چگونه برای وطن نگریم؟

بدون نظر »

وقتی اصیل خزاعی از مکه به حضور رسول رسید، پیامبر فرمود:

مکه را برایم توصیف کن.

اصیل به وصف مکه پرداخت. آنجا که گفت:

درختان سَلَم آن تناور، و گیاهان معطرش سبز شده و شاخه های تازه برآورده است

در این لحظه محمد فرمود:

کافی است! دست از دلم بردار تا آرام گیرد

***

و نیز رسول الله شنید که بلال چنین می خواند:

ای کاش می دانستم، آیا شبی را در صحرایی به روز خواهم آورد که گرداگرد مرا گیاهان خوشبو و ریزبرگ فراگرفته باشد؟ [1]

و آیا روزی به آبهای مجنّه می رسم؟ و شکوه و جلوه شامّه و طفیل را می بینم؟

به وی گفت:

ای سیه زاده! ناله مشتاقانه سر داده ای

وقتی امثال آنان به خاطر وطن بنالند، و آن چه در دل دارند، بر زبان آورند و دوست بدارند و عشق بورزند، من با این همه ناتوانی که دچار غربت و اندوه فراوان و گرفتار زندان و اندوهان پی در پی هستم چگونه نگریم؟

عین القضات همدانی » رساله دفاعیات » صفحه 25

[1] الا لیت شعری هل ابیتن لیله
بواد و حولی اذخر و جلیل؟
و هل اردن یوما میاه مجنه؟
و هل یبدون لی شامه و طفیل؟

چگونه برادرانم را فراموش کنم و برای وطن ننالم؟

بدون نظر »

گویی من با آن کاروان عراقی هستم که راهی همدان اند، و بار و بنه خود را در دشت ماوشان فرود می آورند، در حالی که زمینهای پست و بلند آن، سبز شده و بهار چنان پوششی از برد یمانی بر تن آنجا کرده که شهرهای دیگر بدان حسد می برند. شکوفه هایش مشک آسا بوی خوش می پراکند و آب زلال در جویهای آن روان است.

در باغهای خرم و دلکش آنجا فرود آمده، زیر سایه پر برگ درختانش آرمیده اند، همنوا با نغمه کبوتران و چهچهه بلبلان، انشاد این بیت را تکرار می کند:

ای همدان! باران از میان شهرها تو را زنده دارد
و ای اقلیم ماوشان! از میان دشتها تو را سیراب گرداند [1]

***

آن گاه برادران به پیشباز کاروانیان آمدند. پیر و جوان نگران چگونگی حال ما بودند، دلها به گلوگاه رسید و اشکهایشان در حدقه دیده جمع شد و گفتند:

[زنان قبیله گفتند] خواهرزاده گرامی ما کجاست؟ ما را از حال او آگاه سازید. گروه شما زنده باشد!
آیا در شهر شما کَرَم پیشه ای هست؟ لطف خداوند یارش باد. که عهد و پیمان نجیب زاده ای را نگاه دارد؟
آن کس را که شما در سرزمین خود به جا گذاشتیدش، جوانی است که به جای شادی غم و هجران وجودش را مالامال کرده است.
آیا بغداد شما باران بهاری الوند را از خاطر می برد؟ و [آیا] آن که بغداد را در قبال الوند بخرد زیان نکرده است؟
جانم فدایشان باد! اگر می شنیدند من چه کشیدم و چه دیدم، هر گردنی از اندوه آن گردنبندش را فرو می انداخت!  [2]

***

چگونه برادرانم را فراموش کنم و برای وطن ننالم؟ در حالی که رسول خدا فرمود: حُبُّ الوَطَن مِنَ الایمان. دوستی وطن از [نشانه های] داشتن ایمان است. روشن است که وطن دوستی با سرشت انسان عجین شده است:

محبوبترین آفریده خداوند میان “مَنعَج” و “حَرّه” لیلی که ابرهایش باران می ریزد
سرزمینی است که در آنجا دایگانم مرا از مادر واگرفتند و نخستین زمینی است که خاکش پوست مرا لمس کرد.[3]

