در آستانه

بدون نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت شعر در آستانه با صدای احمد شاملودانلود شعر در آستانه با صدای احمد شاملو

در آستانه
باید اِستاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظار توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.

آیینه‌ای نیک‌پرداخته توانی بود
آن‌جا
تا آراسته‌گی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم توست نه انبوهی مهمانان،

که آن‌جا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آن‌جا
جنبش شاید،
اما جُمَنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف
نه عفریتان آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطان بُهتان‌خورده با کلاه بوقی‌ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانون مطلق‌های مُتنافی. ــ

تنها تو
آن‌جا موجودیت مطلقی،
موجودیت محض،
چرا که در غیاب خود ادامه می‌یابی و غیاب‌ات
حضور قاطع اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:

«ــ دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شاید اگرت توان شنفتن بود
پژواک آواز فروچکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان‌های بی‌خورشیدــ

چون هُرَّست آوار دریغ
می‌شنیدی:
«ــ کاش‌کی کاش‌کی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار…»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شوم قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیات‌اش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامداد شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم:

از منظر
به نظاره به ناظر.
نه به هیات گیاهی نه به هیات پروانه‌ای نه به هیات سنگی نه به هیات برکه‌ای، ــ

من به هیات «ما» زاده شدم
به هیات پُرشکوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگین‌کمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت
خویش معنا دهم

که کارستانی ازاین‌دست

از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّد وظیفه بود:
توان دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندُه‌گین و شادمان‌شدن
توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شُکوه‌ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غم‌ناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

***

دستان بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر کامل و هر پَگاه دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

رخصت زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم

و منظر جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصار شرارت دیدیم و

اکنون
آنک در کوتاه بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر! ــ

دالان تنگی را که درنوشته‌ام

به وداع
فراپشت می‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق‌گزارم!
(چنین گفت بامداد خسته.)

احمد شاملو

کتاب در آستانه

بهار من اکنون که گشته خزان

بدون نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود بهار من اکنون که گشته خزاندانلود بهار من اکنون که گشته خزان با صدای الهه

بهار من اکنون که گشته خزان
گرفته چو عمرم غبار زمان
چرا ننویسم حکایت خود
کنون که بخواندم کتاب جهان
چرا که ننالم، که محرم و یاری
از آن همه یاران، نمانده مرا

چرا که نسوزم، که شمع مرادی
ز لاله عذاران، نمانده مرا

تهی شده جامم، ز باده چرا
زمانه مرادم نداده چرا

چو بزمی گیرم، ز شمعی گرمی
که شوری در دل گذارد
ز بس نیرنگ و ریا برخیزد
جدایی آرد به جای وفا
در این بازار فسون و ریا
دریغا گم شد بهای وفا

مرا کز غم جام لبریزم
چرا نبرم رو، به سوی خدا
که جز او نداند، دوای مرا
که او می‌بیند رضای مرا

چرا که ننالم، که محرم و یاری
از آن همه یاران، نمانده مرا

چرا که نسوزم، که شمع مرادی
ز لاله‌عذاران، نمانده مرا

تهی شده جامم، ز باده چرا
زمانه مرادم، نداده چرا

رحیم معینی کرمانشاهی

خواننده: الهه
آلبوم: گلهای رنگارنگ ۵۴۴-ب


جواب:

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند

ليلا مهاجر است که حرفی نمی‎زند

بدون نظر »

ليلا مهاجر است که حرفی نمی‎زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی‎زند

ليلا نماد غربت اين حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی‎زند

ليلا برای رنج کشيدن تمام عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی‎زند

گم گشته در هياهوی رنگ و ريای شهر
انگار کافر است که حرفی نمی‎زند

ليلا دلش گرفته از اين کوچه های تلخ
فردا مسافر است که حرفی نمی‎زند

اين شعر را برای دل او سروده ام
اين بيت آخر است که حرفی نمی‎زند

علی مدد رضوانی

شاعر معاصر افغانستان
او متولد غزنی و مقيم ورامين تهران است. او در سال ۱۳۵۷ به دنیا آمد.

