دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ شعر و صدای حسین پناهی

۱۴ مرداد ۱۳۸۹

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود شعر «دیوونه کیه، عاقل کیه» با صدای حسین پناهی دانلود شعر «دیوونه کیه، عاقل کیه» با صدای حسین پناهی

امروز ۱۴ مرداد، سالگرد درگذشت حسین پناهی است.

حسین پناهی

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی‌گم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام
می‌چرخم و می‌چرخونم ٬ سیاره‌ام
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم، بستمش
راه دیدم نرفته بود، رفتمش
جوونه‌ی نشکفته رو٬ رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟
این دل پر خون ولش؟
دلهره‌ی گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛ دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم؛ که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز، این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله!
پریشونت نبودم؟
من،
حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه

***

چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟

حسین پناهی

آلبوم: سلام خداحافظ (شعر و صدای حسین پناهی)

Popularity: 25%

مهاجر چیست؟

۲۳ تیر ۱۳۸۹

مهاجر چیست؟
سحرگاهی، ز بازیگاه طفلان،
کودکم با چشم تر برگشت،
و با بغضی که بودش در گلو پرسید:
«بگو بابا!
مهاجر چیست؟
دشنام است، یا نام است؟»
٭٭٭
از آن پرسش، دلم لبریز یک فریاد خونین شد،
و مروارید اشکی،
از کنار چشم من، بی‎پرده پایین شد،
ولی آهسته چشمم را به پشت دست مالیدم،
و در ذهنم برای آن‎چنان پرسش جواب نغز پالیدم.
٭٭٭
بدو گفتم:
«ببین فرزند دلبندم،
تو می‎دانی که میهن چیست؟»
بگفت: «آری،
تو خود روزی به من گفتی،
که میهن خانه‎ی اجداد را گویند»
زدم بوسی به رخسارش،
و غمگینانه افزودم:
«اگر در یک شب تاریک،
مشتی دزد و رهزن، خانه‎ی بابات را سوزند،
و هر سو آتش افروزند،
و تو از وحشت دزدان، برون آیی،
و شبها را به روی سنگفرش مردم دیگر بیاسایی،
مهاجر می‎شوی فرزند،
مسافر می‎شوی دلبند»
٭٭٭
سرشک تازه‎ای چشمان فرزند مرا تر کرد،
و اندوهی روانش را مکدر کرد،
و آنگه گفت: «دانستم
مهاجر آدم بی‎خانه را گویند!»

و من مصراع شعر ساده‎اش را ساختم تک بیت:
و در زیر لب افزودم: نکو گفتی عزیز من،
«مهاجر آدم بی‎خانه را گویند
مهاجر قمری بی‎لانه را گویند»

رازق فانی

زمستان ۱۳۶۸ – دهلی جدید

رازق فانی شاعر و نویسنده معاصر افغان است که در سال ۱۳۸۶ درگذشت.

Popularity: 22%

من به گلدان غم تنهایی، گل میخک دارم

۲۶ خرداد ۱۳۸۹

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود فایلدانلود آهنگ

من به گلدان غم تنهایی
گل میخک دارم

میخک سرخ قشنگ و زیبا
بهر تو کاشتمش

تا به تو هدیه دهم
گل تنهایی را

ابر را گفتم، آبش را ده
باد را بهر نوازش چه سفارش کردم
تا به آن بوسه زند
بوسه‌های آرام،
همچو پروانه به گل

گر به آن بوسه زنی
با تو سخن خواهد گفت
این گل میخک من

حرفهایی دارد
که از آن بی‌خبری
ناله‌هایی دارد
همه از دربه‌دری

به سراغ من اگر می‌آیید
این گل میخک را
به شما هدیه دهم یادگاری

یک گل سرخ قشنگ و زیبا
بسپارید به خاطر گل ما را

گل میخک تنهاست
من سفر خواهم رفت؛
سفری طولانی

گل میخک تنهاست

عزیز الله کاشانیان


خواننده: مهسا وحدت
آهنگساز: پژمان طاهری
آلبوم: ریشه در خاک

Popularity: 37%

هنگام که گریه می دهد ساز

۱۹ خرداد ۱۳۸۹

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت فایلدانلود شعر نیما یوشیج
با صدای احمد شاملو

