۱۴ تیر ۱۳۸۹
همهی ما این روایت مشهور را درباره ابوریحان با تعریف و تمجیدهای فراوان شنیدهایم:
«روایت است که ابوریحان در بستر مرگ، به یاد مسألهای میافتد و آن را از علیبن عیسیالولواجی که به دیدن او آمده بود میپرسد: ای شیخ! حساب جدات ثمانیه را که وقتی به من گفتی بازگوی که چگونه بود؟ شیخ گفت: ای حکیم بزرگوار اکنون چه جای این سوال است؟ ابوریحان میگوید: کدامیک از این دو امر بهتر است؟ بدانم و بمیرم یا ندانم و نادان درگذرم؟»
اگرچه در جایی به ارتباط مثنوی زیر به داستان ابوریحان اشارهای نشده است، شخصا این مثنوی عمیق شیخ بهایی را پاسخی دور از انتظار به تمجید کنندگان ابوریحان میدانم. شعری که در ذهن ستایشگر ما از ابوریحان این پرسش را مطرح میکند که به راستی چه اهمیتی داشت ابوریحان بیرونی بدون دانستن آن مساله میمرد؟ وقتی شیخ بهایی میگوید:
«علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل، نه حال»
علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل، نه حال
مولوی باور ندارد این کلام
وه! چه خوش میگفت در راه حجاز
آن عرب، شعری به آهنگ حجاز:
کل من لم یعشق الوجه الحسن
یعنی: «آن کس را که نبود عشق یار
بهر او پالان و افساری بیار»
گر کسی گوید که: از عمرت همین
هفت روزی مانده، وان گردد یقین
تو در این یک هفته، مشغول کدام
علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟
فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم
هندسه یا رمل یا اعداد شوم
علم فقه و علم تفسیر و حدیث
زان نگردد بر تو هرگز کشف راز
گر بود شاگرد تو صد فخر راز
کهنه انبانی بود پر استخوان
تا به کی افغان و اشک بیشمار؟
از هیولا تا به کی این گفتگوی؟
رو به معنی آر و از صورت مگوی
این علوم و این خیالات و صور
فضلهی شیطان بود بر آن حجر
لوح دل از فضلهی شیطان بشوی
ای مدرس! درس عشقی هم بگوی
چند و چند از حکمت یونانیان؟
چند زین فقه و کلام بیاصول
مغز را خالی کنی، ای بوالفضول
صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف
از اصول عشق هم خوان یک دو حرف
سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین*
سینهی خود را برو صد چاک کن
دل از این آلودگیها پاک کن
|
* اشاره به حدیث منسوب به پیامبر «سؤر المؤمن شفاء» (غذایی که به دهان مومن خورده شفاست). این حدیث از قول امام صادق اینچنین نقل شده است: «فی سؤر المؤمن شفاء من سبعین داء» (در غذایی که به دهان مومن خورده شفایی از هفت داروست)
شیخ بهایی
نان و حلوا » بخش ۴ – فی التأسف و الندامة علی صرف العمر فیما لاینفع فی القیامة و تأویل قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «سؤر المؤمن شفاء»
* برای کوتاه کردن شعر چند بیت حذف شده است
Popularity: 24%
برچسب ها: ابوریحان, ابوریحان بیرونی, شیخ بهایی, عشق, علم, مثنوی, نان و حلوا
فرستاده شده با موضوع شعر کهن، شیخ بهایی، قالبهای شعری، مثنوی | ۲ نظر »
۲۹ اسفند ۱۳۸۸
بهار در راه است و میخواستم به مناسبت این روزها شعری با حال و هوای متفاوت آماده کنم. شعری که برخلاف
نوروز سال گذشته، بهاریتر باشد.
فکر کردم چون شاید اشعار بهاریهی زیادی را این روزها ببینی، بهتر است به سراغ شعر طنز بروم تا به این بهانه لبخندی بر گوشهی لبت در آستانهی فصل سبز بنشانم. به یاد ابوالفضل زرویی نصرآباد و مثنوی بلندش افتادم که سالها پیش آن را خوانده و لذت برده بود. هرچند ارمغان این شعر برای من پس از مدتها دوباره خواندن و گوش کردن، غم بود.
…. بگذریم.
