Jun 08
داستان این تصنیف گویا به شبی برمی گردد که در آن شب دو دوست عارف قزوینی که برادر بودند یعنی شکر الله قهرمانی (معروف به شکری) که نوازنده عارف بوده و اسماعیل قهرمانی (اسماعیل قربونی) به همراه عبدالله خان دوامی (عبدالله) به میهمانی می روند و عارف را خبر نمی کنند.
برای دانلود آهنگها و ویدیوی اجرای ولشدگان به کانال طربستان در تلگرام بروید.
http://telegram.me/tarabestan
[audio: https://tarabestan.com/files/music/aref/panbei-palizban.mp3]
دانلود چرا دگمهت پنبهای نیست با صدای مریم پالیزبان و هانی نیور
[audio: https://tarabestan.com/files/music/aref/panbei-keramati.mp3]
دانلود چرا دگمهت پنبهای نیست با صدای محسن کرامتی
[audio: https://tarabestan.com/files/music/aref/panbei-velshodegan.mp3]
دانلود چرا دگمهت پنبهای نیست با صدای گروه ولشدگان
چرا دگمهت پنبهای نیست
یار، یار، پنبهای نیست
برو دگمهتو پنبهای کن،
آشکرالله، آشکرالله
اگه دگمهش پنبهای بود
یار، یار، پنبهای بود
آشکرالله خوب بچهای بود
به ذاتالله
یک شب اونجا مهمونی بود
اسماعیل قربونی بود
توی زیرزمین، پنهونی بود
با عبدالله، با عبدالله
اگه امیر یار من بودی
یار وفادار من بودی
پس اسماعیل اونجا چی می کرد؟
با عبدالله، با عبدالله
اگه می خوای یار من باشی
یار وفادار من باشی
دیگه مهمونی تنها نرو
آشکرالله، آشکرالله
شاعر و آهنگساز: عارف قزوینی
خواننده: مریم پالیزبان – هانی نیرو
خواننده: محسن کرامتی / کمانچه: پریسا کاشفی
خواننده: گروه ولشدگان
Mar 20
بهار در راه است و میخواستم به مناسبت این روزها شعری با حال و هوای متفاوت آماده کنم. شعری که برخلاف
نوروز سال گذشته، بهاریتر باشد.
فکر کردم چون شاید اشعار بهاریهی زیادی را این روزها ببینی، بهتر است به سراغ شعر طنز بروم تا به این بهانه لبخندی بر گوشهی لبت در آستانهی فصل سبز بنشانم. به یاد ابوالفضل زرویی نصرآباد و مثنوی بلندش افتادم که سالها پیش آن را خوانده و لذت برده بود. هرچند ارمغان این شعر برای من پس از مدتها دوباره خواندن و گوش کردن، غم بود.
…. بگذریم.
امیدوارم سال نویی منتظرت باشد و ضمناً « دعا کنین که حالمون خوب بشه».
[audio: https://tarabestan.com/files/music/poem/zaroei1.mp3]
دانلود فایل 1شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای یک)
[audio: https://tarabestan.com/files/music/poem/zaroei2.mp3]
دانلود فایل 2شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای دو)
دانلود نسخه قابل چاپ (pdf)
آی جماعت چطوره احوالتون…
تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»…
شعرم اگر سست و شکسته بسته است…
بازم همون دوره بیسواتی…
آی جماعت، چطوره احوالتون؟…
حضور حضرت منیژه خاتون…
بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!…
گذشت دورهای که ما یکی بود…
من از رکود عشق در خروشم…
زدم تو خالتون دوباره، آخجان!…
چقدر، مونده بیحساب و کتاب…
شهر بدون مرد، شهر درده…
مشدی حسن، حال شما چطوره؟…
مشدی حسن چای و سماورت کو؟…
مشدی حسن، مرد سیاسی شدی…
قربون اون فهم و کمالاتتون
از سربنده، سایهتون کمنشه
راز و نیاز و بندگیتون درست
باز، یه هوا دلم گرفته امروز
راست و حسینیش، نمیدونم چرا
بینی و بینیش، نمیدونم چرا
خلافامون از سراختلاف نیست
خلاف خلافه، توش خطا خلاف نیست
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمیدن، مثل قدیما، دوستا
تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»
ما موندیم و یه کوچهی علی چپ
خورشید مینشست که ما پا شدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم
رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم
آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره
اون جا بشین با خودت اختلاط کن
دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست
این در و اون در زدناش قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
نصفه شبی،به کوه تکیه کردم
سجل و مدرک نمیخواد که گریه
دستک و دنبک نمیخواد که گریه
رو لبمون همیشه خنده پیداست
میخندیم،اما دلمون کربلاست
ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور داداش، خدا کریمه
شعرم اگر سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته، بش حرج نیست
شعر شکسته بسته، بش حرج نست
جیکجیک مستونم که بود برادر
از جمع بچهها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت
یه دفعه همکلاسیها پیر میشن
همبازیها پیر و زمینگیر میشن
لیلی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچهها، دریغا
رمق نمونده تا بریم صبح زود
بیحرمتی با معرفت درافتاد
یه باره نسل لوطیها ورافتاد
چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت
ما موندیم و یه قصهی ناتموم
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زیرپاتم»
قربون اون تصنیف کوچهباغی
قربون دورهای که خوشبینی بود
بوی خیار تازه، توی ایوون
تو سفرهای پر از پنیر و ریحون
قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!