عین القضات همدانی

رساله دفاعیات » صفحه 24


[1] حَیّاکَ یا هَمَذان الغَیثُ مِن بَلَدٍ
سَقاکَ یا ماوَشان القَطرُ مِن وادٍ

[2] و قالت نساء الحی: این بن اختنا؟
الا اخبرونا عنه -حییتم و فدا-
-رعاه ضمان الله- هل فی بلادکم
اخو کرم یرعی لذی حسب عهدا؟
فان الذی خلقتموه بارضکم
فتی ملا الحشاء هجرانه وجدا
ابغدادکم تنسیه اروند مربعا
الا خاب من یشری ببغداد اروندا؟
فدتهن نفسی لو سمعن بما اری
رمی کلُّ جید من تنَّهُّدهِ عِقدا

[3] احب عباد الله ما بین منعج
و حره لیلی ان تصوب سحابها
بلاد تللقتنی بهن قوابلی
و اول ارض مس جلدی ترابها

باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

بدون نظر »
بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست و باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم

راه طاعت را بجان پیموده‌ایم

سالکان راه را محرم بدیم

ساکنان عرش را همدم بدیم

پیشه ی اول کجا از دل رود؟

مهر اول کی ز دل بیرون شود؟

در سفر گر روم بینی یا ختن

از دل تو کی رود حب الوطن؟

ما هم از مستان این می بوده‌ایم

عاشقان درگه وی بوده‌ایم

ناف ما بر مهر او ببریده‌اند

عشق او در جان ما کاریده‌اند

روز نیکو دیده‌ایم از روزگار

آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار

نی که ما را دست فضلش کاشته است

از عدم ما را نه او بر داشته است

ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم

در گلستان رضا گردیده‌ایم

بر سر ما دست رحمت می‌نهاد

چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد

وقت طفلی‌ام که بودم شیرجو

گاهوارم را کی جنبانید؟ او

از کی خوردم شیر غیر شیر او

کی مرا پرورد جز تدبیر او

خوی کان با شیر رفت اندر وجود

کی توان آن را ز مردم واگشود

گر عتابی کرد دریای کرم

بسته کی گردند درهای کرم

اصل نقدش داد و لطف و بخشش است

قهر بر وی چون غباری از غش است

از برای لطف عالم را بساخت

ذره‌ها را آفتاب او نواخت

فرقت از قهرش اگر آبستن است

بهر قدر وصل او دانستن است

تا دهد جان را فراقش گوشمال

جان بداند قدر ایام وصال

گفت پیغامبر که حق فرموده است

قصد من از خلق احسان بوده است

آفریدم تا ز من سودی کنند

تا ز شهدم دست‌آلودی کنند

نه برای آنک تا سودی کنم

وز برهنه من قبایی بر کنم

چند روزی که ز پیشم رانده است

چشم من در روی خوبش مانده است

کز چنان رویی چنین قهر ای عجب

هر کسی مشغول گشته در سبب

من سبب را ننگرم کان حادث است

زانک حادث حادثی را باعث است

لطف سابق را نظاره می‌کنم

هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم

ترک سجده از حسد گیرم که بود

آن حسد از عشق خیزد نه از جحود

هر حسد از دوستی خیزد یقین

که شود با دوست غیری همنشین

هست شرط دوستی غیرت‌پزی

همچو شرط عطسه گفتن دیر زی

چونک بر نطعش جز این بازی نبود

گفت بازی کن چه دانم در فزود

آن یکی بازی که بد من باختم

خویشتن را در بلا انداختم

در بلا هم می‌چشم لذات او

مات اویم مات اویم مات او

چون رهاند خویشتن را ای سره

هیچ کس در شش جهت از ششدره

جزو شش از کل شش چون وا رهد

خاصه که بی چون مرورا کژ نهد

هر که در شش او درون آتش است

اوش برهاند که خلاق شش است

خود اگر کفر است و گر ایمان او

دست‌باف حضرت است و آن او

مولوی

مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش 66

Simplified Theme by Nokia Theme transform by TowFriend | Powered by Wordpress | Aviva Web Directory
XHTML CSS RSS