امیدوارم سال نویی منتظرت باشد و ضمناً « دعا کنین که حالمون خوب بشه».
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
دانلود فایل ۱شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای یک)
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
دانلود فایل ۲شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای دو)
دانلود نسخه قابل چاپ (pdf)
آی جماعت چطوره احوالتون…
تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»…
شعرم اگر سست و شکسته بسته است…
بازم همون دوره بیسواتی…
آی جماعت، چطوره احوالتون؟…
حضور حضرت منیژه خاتون…
بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!…
گذشت دورهای که ما یکی بود…
من از رکود عشق در خروشم…
زدم تو خالتون دوباره، آخجان!…
چقدر، مونده بیحساب و کتاب…
شهر بدون مرد، شهر درده…
مشدی حسن، حال شما چطوره؟…
مشدی حسن چای و سماورت کو؟…
مشدی حسن، مرد سیاسی شدی…
قربون اون فهم و کمالاتتون
از سربنده، سایهتون کمنشه
راز و نیاز و بندگیتون درست
باز، یه هوا دلم گرفته امروز
راست و حسینیش، نمیدونم چرا
بینی و بینیش، نمیدونم چرا
خلافامون از سراختلاف نیست
خلاف خلافه، توش خطا خلاف نیست
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمیدن، مثل قدیما، دوستا
تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»
ما موندیم و یه کوچهی علی چپ
خورشید مینشست که ما پا شدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم
رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم
آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره
اون جا بشین با خودت اختلاط کن
دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست
این در و اون در زدناش قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
نصفه شبی،به کوه تکیه کردم
سجل و مدرک نمیخواد که گریه
دستک و دنبک نمیخواد که گریه
رو لبمون همیشه خنده پیداست
میخندیم،اما دلمون کربلاست
ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور داداش، خدا کریمه
شعرم اگر سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته، بش حرج نیست
شعر شکسته بسته، بش حرج نست
جیکجیک مستونم که بود برادر
از جمع بچهها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت
یه دفعه همکلاسیها پیر میشن
همبازیها پیر و زمینگیر میشن
لیلی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچهها، دریغا
رمق نمونده تا بریم صبح زود
بیحرمتی با معرفت درافتاد
یه باره نسل لوطیها ورافتاد
چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت
ما موندیم و یه قصهی ناتموم
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زیرپاتم»
قربون اون تصنیف کوچهباغی
قربون دورهای که خوشبینی بود
بوی خیار تازه، توی ایوون
تو سفرهای پر از پنیر و ریحون
قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!
آی جماعت، چطوره احوالتون؟
چی مونده از صفای پارسالتون؟
نگین فلانی از لطیفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است
با خندهی شماس که جون میگیرم
حتی اگه فقیر و بیپول باشین
دلم میخواد که شاد و شنگول باشین
خونههاتون چرا خوشآب و رنگ نیست؟
چیشده؟ خندهتون چرا قشنگ نیست؟
حرفهای گریهدار نمیپسندین؟
میخواین یه جوک بگم کمی بخندین؟
خوشا به حال اون که تو محلهش
میدونه عاشقی چه حالی داره
با این که سخته، باز دلنشینه
«تپش، تپش، وایاز تپش» همینه
بیرون میاد از سینه آه اول
دل میگه هرچیبش بگی فوتینا
خواب و خوراک و زندگی فوتینا
عاشق شدن شیدایی داره والا
«خاطرخواهی رسوایی داره» والا
وقتی طرف توکوچه پیدا میشه
توی دلت یه باره غوغا میشه
توی دلت، رخت میشورن انگاری
که دلبرت میشنوه و میخنده
دین و مرام و اعتقادت میره
اون که میخواستی بگی، یادت میره
میخوای بگی: «فدات بشم الهی»
میگی که: «خیلی مونده تا سهراهی؟»
میخوای بگی: «عاشقتم عزیزم»
میگی که: «من عاعاعاعا، چیچیزم!»
میخوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»
میگی: «هوای خوبی داره ساری»
کوزهی ضربه دیده بیترک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست
میخواد بگه: «برات میمیرم اصغر!»
میگه: «تمنا میکنم برادر!»
