|
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم *** پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا خدا *** ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشاید، او که به لطف و صفای خویش گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت *** توفان طعنه خنده ی ما را زلب نشست کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم چون سینه جای گوهر یکتای راستی است زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم *** ماییم، ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم ماییم، ما که جامه ی تقوا دریده ایم زیرا درون جامه به جز پیکر فریب زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم *** آن آتشی که در دل ما شعله می کشد گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق نام گناهکاره ی رسوا نداده بود *** بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایت عشق مدام ما «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده ی عالم دوام ما» |
فروغ فرخزاد
کتاب دیوار
پی نوشت: نخستین شعری که از فروغ خواندم و به همین خاطر بسیار آن را دوست می دارم.
Popularity: 8%
برچسب ها: ریا, ریاکاری, فروغ فرخزاد, پاسخ, چهار پاره




چقدر دلنشین ه این شعر. انگار یکراست راه خودش رو به دل آدم پیدا می کنه. فقط نفهمیدم اسمش چرا «پاسخ» ه؟
[پاسخ]
میم پاسخ در تاريخ بهمن ۵م, ۱۳۸۸ :
درمورد دلنشین بودن این شعر کاملا موافقم. اعجاز فروغ برای من از این شعر شروع شد.
درمورد نام شعر هم مطمئن نیستم دلیلش چیست.
[پاسخ]
بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمدو از شاخم چید
غنچه آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید
هم این شعر فروغ حکایت عشقه هم شعر شما
یکی دلنشین و یکی دلخراش
کاش حکایت همه عشق ها نمردن و نرفتن بود.
[پاسخ]