آی جماعت، چطوره احوالتون؟
چی مونده از صفای پارسالتون؟
نگین فلانی از لطیفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است
با خندهی شماس که جون میگیرم
حتی اگه فقیر و بیپول باشین
دلم میخواد که شاد و شنگول باشین
خونههاتون چرا خوشآب و رنگ نیست؟
چیشده؟ خندهتون چرا قشنگ نیست؟
حرفهای گریهدار نمیپسندین؟
میخواین یه جوک بگم کمی بخندین؟
خوشا به حال اون که تو محلهش
میدونه عاشقی چه حالی داره
با این که سخته، باز دلنشینه
«تپش، تپش، وایاز تپش» همینه
بیرون میاد از سینه آه اول
دل میگه هرچیبش بگی فوتینا
خواب و خوراک و زندگی فوتینا
عاشق شدن شیدایی داره والا
«خاطرخواهی رسوایی داره» والا
وقتی طرف توکوچه پیدا میشه
توی دلت یه باره غوغا میشه
توی دلت، رخت میشورن انگاری
که دلبرت میشنوه و میخنده
دین و مرام و اعتقادت میره
اون که میخواستی بگی، یادت میره
میخوای بگی: «فدات بشم الهی»
میگی که: «خیلی مونده تا سهراهی؟»
میخوای بگی: «عاشقتم عزیزم»
میگی که: «من عاعاعاعا، چیچیزم!»
میخوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»
میگی: «هوای خوبی داره ساری»
کوزهی ضربه دیده بیترک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست
میخواد بگه: «برات میمیرم اصغر!»
میگه: «تمنا میکنم برادر!»
میخواد بگه: «بیا به خواستگاریم»
میگه که: «ما پلاک شصت وچاریم»
بین شماها عشقو میشه فهمید
از تونگاها، عشقو میشه فهمید
نگاه میگه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوشاومدی، بفرما»
چطوره حال بچه گربههاتون؟
برای اون دهان و چشم و ابرو
ز بس که رفته عشق، توی قلبم
از تو گلوم، غذا نمیره پایین
شبا همهاش یاد شما میکنم
میرم به آسمون نیگا میکنم
شما رو مثل ماه میکشم هی
نه جیجی و نه مامی و نه پاپا
چشماتو مست کن همهجا رو بشکن
بگین بله وگرنه دلگیر میشم
تو زندگی دچار تأخیر میشم
اگرجواب نه بیاد تو نامهت
فدای اون که نه نمیگه میشم
ببین تو آینه، آخه این چه ریخته؟
مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!
تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا…
حرف زیادنزن، برو بینیم باااا…
بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!
این مدلی نمیشه عاشقی کرد
تو هر دلی یه عشق، موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره
درسته،دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست
یه چیز میگم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلایتکسرنشین!»
این روزا عمر عاشقی دو روزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته، روی میز من، یه پوشه
زری، پری،سکینه، زهره، سارا
نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین
دو لیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوهای و پرکلاغی
با عدهای که اسمشون یادمن نیست!
گذشت دورهای که ما یکی بود
نامهی مجنون به حضور لیلی
میرسه اینترنتی و ایمیلی!
شیرین میره میشینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجتآباد
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست
تو کوچه،غوغا میکنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!
اگر میگن: «عاشقتم»، دروغه
کجا شد اون به شونه تکیه کردن
دلای بیافاده یادش به خیر
اگر دروغ میگم، بزن تو گوشم
تو قلب هیشکی عشق بیریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدما نیست
پرنده پر، کلاغِ پر، صفا پر
دلا، قسم بخور، اگر که مردی
ما توی صحبت رک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش
زدم تو خالتون دوباره، آخجان!