میخواد بگه: «بیا به خواستگاریم»
میگه که: «ما پلاک شصت وچاریم»
بین شماها عشقو میشه فهمید
از تونگاها، عشقو میشه فهمید
نگاه میگه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوشاومدی، بفرما»
چطوره حال بچه گربههاتون؟
برای اون دهان و چشم و ابرو
ز بس که رفته عشق، توی قلبم
از تو گلوم، غذا نمیره پایین
شبا همهاش یاد شما میکنم
میرم به آسمون نیگا میکنم
شما رو مثل ماه میکشم هی
نه جیجی و نه مامی و نه پاپا
چشماتو مست کن همهجا رو بشکن
بگین بله وگرنه دلگیر میشم
تو زندگی دچار تأخیر میشم
اگرجواب نه بیاد تو نامهت
فدای اون که نه نمیگه میشم
ببین تو آینه، آخه این چه ریخته؟
مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!
تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا…
حرف زیادنزن، برو بینیم باااا…
بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!
این مدلی نمیشه عاشقی کرد
تو هر دلی یه عشق، موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره
درسته،دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست
یه چیز میگم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلایتکسرنشین!»
این روزا عمر عاشقی دو روزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته، روی میز من، یه پوشه
زری، پری،سکینه، زهره، سارا
نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین
دو لیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوهای و پرکلاغی
با عدهای که اسمشون یادمن نیست!
گذشت دورهای که ما یکی بود
نامهی مجنون به حضور لیلی
میرسه اینترنتی و ایمیلی!
شیرین میره میشینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجتآباد
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست
تو کوچه،غوغا میکنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!
اگر میگن: «عاشقتم»، دروغه
کجا شد اون به شونه تکیه کردن
دلای بیافاده یادش به خیر
اگر دروغ میگم، بزن تو گوشم
تو قلب هیشکی عشق بیریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدما نیست
پرنده پر، کلاغِ پر، صفا پر
دلا، قسم بخور، اگر که مردی
ما توی صحبت رک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش
زدم تو خالتون دوباره، آخجان!
حسابی حالتون گرفته شد، هان؟!
اینا که من میگم همهاش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
اینه که این قدَر سرش بساطه
ناز و ادا همیشه بوده جونم
حجب و حیا همیشه بوده جونم
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
وعدهی این که: «من زن تو میشم
وصلهی چاک پیرهن تو میشم»
همینه دیگه خب به قول شاعر:
«با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار و پیمون
که با من غمزده داشتی، رفتی
تو کوچهتون بازمنو کاشتی، رفتی! »
چقدر، مونده بیحساب و کتاب
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!
خلاصه، عشق و عاشقی همینهاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست
عزیز من، بدون که عاشق شدی!
قربون اون دستای پینهبسته
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه، مثل خورشید
مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کمنظیر و کمیاب
قلیونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا میشن از رختخواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چار تای رستمند به قد و قامت
سلام و نون و عشقشون بیریا
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنهی بیدلیل
لعنت و نفرین میکنند به جاده
تازه دو ساعت هم اضافهکاری
تریگلیسیرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمههاشون
بچه به دنیا میآرن با نذور
اغلبشون یه دونه اونهم به زور
پیش هم از عاطفه دم میزنن
پشت سر اما واسه هم میزنن
اینجا فقط مهم مقام و پسته
این چیه پاته؟ آخه گیوههات کوش؟
کی گفته دمپایی صندل بپوش؟
نمره پیکان تو، تهران – الف
شد بدل از باغ و زمین سرکشی
گله رو که «هی» میزدی، یادته؟
کوه و کمرنی میزدی، یادته؟
یادته اون سال که با مشدی شعبون
ماه صفر، راهی شدین خراسون
یادت میاد «ربابه»، دستش درست،
کنار چشمه، رختها تو میشست
یادته دستاتو حنا میذاشتی؟
شب که میشد، درها رو وا میذاشتی؟
تو دهتون، سرقت و دزدی نبود
کار واسهی همسایه، مزدی نبود
قبل شما، جنهای طفل معصوم
صبح سحر، جمع میشدن تو حموم
لنگ و قطیفه توی بقچههاشون
به هیچ خانمی، نمیزدن دست
نه زن، سحر، بیرون خونه میرفت
نه جن به حمّوم زنونه میرفت
جن واسه خانوما یه جور خیال بود
اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدی حسن چای و سماورت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
مشدی حسن، قربون میز و فایلت
اون که دهاتی و نجیبه، مشدی
سنبلطیب و کاسنی و سهپستون
کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج
کرسی و چاینبات و هورتش خوبه
خارش و خمیازه و چرتش خوبه
عطر چلو که از خونه در میرفت
تا هف تا کوچه اون طرفتر میرفت
شیطونه وقتی رخنه تو دل میکرد
بوی غذا روزه رو باطل میکرد
قدیمترا قاتله هم صفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
کسی، کسی رو سرسری نمیکشت
معنی نداره توی عصر «سیدی»
بزرگ و کوچیکی و ریشسفیدی
پدر با ترس و لرز و با احتیاط
پسر که بیشراب، تب میکنه
بدون ترس و لرز، «حب» میکنه
اگر دیدی دختره دست تکون داد
یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا یه وقتی دست و پات شل نشه
پنالتیش از صدقدمی گل نشه
کسی به فکر نفع مابقی نیست
بس که به هر طرف ستادمون رفت
ارزشمون به طول و عرض میزه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
یه عمره دو دو زده چشم و چارت
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست روی زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ما داشت
قدیم که نرخها به طالبش بود
فقیه اگه بالای منبر مینشست
جَوون سه چار پله پایینتر میشِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حالمون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه
سور و ساتت شده بحث و تفسیر
نقل و نباتت شده بحث و تفسیر
با تقی و امیر و سام و خسرو
تو تاکسی و تو ایستگاه مترو
تو هر کجا آدم زندهای هست
بد به حفاظت و حراست میگی
لم میدی و نقل سیاست میگی
کنایه میزنی به چین و ماچین
با چشم بسته، تیر در میکنی
از مد و سایز کفش آلندولون
هرچی که چشمت دید و خواست، میشی
یه روز «چپ»، یه روز «راست» میشی
یه روز مشتت رو هوا میبری
یه روز میگی که «والا این کافره
دِ یالا زودتر بکشیدش، بره»
|
ابوالفضل زرویی نصرآباد
Popularity: 38%
برچسب ها: ابوالفضل زرویی نصرآباد, شعر طنز, طنز, مثنوی
فرستاده شده با موضوع شعر معاصر | ۸ نظر »
۱ اسفند ۱۳۸۸
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
دانلود آهنگ
رسته باشد جانش از طغیان و شک
پار در دریا منه کم گوی از آن
بر لب دریا خمش کن لب گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
لیک مینشکیبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فدای بحر باد
خونبهای عقل و جان این بحر داد
بیادب؛ حاضر ز غایب خوشتر است
حلقه گر چه کژ بود نی بر در است
ای تنآلوده به گرد حوض گرد
پاک کی گردد برون حوض مرد؟
پاک کو از حوض مهجور اوفتاد
او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
پاکی این حوض بیپایان بود
زانک دل حوض است لیکن در کمین
سوی دریا راه پنهان دارد این
ورنه اندر خرج کم گردد عدد
آب گفت آلوده را در من شتاب
گفت آلوده که دارم شرم از آب
گفت آب این شرم بی من کی رود؟
بی من این آلوده زایل کی شود؟
دل ز پایهی حوض تن گلناک شد
گرد پایهی حوضِ دل گرد ای پسر
هان ز پایهی حوض تن میکن حذر
ای ملامتگر سلامت مر تو را
جان من کوره است با آتش خوش است
کوره را این بس که خانهی آتش است
همچو کوره عشق را سوزیدنی است
هر که او زین کور باشد کوره نیست
برگ بی برگی تو را چون برگ شد
چون تو را غم شادی افزودن گرفت
روضهی جانت گل و سوسن گرفت
باز دیوانه شدم من ای طبیب
باز سودایی شدم من ای حبیب
حلقههای سلسلهی تو ذوفنون
هر یکی حلقه دهد دیگر جنون
داد هر حلقه فنونی دیگر است
پس مرا هر دم جنونی دیگر است
آن چنان دیوانگی بگسست بند
که همه دیوانگان پندم دهند
|
مولوی
مثنوی مولوی » دفتر دوم » بخش ۲۶ – فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن
شاهد (برای این بیت: پاک کو از حوض مهجور اوفتاد / او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد)
تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی
(حافظ)
خواننده: شهرام ناظری
آلبوم: بی قرار
Popularity: 34%
برچسب ها: شهرام ناظری, مثنوی, مثنوی مولوی, مولوی
فرستاده شده با موضوع شعر کهن، شهرام ناظری، صدا، مثنوی، مولوی | بدون نظر »
۵ دی ۱۳۸۸
در میان تمام شعرایی که درمورد واقعه ی عاشورا شعر سروده اند، موقعیت عمان سامانی، شاعر عصر قاجار، موقعیت ویژه ای است. در حالی که اغلب شعرا با نگاهی سوگوارانه و گاه حماسی به عاشورا پرداخته اند، وی با نگاه عرفانی خود این واقعه را به نظم درآورده است. در این کتاب گویی حسین و یارانش برای رسیدن به کمال باید مسیر مدینه تا کربلا را چون هفت شهر عشق در وادی طریقت منطق الطیر عطار بپیمایند.