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری

1 نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت فایلدانلود تصنیف با صدای همایون شجریان

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر، که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

هوشنگ ابتهاج (سایه)

خواننده:‌ همایون شجریان
تصنیف:‌ غمگسار
آلبوم:‌ با ستاره ها
آهنگساز: علی قمصری

دوستان فصل بهار است صفا باید کرد

1 نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت دوستان فصل بهار است با صدای شجریاندانلود دوستان فصل بهار است با صدای شجریان

دوستان فصل بهار است صفا باید کرد
دامن عقل درین هفته رها باید کرد

عقل را با سر آشفته‌دلان سازش نیست
راستی پیروی از عقل چرا باید کرد

سخن از باده کند زمزمه‌ی باد صبا
گوش بر زمزمه‌ی باد صبا باید کرد

نوبهار است و جوانید و نشاطی دارید
همه دانید، چه گویم که چه‌ها باید کرد

وحشی‌آسا به دل سبزه مکان باید جست
خویش را از ادب خشک جدا باید کرد

تا به کف دامن خوشبوی حبیب است و «ادیب»
شوری از نغمه‌ی «شهناز» به پا باید کرد

تا شود کام دلی حاصل ازین چند صباح
آنچه از دست برآید بخدا باید کرد

پژمان بختیاری

تقدیم به اسماعیل ادیب خوانساری


آواز: محمد رضا شجریان
آلبوم: گلهای رنگارنگ ۵۴۴ ب
تار: جلیل شهناز

فتح باغ با صدای فروغ فرخزاد

2 نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت فتح باغ با صدای فروغ فرخزاددانلود فتح باغ با صدای فروغ فرخزاد

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه‌ی آشفته‌ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه‌ی کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند،
همه می دانند،
که من و تو از آن روزنه‌ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه‌ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم

همه می‌ترسند،
همه می‌ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دو نام
و هم‌آغوشی در اوراق کهنه‌ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق‌های سوخته‌ی بوسه‌ی تو
و صمیمیت تن‌هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی‌ها در آب

سخن از زندگی نقره‌ای آوازی است
که سحرگاهان فواره‌ی کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟

همه می‌دانند
همه می‌دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته‌ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم‌آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه‌ی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره‌های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیای بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته‌اند

به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی‌های برج سپید خود
به زمین می‌نگرند

فروغ فرخزاد

کتاب: تولدی دیگر

شبانگاهان تا حریم فلک، چون زبانه کشد سوز آوازم

بدون نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت شبانگاهان با صدای عبدالحسین مختاباددانلود شبانگاهان با صدای عبدالحسین مختاباد

شبانگاهان تا حریم فلک،
چون زبانه کشد سوز آوازم
شرر ریزد، بی‌امان به دل
ساکنان فلک ناله‌ی سازم

دل شیدا، حلقه را شکند،
تا برآید و راه سفر گیرد
مگر یک‌دم گرم و شعله‌فشان،
تا به بام جهان بال و پر گیرد

خوشا ای دل بال و پر زدنت
شعله‌ور شدنت در شبانگاهی
به بزم غم، دیدگان تری
جان پرشرری، شعله آهی

بیا ساقی تا به دست طلب،
گیرم از کف تو، جام پی در پی
به داد دل، ای قرار دلم،
نوبهار دلم، می‌رسی پس کی؟

چو آن ابر نوبهارم من،
به دل شور گریه دارم من
می‌توانم آیا نبارم من؟

نه تنها از من قرار دل،
می‌رباید این شور شیدایی
جهانی را دیده‌ام یک سر،
غرق دریای ناشکیبایی

بیا در جان مشتاقان،
گل‌افشان کن، گل‌افشان کن
به روی خود، شب ما را،
چراغان کن، چراغان کن

چو آن ابر نوبهارم من،
به دل شور گریه دارم من
می‌توانم آیا نبارم من؟

ساعد باقری

خواننده: عبدالحسین مختاباد
ترانه: شبانگاهان
آلبوم: شبانگاهان (بوی گل)
آهنگساز: فریدون شهبازیان
سال انتشار: 1373

آب در سماور کهنه- شعر و صدای سلمان هراتی

6 نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت شعر  آب در سماور کهنه با صدای سلمان هراتیدانلود شعر آب در سماور کهنه با صدای سلمان هراتی

قیصر امین پور - سلمان هراتی

قیصر امین پور – سلمان هراتی

من نبودم
مادرم یتیم شد
من نبودم
درختان، بی‌شکوفه نشستند
من نبودم
گنجشکها برگ و بارشان را بستند
و از بهار گذشتند
من نبودم
نارنج ها از درخت به زیر افتادند
انجیرها از تراکم درد ترکیدند
ارباب صبحانه‌ای لذیذ از انجیر خورد

مادرم گفت:
«ای کاش گرگها مرا می بردند
ای کاش گرگها مرامی خوردند»

من نبودم
مادرم یتیم شد
هیمه های نیم‌سوخته
«کله چال» را از آتش می انباشتند
و ارباب کاهنی بود
که با هیمه‌های نیم‌سوخته
به تأدیب مادرم بر می‌خاست