حسابی حالتون گرفته شد، هان؟!
اینا که من میگم همهاش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
اینه که این قدَر سرش بساطه
ناز و ادا همیشه بوده جونم
حجب و حیا همیشه بوده جونم
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
وعدهی این که: «من زن تو میشم
وصلهی چاک پیرهن تو میشم»
همینه دیگه خب به قول شاعر:
«با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار و پیمون
که با من غمزده داشتی، رفتی
تو کوچهتون بازمنو کاشتی، رفتی! »
چقدر، مونده بیحساب و کتاب
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!
خلاصه، عشق و عاشقی همینهاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست
عزیز من، بدون که عاشق شدی!
قربون اون دستای پینهبسته
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه، مثل خورشید
مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کمنظیر و کمیاب
قلیونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا میشن از رختخواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چار تای رستمند به قد و قامت
سلام و نون و عشقشون بیریا
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنهی بیدلیل
لعنت و نفرین میکنند به جاده
تازه دو ساعت هم اضافهکاری
تریگلیسیرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمههاشون
بچه به دنیا میآرن با نذور
اغلبشون یه دونه اونهم به زور
پیش هم از عاطفه دم میزنن
پشت سر اما واسه هم میزنن
اینجا فقط مهم مقام و پسته
این چیه پاته؟ آخه گیوههات کوش؟
کی گفته دمپایی صندل بپوش؟
نمره پیکان تو، تهران – الف
شد بدل از باغ و زمین سرکشی
گله رو که «هی» میزدی، یادته؟
کوه و کمرنی میزدی، یادته؟
یادته اون سال که با مشدی شعبون
ماه صفر، راهی شدین خراسون
یادت میاد «ربابه»، دستش درست،
کنار چشمه، رختها تو میشست
یادته دستاتو حنا میذاشتی؟
شب که میشد، درها رو وا میذاشتی؟
تو دهتون، سرقت و دزدی نبود
کار واسهی همسایه، مزدی نبود
قبل شما، جنهای طفل معصوم
صبح سحر، جمع میشدن تو حموم
لنگ و قطیفه توی بقچههاشون
به هیچ خانمی، نمیزدن دست
نه زن، سحر، بیرون خونه میرفت
نه جن به حمّوم زنونه میرفت
جن واسه خانوما یه جور خیال بود
اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدی حسن چای و سماورت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
مشدی حسن، قربون میز و فایلت
اون که دهاتی و نجیبه، مشدی
سنبلطیب و کاسنی و سهپستون
کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج
کرسی و چاینبات و هورتش خوبه
خارش و خمیازه و چرتش خوبه
عطر چلو که از خونه در میرفت
تا هف تا کوچه اون طرفتر میرفت
شیطونه وقتی رخنه تو دل میکرد
بوی غذا روزه رو باطل میکرد
قدیمترا قاتله هم صفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
کسی، کسی رو سرسری نمیکشت
معنی نداره توی عصر «سیدی»
بزرگ و کوچیکی و ریشسفیدی
پدر با ترس و لرز و با احتیاط
پسر که بیشراب، تب میکنه
بدون ترس و لرز، «حب» میکنه
اگر دیدی دختره دست تکون داد
یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا یه وقتی دست و پات شل نشه
پنالتیش از صدقدمی گل نشه
کسی به فکر نفع مابقی نیست
بس که به هر طرف ستادمون رفت
ارزشمون به طول و عرض میزه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
یه عمره دو دو زده چشم و چارت
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست روی زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ما داشت
قدیم که نرخها به طالبش بود
فقیه اگه بالای منبر مینشست
جَوون سه چار پله پایینتر میشِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حالمون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه
سور و ساتت شده بحث و تفسیر
نقل و نباتت شده بحث و تفسیر
با تقی و امیر و سام و خسرو
تو تاکسی و تو ایستگاه مترو
تو هر کجا آدم زندهای هست
بد به حفاظت و حراست میگی
لم میدی و نقل سیاست میگی
کنایه میزنی به چین و ماچین
با چشم بسته، تیر در میکنی
از مد و سایز کفش آلندولون
هرچی که چشمت دید و خواست، میشی
یه روز «چپ»، یه روز «راست» میشی
یه روز مشتت رو هوا میبری
یه روز میگی که «والا این کافره
دِ یالا زودتر بکشیدش، بره»
|
ابوالفضل زرویی نصرآباد