اگر بخواهیم مقایسه کنیم، در حالی که محتشم کاشانی در شعر معروف «باز این چه شورش است» در گزارش کردن شاعرانه ی روز عاشورا تلاش کرده است، عمان تلاشش بر تفسیر عرفانی حرکت عاشورا و آن چه چشم ظاهر نمی بیند، متمرکز بوده است. شاید به همین دلیل باشد که هر چقدر شعر محتشم در میان توده ی مردم محبوبیت دارد، مثنوی عمان مقبول طبع خواص بوده است.
در مثنوی گنجینه اسرار عمان، هر چه هست شادی و سرخوشی است و هیچ خبری از غم و مصیبت رایج در اشعار عاشورایی نیست. چرا که در شعر او حسین و یارانش به دیدار یار می روند و هر وداعی نوید بخش وصالی دیگر است.
قسمتهایی از این مثنوی را که به رخصت طلبیدن علی اکبر از پدر برای جنگ و وداع حسین ابن علی با فرزندش اختصاص دارد بخوانید.
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
دانلود آهنگ
ماه رویش کرده از غیرت عرق
همچو شبنم صبحدم بر گل ورق
بر رخ افشان کرده زلف پر گره
لاله را پوشیده از سنبل زره
همچو طفل اشک، در دامان باب
«کای پدر جان، همرهان بستند بار
مانده بار افتاده اندر رهگذار
کاسب اکبر را چه وقت لنگی است
در جواب از تنگ شکر، قند ریخت
شکر از لبهای شکر خند ریخت
گفت: «کای فرزند، مقبل آمدی
کرده ای از حق تجلی ای پسر
زین تجلی فتنه ها داری به سر
راست بهر فتنه قامت کرده ای
وه کز این قامت قیامت کرده ای
نرگست با لاله در طنازی است
سنبلت با ارغوان در بازی است
گه دلم پیش تو گاهی پیش او است
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
بیش از این بابا دلم را خون مکن
زاده ی لیلا مرا مجنون مکن
نیش بر دل، سنگ بر بالم مزن
خاک غم بر فرق بخت دل مریز
بس نمک بر لخت لخت دل مریز
همچو چشم خود به قلب دل متاز
همچو زلف خود پریشانم مساز
لن تنالوا البر حتی تنفقوا*
بعد از آن، مما تحبون گوید او
نیست اندر بزم آن والا نگار
از تو بهتر گوهری بهر نثار
هرچه غیر از او است، سد راه من
آن بت است و غیرت من بت شکن
جان رهین و دل اسیر چهر تو است
مانع راه محبت مهر تو است
آن حجاب از پیش چون دور افکنی
من تو هستم در حقیقت تو منی
چون تو را او خواهد از من رو نما
رو نما شو، جانب او رو نما»
|
عمان سامانی
کتاب: گنجینه اسرار (نامهای دیگر: گنجینة الاسرار، مخزن الاسرار)
* اشاره به سوره آل عمران- آیه ۹۳
لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ
هرگز به نیکوکارى نخواهید رسید تا از آنچه دوست دارید بخشش کنید.
