برف نو، برف نو، سلام، سلام

16 نظر »

برف نو، برف نو، سلام، سلام

[audio: https://tarabestan.com/files/music/poem/barfe-no.mp3]

دریافت فایل برف نو با صدای احمد شاملودانلود شعر برف نو با صدای احمد شاملو

برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی‌ست این ایام

راه شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخواری‌است می‌چكد در جام

اشكواری‌ست می‌كشد لبخند
ننگواری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار
نقش هم رنگ می‌زند رسام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسیخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا كه برنیاید گام

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می‌کند پیغام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

احمد شاملو


پار: پارسال
پیرار: پیرارسال


شعری با وزن مشابه از حافظ:
خوش خبر باشی ای نسیم شمال
که به ما می‌رسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها
فصمت ها هنا لسان القال


شاهد برای بیت شنبه چون جمعه، پار چون پیرار / نقش هم رنگ می‌زند رسام:
هر روز و شب ، من و تو
سرگرم کار خویشیم
فردا که می‌رسد باز
تکرار روز پیشیم!

منبع عکس: وب سایت کسوف

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

6 نظر »

می گویند پلنگ را خوی غریبی است که هیچکس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمی تواند دید. در شبهای بدر کامل، دیدن ماه بلند پلنگ را به خشم و جنونی می کشاند که از سنگها و صخره ها برجهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو نشاند. فاجعه زندگی پلنگ نیز وقتی شکل می گیرد که می پندارد در جهشی از فراز قله، بر ماه دست خواهد یافت- اما غرور شکسته ِ پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی می برد که به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوانهای درهم، شکسته از پرواز بی ثمرش، بر صخره های تیز فرو افتاده است و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون بیاراسته.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌یشه، بهانه ‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند

5 نظر »

خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی كند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی كند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عكسی شدم كه قاب قبولم نمی كند
این چندمین شب است كه بیدار مانده ام
آنگونه ام كه خواب قبولم نمی كند
بیتاب از تو گفتنم، آوخ كه قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی كند
گفتم كه با خیال دلی،خوش كنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی كند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی كند

محمد علی بهمنی

Simplified Theme by Nokia Theme transform by TowFriend | Powered by Wordpress | Aviva Web Directory
XHTML CSS RSS