ارباب کاهنی بود
که سرنوشت مادرم را پیشگویی می‌کرد
و «ملوک» نانجیب زاده
که خلوت ارباب را پر می‌کرد
آب را بر خاکستر می‌ریخت

مادرم غذای خاکستری می‌خورد
و بچه‌های خاکستری به دنیا می‌آورد
لاک‌پشت‌های مزرعه مرا می‌شناسند

من بر بالشی از علف می خوابیدم
قورباغه‌ها برایم لالایی می‌خواندند
مادرم از مزرعه که برمی‌گشت
سبدش از دوبیتی سرریز بود

«چندی موبمجم این بند پییه
چندی پیدا کنم شمشاد نییه
شمشاد نی مره صدا ندینه
اونی که مو خینم خدا ندینه»

برای رفوی پیراهنهای پاره‌ی ما
دوبیتی و اشک کافی بود

سوزن که به دستش می‌رفت
نه، بر جگرم می‌رفت
کی می‌توانستم گریه کنم

کیومرث خان می‌گفت:
«دهانت را ببند
آیا آسمان به زمین آمده است
ما که چیزی احساس نمی‌کنیم»

بالش من سنگین بود از اشکهای من
با گوشه‌ی زمخت لحافم
اشکهایم را می‌ستردم

بر دامن مادرم اگر گندم می‌پاشیدم
سبز می‌شد
از بس گریسته بود

آسمان تنها دوست مادرم بود
مادرم ساده و سبز مثل «ولگان» بود

من شعرهای نا سروده‌ی مادرم را می‌گویم
من با «امیر گته‌یا» خوابیدم
من با «امیر گته‌یا» شیر خوردم
من با «امیر گته‌یا» گریه کردم

من نبودم
من شاعر نبودم
مادر یتیم شد

سلمان هراتی

مرزدشت – ۹ مرداد ۱۳۶۴
کتاب: از آسمان سبز

حق حق زنم هو هو کنم

3 نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود حق حق زنم با صدای داوود آزاددانلود حق حق زنم با صدای داود آزاد

صيدم من و صياد او

من بنده ام، آزاد او

ويرانه من، آباده او

ای داد و ای بیداد او

حق حق زنم، هو هو کنم

تا ما و من را او کنم

تا روی دل، آن سو کنم

با درد عشقش خو کنم

هر دم به سویش رو کنم

چون مرغ حق کو کو کنم

حق حق زنم، هو هو کنم

تا ما و من را او کنم

من قطره او دريای من

من مست او صحرای من

من بنده او مولای من

من لا و او الـای من

حق حق زنم، هو هو کنم

تا ما و من را او کنم

هوشيار او، ديوانه من

شمع است او، پروانه من

افسونگر او، افسانه من

ای خالِ او پيمان من

حق حق زنم، هو هو کنم

تا ما و من را او کنم

من طالب و مطلوب او

من راغب و مرغوب او

دلداده من، محبوب او

زیبای شهرآشوب او

حق حق زنم، هو هو کنم

تا ما و من را او کنم

جواد نوربخش (نورعلیشاه کرمانی)


خواننده: داوود آزاد
آلبوم: نور جان

زن اگر آتش نمی شد خام می ماندیم ما

بدون نظر »

زن اگر آتش نمی‌شد، خام می‌ماندیم ما
نارسیده باده‌ای در جام می‌ماندیم ما

زن اگر ما را نمی‌بخشید عمر جاودان
بی تخلص، بی نسب، بی نام می‌ماندیم ما

گر نمی‌دیدیم ما از کودکی آغوش گرم
از محبت بی خبر، ناکام می‌ماندیم ما

گر به چشم ما نمی‌دوشید مادر شیر خویش
کور مادرزاد در ایام می‌ماندیم ما

گر نمی‌آموختیم از زن ره و رسم ادب
بدگهر، بدذات، بدفرجام می‌ماندیم ما

زن اگر آتش نمی‌بود، خانه‌ی ما سرد بود
بی چراغ روشنی در شام می‌ماندیم ما

گر کلام اولین از زن نمی‌آموختیم
لب فروبسته به هم چون لام می‌ماندیم ما

آتش زن بود که ما سوختیم و ساختیم
ورنه چون سنگ سر احرام می‌ماندیم ما

میرزا تورسون‌زاده

شاعر تاجیک

صفحه 2 از 812345...قبلی »
Simplified Theme by Nokia Theme transform by TowFriend | Powered by Wordpress | Aviva Web Directory
XHTML CSS RSS