ببینید و بشنوید:
مثنوی نی نامه: با صدای قیصر امین پور
شاهد:
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
مولوی
خواننده: سراج
آهنگساز: سید محمد میرزمانی
آلبوم: وداع
Popularity: 20%
برچسب ها: امام حسین, سراج, عاشورا, عمان سامانی, مثنوی, گنجینه اسرار
فرستاده شده با موضوع سراج، شاعران دیگر، شعر کهن، صدا، قالبهای شعری، مثنوی | یک نظر »
۳ آذر ۱۳۸۸
«مثنوی مرثیه» را هوشنگ ابتهاج (سایه) در سال ۱۳۶۸ به مناسبت درگذشت احسان طبری سرود. احسان طبری پس از دستگیری در سالهای واپسین عمرش، مجبور به اعتراف در دادگاه به آن چه خیانت نامیدند شد، تا بتواند به حیات ادامه دهد. پس از آن وی در سکوت به حیات خود ادامه داد تا سال ۶۸ که درگذشت.
با توجه به نکات مطرح شده در این شعر و فرجام تلخ احسان طبری می توان این شعر را مرثیه ای فراتر از یک سوگنامه ی ساده برای مرگ یک دوست قلمداد کرد. این مثنوی مرثیه ای است برای بر باد رفتن یک عمر مبارزه و تلاش طبری که در دادگاه با اعترافاتش همه ی آنها را زیر سوال برد. مرثیه ای برای جامعه ای که در آن برای زنده ماندن مجبور به اعتراف و محکوم به توبه می شوی تا تبه شوی.
اگرچه این شعر در زمان سروده شدن چاپ نشد و تنها به صورت دست نویس و تایپ شده بین مردم دست به دست گشت، بعدها قسمتهایی از آن در قالب مثنوی بلندی از سایه منتشر شد. برخی هم با در نظر گرفتن قسمت نخست این مثنوی، آن را تحت عنوان مناجات به منتشر کردند. حال آن که نیایشگونه ی آغاز مثنوی، تنها پیش درآمدی است برای قسمت بعدی شعر که شاعر در آن اشارات مستقیمی به ماجرای طبری و اعترافات وی در دادگاه دارد:
توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم … این حدیثی دردناک است از قدیم
تائبی گر ز آن که جامی زد به سنگ … توبه فرما را فزون تر باد ننگ
حتی امروز هم بدون در نظر گرفتن مقصود شاعر و داوری درمورد آرمانهایی که برای آن این شعر سروده شده است، می توان مفاهیم نابی از این مثنوی استخراج کرد. نکات تلخی که مکرّر شدنشان تلخیشان را مضاعف می کند.
* نامگذاری سه قسمت این مثنوی و تاکیدهای آن از «طربستان» است.
زآنچه می گویم پشیمانم مکن
کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل محبوبی ز محبوبان مگیر
دور دار از نام مردان ننگ را
گر بدی گیرد جهان را سربهسر
سنگِ سودم را منه در داوری
چون که هنگام نثار آید مرا
پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود می خواستم
هر چه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حشمت این عشق از فرزانگی ست
عشق بی فرزانگی دیوانگی ست
دل چو با عشق و خرد همره شود
دست نومیدی از او کوته شود
گر درین راه طلب دستم تهی است
عشق من پیش خرد شرمنده نیست
ره سپردم در نشیب و در فراز
پای هشتم بر سرِ آز و نیاز
سر به سودایی نیاوردم فرود
آن قَدَر از خواهش دل سوختم
هر چه با من بود و از من بود نیست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهی است
صبرِ تلخم گر بر و باری نداد
پاره پاره از تن خود می بُرم
آبی از خون دل خود می خورم
من در این بازی چه بردم؟ باختم
باختم، اما همی بُرد من است
بازیی زین دست در خوردِ من است
زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشت یوسف است
از دو پیراهن بلا آمد پدید
گر چنین خون می رود از گُرده ام
دشنه ی دشنام دشمن خورده ام
سرو بالایی که می بالید راست
روزگار کجروش خم کرد و کاست
وه چه سروی، با چه زیبی و فری
ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروب تو چه غمناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست
خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت
توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم
توبه کردی گر چه می دانی یقین
گفته و ناگفته می گردد زمین
تائبی گر ز آن که جامی زد به سنگ
توبه فرما را فزون تر باد ننگ
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی مردی چنین ای نازنین!
