چند، این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندام مرد

زخمها را دید و فریادی نکرد

پیر دانا از پسِ هفتاد سال

از چه افسونش چنین افتاد حال؟

سینه می بینید و زخم خون فشان

چون نمی بینید از خنجر نشان؟

بنگرید ای خام جوشان بنگرید

این چنین چون خوابگردان مگذرید

آه اگر این خواب افسون بگسلد

از ندامت خارها در جان خلد

چشمهاتان باز خواهد شد ز خواب

سر فرو افکنده از شرم جواب

آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن

سینه ها از کینه ها انباشتن

آن چه بود؟ آن جنگ و خونها ریختن

آن زدن، آن کشتن، آن آویختن

پرسشی کان هست همچون دشنه تیز

پاسخی دارد همه خونابه ریز

آن همه فریاد آزادی زدید

فرصتی افتاد و زندانبان شدید

آن که او امروز در بند شماست

در غم فردای فرزند شماست

راه می جستید و در خود گم شدید

مردمید، اما چه نامردم شدید

کجروان با راستان در کینه اند

زشت رویان دشمن آیینه اند

آی آدمها این صدای قرن ماست

این صدا از وحشت غرق شماست

دیده در گرداب کی وا می کنید؟

وه که غرق خود تماشا می کنید

هوشنگ ابتهاج (سایه)

Popularity: 16%

داستان پیر زن با سلطان سنجر درمورد ستمکاری او

۱۳ آبان ۱۳۸۸
نگاره پیرزن و سلطان سنجر

پیرزن و سلطان سنجر (برای تصویر بزرگتر کلیک کنید)

پیرزنی را ستمی درگرفت

دست زد و دامن سنجر گرفت

کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام

وز تو همه ساله ستم دیده‌ام

شحنه ی مست آمده در کوی من

زد لگدی چند فرا روی من

بی گنه از خانه به رویم کشید

موی کشان بر سر کویم کشید

در ستم آباد زبانم نهاد

مهر ستم بر در خانم نهاد

شحنه بود مست که آن خون کند

عربده با پیرزنی چون کند

رطل زنان دخل ولایت برند

پیره زنان را به جنایت برند

آنکه درین ظلم نظر داشته است

ستر من و عدل تو برداشته است

کوفته شد سینه ی مجروح من

هیچ نماند از من و از روح من

گر ندهی داد من ای شهریار

با تو رود روز شمار این شمار

داوری و داد نمی‌بینمت

وز ستم آزاد نمی‌بینمت

از ملکان قوت و یاری رسد

از تو به ما بین که چه خواری رسد

مال یتیمان ستدن ساز نیست

بگذر از این غارت ابخاز نیست

بنده‌ای و دعوی شاهی کنی

شاه نه‌ای چون که تباهی کنی

شاه که ترتیب ولایت کند

حکم رعیت به رعایت کند

تا همه سر بر خط فرمان نهند

دوستیش در دل و در جان نهند

مسکن شهری ز تو ویرانه شد

خرمن دهقان ز تو بی دانه شد

ز آمدن مرگ شماری بکن

میرسدت دست حصاری بکن

پیرزنان را به سخن شاد دار

و این سخن از پیرزنی یاد دار:

«دست بدار از سر بیچارگان

تا نخوری پاسخ غمخوارگان»

فتح جهان را تو کلید آمدی

نز پی بیداد پدید آمدی

رسم ضعیفان به تو نازش بود

رسم تو باید که نوازش بود

خیز نظامی ز حد افزون گری

بر دل خوناب شده خون گری


نظامی گنجوی

مخزن الاسرار – داستان پیر زن با سلطان سنجر (گزینه)


منبع نگارگری: British Library
با تشکر از ستوده برای معرفی نگارگری

Popularity: 9%

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

۱۳ مرداد ۱۳۸۸

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود فایلدانلود تصنیف شمع و پروانه با صدای شجریان

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر

همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست

قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدایی ندارد ز مقصود چنگ

وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار

وگر می‌روی تن به توفان سپار

سعدی

بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور


شجریان
آلبوم: بهار دلکش
دستگاه: شور

Popularity: 26%

باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

۲۱ بهمن ۱۳۸۷
بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست و باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم

راه طاعت را بجان پیموده‌ایم

سالکان راه را محرم بدیم

ساکنان عرش را همدم بدیم

پیشه ی اول کجا از دل رود؟

مهر اول کی ز دل بیرون شود؟

در سفر گر روم بینی یا ختن

از دل تو کی رود حب الوطن؟

ما هم از مستان این می بوده‌ایم

عاشقان درگه وی بوده‌ایم

ناف ما بر مهر او ببریده‌اند

عشق او در جان ما کاریده‌اند

روز نیکو دیده‌ایم از روزگار

آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار

نی که ما را دست فضلش کاشته است

از عدم ما را نه او بر داشته است

ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم

در گلستان رضا گردیده‌ایم

بر سر ما دست رحمت می‌نهاد

چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد

وقت طفلی‌ام که بودم شیرجو

گاهوارم را کی جنبانید؟ او

از کی خوردم شیر غیر شیر او

کی مرا پرورد جز تدبیر او

خوی کان با شیر رفت اندر وجود

کی توان آن را ز مردم واگشود

گر عتابی کرد دریای کرم

بسته کی گردند درهای کرم

اصل نقدش داد و لطف و بخشش است

قهر بر وی چون غباری از غش است

از برای لطف عالم را بساخت

ذره‌ها را آفتاب او نواخت

فرقت از قهرش اگر آبستن است

بهر قدر وصل او دانستن است

تا دهد جان را فراقش گوشمال

جان بداند قدر ایام وصال

گفت پیغامبر که حق فرموده است

قصد من از خلق احسان بوده است

آفریدم تا ز من سودی کنند

تا ز شهدم دست‌آلودی کنند

نه برای آنک تا سودی کنم

وز برهنه من قبایی بر کنم

چند روزی که ز پیشم رانده است

چشم من در روی خوبش مانده است

کز چنان رویی چنین قهر ای عجب

هر کسی مشغول گشته در سبب

من سبب را ننگرم کان حادث است

زانک حادث حادثی را باعث است

لطف سابق را نظاره می‌کنم

هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم

ترک سجده از حسد گیرم که بود

آن حسد از عشق خیزد نه از جحود

هر حسد از دوستی خیزد یقین

که شود با دوست غیری همنشین

هست شرط دوستی غیرت‌پزی

همچو شرط عطسه گفتن دیر زی

چونک بر نطعش جز این بازی نبود

گفت بازی کن چه دانم در فزود

آن یکی بازی که بد من باختم

خویشتن را در بلا انداختم

در بلا هم می‌چشم لذات او

مات اویم مات اویم مات او

چون رهاند خویشتن را ای سره

هیچ کس در شش جهت از ششدره

جزو شش از کل شش چون وا رهد

خاصه که بی چون مرورا کژ نهد

هر که در شش او درون آتش است

اوش برهاند که خلاق شش است

خود اگر کفر است و گر ایمان او

دست‌باف حضرت است و آن او

مولوی

مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۶

Popularity: 7%

در کنار دجله سلطان با یزید

۵ بهمن ۱۳۸۷

در کنار دجله سلطان بایزید

بود تنها فارغ از خیل مرید

ناگه آوازی زعرش کبریا

خورد بر گوشش که ای اهل ریا

آنچه داری در میان کهنه دلق

میل آن داری که بنمایم به خلق؟

تا خلایق قصد آزارت کنند

سنگ باران بر سر دارت کنند؟

گفت یا رب میل آن داری تو هم

شمه ای از رحمتت سازم رقم؟

تا که خلقانت پرستش کم کنند

از نماز و روزه و حج رم کنند؟

پس ندا آمد ز وحی ذوالمنن

نی زما ونی ز تو رو دم مزن!

عطار نیشابوری

Popularity: 8%

عاشورا در مثنوی مولوی

۱۸ دی ۱۳۸۷
دفتر ششم- بخش ۲۳ – تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعه‌ی اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازه‌ی انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است

روز عاشورا همه اهل حلب

باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم

ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کنند اندر بکا

شیعه عاشورا برای کربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان

کز یزید و شمر دید آن خاندان

نعره هاشان می رود در ویل و وشت

پر همی گردد همه صحرا و دشت

یک غریبی شاعری از ره رسید

روز عاشورا و آن افغان شنید

شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد

قصد جست و جوی آن هیهای کرد

پرس پرسان می شد اندر افتقاد:

«چیست این غم بر که این ماتم فتاد؟

این رییس زفت باشد که بمرد

این چنین مجمع نباشد کار خرد

نام او و القاب او شرحم دهید

که غریبم من شما اهلم دهید

چیست نام و پیشه و اوصاف او

تا بگویم مرثیه ز الطاف او

مرثیه سازم که مرد شاعرم

تا از اینجا برگ و لالنگی برم»

آن یکی گفتش که: «هی دیوانه ای

تو نه ای شیعه عدوِ خانه‌ای

روز عاشورا نمی دانی که هست

ماتم جانی که از قرنی بِهَست

پیش مؤمن کی بود این غصه خوار

قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک روح

شهره تر باشد ز صد توفان نوح»

گفت: «آری لیک کو دور یزید؟

کی بُدَست این غم؟ چه دیر اینجا رسید

چشم کوران آن خسارت را بدید

گوش کرّان آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما؟

که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

زانک بد مرگی است این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست

جامه چه درانیم و چون خاییم دست

چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند

وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند

کنده و زنجیر را انداختند

روز ملک است و گش و شاهنشهی

گر تو یک ذره ازیشان آگهی

ور نه ای آگه برو بر خود بگری

زانک در انکار نقل و حشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن

که نمی بیند جز این خاک کهن

ور همی بیند چرا نبود دلیر

پشت دار و جان سپار و چشم سیر

در رخت کو از می دین فرخی؟

گر بدیدی بحر کو کف سخی؟

آنک جو دید آب را نکند دریغ

خاصه آن کو دید آن دریا و میغ»

مولوی

Popularity: 4%

RSS

Videos, Slideshows and Podcasts by Cincopa Wordpress Plugin