شوم بختی بین خدایا این منم
آن که از جان دوست تر می دارمش
گرچه او خود زین ستم دلخونتر است
رنج او از رنج من افزونتر است
آتشی مُرد و سرا پُر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد
درد آتش را چه می داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چون خویش به داند جهان
بس که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهان آرزو گشت آن شگفت
آن جهان خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست؟
چون کند با سیلی این سیل سنگ؟
از شکست او که خواهد طرف بست؟
تنگی دست جهان است این شکست
پیش روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند، این کوری چرا؟
ناجوانمردا که بر اندام مرد
زخمها را دید و فریادی نکرد
پیر دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنین افتاد حال؟
سینه می بینید و زخم خون فشان
چون نمی بینید از خنجر نشان؟
بنگرید ای خام جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگر این خواب افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشمهاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افکنده از شرم جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سینه ها از کینه ها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و خونها ریختن
آن زدن، آن کشتن، آن آویختن
پرسشی کان هست همچون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه ریز
فرصتی افتاد و زندانبان شدید
آن که او امروز در بند شماست
راه می جستید و در خود گم شدید
مردمید، اما چه نامردم شدید
کجروان با راستان در کینه اند
آی آدمها این صدای قرن ماست
این صدا از وحشت غرق شماست
دیده در گرداب کی وا می کنید؟
وه که غرق خود تماشا می کنید
|
هوشنگ ابتهاج (سایه)
Popularity: 16%
برچسب ها: احسان طبری, سایه, مثنوی
فرستاده شده با موضوع شعر معاصر، قالبهای شعری، مثنوی، هوشنگ ابتهاج | ۹ نظر »
۱۳ آبان ۱۳۸۸

پیرزن و سلطان سنجر (برای تصویر بزرگتر کلیک کنید)
کای ملک آزرم تو کم دیدهام
وز تو همه ساله ستم دیدهام
شحنه ی مست آمده در کوی من
بی گنه از خانه به رویم کشید
شحنه بود مست که آن خون کند
پیره زنان را به جنایت برند
آنکه درین ظلم نظر داشته است
ستر من و عدل تو برداشته است
هیچ نماند از من و از روح من
با تو رود روز شمار این شمار
از تو به ما بین که چه خواری رسد
بگذر از این غارت ابخاز نیست
شاه نهای چون که تباهی کنی
تا همه سر بر خط فرمان نهند
دوستیش در دل و در جان نهند
خرمن دهقان ز تو بی دانه شد
پیرزنان را به سخن شاد دار
و این سخن از پیرزنی یاد دار:
رسم ضعیفان به تو نازش بود
|
نظامی گنجوی
مخزن الاسرار – داستان پیر زن با سلطان سنجر (گزینه)
منبع نگارگری: British Library
با تشکر از
ستوده برای معرفی نگارگری
Popularity: 9%
برچسب ها: سلطان سنجر, مثنوی, مخزن الاسرار, نظامی, نگارگری
فرستاده شده با موضوع شعر کهن، قالبهای شعری، مثنوی، نظامی | ۷ نظر »
۱۳ مرداد ۱۳۸۸
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
دانلود تصنیف شمع و پروانه با صدای شجریان
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
چو شیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
وگر میروی تن به توفان سپار
|
سعدی
بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور
شجریان
آلبوم: بهار دلکش
دستگاه: شور
Popularity: 26%
برچسب ها: سعدی, شجریان, شمع و پروانه, عشق, مثنوی
فرستاده شده با موضوع سعدی، شجریان، شعر کهن، صدا، قالبهای شعری، مثنوی | بدون نظر »
۲۱ بهمن ۱۳۸۷
بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست و باز جواب گفتن ابلیس معاویه را
گفت ما اول فرشته بودهایم
راه طاعت را بجان پیمودهایم
پیشه ی اول کجا از دل رود؟
مهر اول کی ز دل بیرون شود؟
در سفر گر روم بینی یا ختن
از دل تو کی رود حب الوطن؟
ما هم از مستان این می بودهایم
ناف ما بر مهر او ببریدهاند
عشق او در جان ما کاریدهاند
روز نیکو دیدهایم از روزگار
آب رحمت خوردهایم اندر بهار
نی که ما را دست فضلش کاشته است
از عدم ما را نه او بر داشته است
ای بسا کز وی نوازش دیدهایم
بر سر ما دست رحمت مینهاد
چشمههای لطف از ما میگشاد
وقت طفلیام که بودم شیرجو
گاهوارم را کی جنبانید؟ او
از کی خوردم شیر غیر شیر او
خوی کان با شیر رفت اندر وجود
کی توان آن را ز مردم واگشود
اصل نقدش داد و لطف و بخشش است
قهر بر وی چون غباری از غش است
از برای لطف عالم را بساخت
فرقت از قهرش اگر آبستن است
بهر قدر وصل او دانستن است
تا دهد جان را فراقش گوشمال
گفت پیغامبر که حق فرموده است
قصد من از خلق احسان بوده است
چند روزی که ز پیشم رانده است
چشم من در روی خوبش مانده است
کز چنان رویی چنین قهر ای عجب
من سبب را ننگرم کان حادث است
زانک حادث حادثی را باعث است
هرچه آن حادث دو پاره میکنم
ترک سجده از حسد گیرم که بود
آن حسد از عشق خیزد نه از جحود
هر حسد از دوستی خیزد یقین
که شود با دوست غیری همنشین
همچو شرط عطسه گفتن دیر زی
چونک بر نطعش جز این بازی نبود
گفت بازی کن چه دانم در فزود
آن یکی بازی که بد من باختم
چون رهاند خویشتن را ای سره
هیچ کس در شش جهت از ششدره
جزو شش از کل شش چون وا رهد
خاصه که بی چون مرورا کژ نهد
هر که در شش او درون آتش است
اوش برهاند که خلاق شش است
خود اگر کفر است و گر ایمان او
|
مولوی
مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۶
Popularity: 7%
برچسب ها: ابلیس, حب الوطن, مثنوی, مثنوی معنوی, مثنوی مولوی, معاویه, مولوی
فرستاده شده با موضوع شعر کهن، قالبهای شعری، مثنوی، مولوی | بدون نظر »
۵ بهمن ۱۳۸۷
در کنار دجله سلطان بایزید
بود تنها فارغ از خیل مرید
خورد بر گوشش که ای اهل ریا
آنچه داری در میان کهنه دلق
میل آن داری که بنمایم به خلق؟
سنگ باران بر سر دارت کنند؟
گفت یا رب میل آن داری تو هم
شمه ای از رحمتت سازم رقم؟
تا که خلقانت پرستش کم کنند
از نماز و روزه و حج رم کنند؟
نی زما ونی ز تو رو دم مزن!
|
عطار نیشابوری
Popularity: 8%
برچسب ها: بایزید بسطامی, ریا, عرفان, عطار, عطار نیشابوری, مثنوی
فرستاده شده با موضوع شعر کهن، عطار، قالبهای شعری، مثنوی | ۲ نظر »
۱۸ دی ۱۳۸۷
دفتر ششم- بخش ۲۳ – تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهی اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهی انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره هاشان می رود در ویل و وشت
پر همی گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید
روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد
قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می شد اندر افتقاد:
«چیست این غم بر که این ماتم فتاد؟
این رییس زفت باشد که بمرد
این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید
که غریبم من شما اهلم دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او
تا بگویم مرثیه ز الطاف او
تا از اینجا برگ و لالنگی برم»
آن یکی گفتش که: «هی دیوانه ای
تو نه ای شیعه عدوِ خانهای
روز عاشورا نمی دانی که هست
ماتم جانی که از قرنی بِهَست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار
شهره تر باشد ز صد توفان نوح»
گفت: «آری لیک کو دور یزید؟
کی بُدَست این غم؟ چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کرّان آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما؟
که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگی است این خواب گران
جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بودهاند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
روز ملک است و گش و شاهنشهی
ور نه ای آگه برو بر خود بگری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی بیند جز این خاک کهن
ور همی بیند چرا نبود دلیر
پشت دار و جان سپار و چشم سیر
در رخت کو از می دین فرخی؟
آنک جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ»
|
مولوی
Popularity: 4%
برچسب ها: امام حسین, دفتر ششم, عاشورا, مثنوی, مثنوی معنوی, مثنوی مولوی, مولوی, کربلا
فرستاده شده با موضوع شعر کهن، قالبهای شعری، مثنوی، مولوی | یک نظر »