هنگام که گریه می‌دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می‌زند مشت

***

زآن دیرسفر که رفت از من

غمزه‌زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه‌های مانوس

تصویری از او به بر گشاده

***

لیکن چه گریستن چه توفان؟

خاموش شبی است هر چه تنهاست

***

مردی در راه می‌زند نی

و آواش فسرده بر می‌آید

تن‌های دگر منم کم از چشم

توفان سرشک می‌گشاید

***

هنگام که گریه می‌دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هتگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می‌زند مشت

نیما یوشیج


صدا: احمد شاملو
آلبوم: اشعار نیما یوشیج با صدای احمد شاملو
آهنگساز: فرهاد فخرالدینی

Popularity: 39%

پیر خرد یک نفس آسوده بود

۱۳ خرداد ۱۳۸۹
گفتگوی کوتاه عقل و دل

پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود

کودک دل مست مست
رفت و دوزانو نشست

گفت: «تو را فرصت تعلیم هست؟»
گفت: «هست»

گفت که «ای خسته‌ترین رهنورد
سوخته و ساخته‌ی گرم و سرد
چیست برازنده‌ی بالای مرد؟»
گفت: «درد!»

گفت: «چه بود ای همه دانندگی
راست‌ترین راستی زندگی؟»

پیر که اسرار خرد خوانده بود
سخت در اندیشه فرو مانده بود

ناگه از شاخه‌ای افتاد برگ
گفت: «مرگ!»

هاشم جاوید

Popularity: 35%

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود آواز با صدای هایده دانلود آواز با صدای هایده

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود تصنیف با صدای علیرضا قربانی دانلود تصنیف با صدای علیرضا قربانی

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

زندگی خوشتر بود در پرده‎ی وهم خیال
صبح روشن را صفای سایه‎ی مهتاب نیست

شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

مردم چشمم فرو مانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

خاطر دانا ز توفان حوادث فارغ است
کوه گردون‌سای را اندیشه از سیلاب نیست

ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته‎ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله‎ی سیراب نیست

آن چه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جلوه‎ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست

جای آسایش چه می‎جویی «رهی» در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی‎پایاب نیست

رهی معیری


مشخصات آواز:
خواننده: هایده
آهنگساز: علی تجویدی
آلبوم: گلهای رنگارنگ ۴۷۰ (سی دی ۴۵)
دستگاه: سه گاه

مشخصات تصنیف:
خواننده: علیرضا قربانی
آلبوم: فصل باران
آهنگساز: مجید اخشابی

Popularity: 48%

کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت فایلدانلود آهنگ

باید امشب بروم

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

بوی هجرت می‎آید
بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت *

و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

سهراب سپهری

کتاب: حجم سبز
نام اصلی شعر «ندای آغاز» است.


* شاید اشاره‌ای به فروغ فرخزاد باشد، آنجا که در شعر «تولدی دیگر» می‌گوید:
دستهایم را در باغچه می‎کارم
سبز خواهم شد؛ می‎دانم، می‎دانم، می‎دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


صدا: احمدرضا احمدی
آلبوم: در گلستانه
خواننده: شهرام ناظری
آهنگساز: هوشنگ کامکار

Popularity: 46%

ایران نامه

۲۴ فروردین ۱۳۸۹
چکامه‌ی زیبای زیر، سروده‌ی ادیب و محقق معاصر، سیروس شمیسا است. علی‌رغم دشوار بودن، این قصیده چنان روان سروده شده است که خواندن و لذت بردن از آن حتی بدون فهمیدن تک تک ابیات میسر است. به ویژه قسمت دوم قصیده با آغاز «یادم آمد فتنه‌ی تازیک و تاتار و تَمُر».
پاره هایی از این قصیده نیز من را یاد شعر باشکوه «لزنیه» از آخرین آثار محمد تقی بهار می‌اندازد. هم از نظر مفهوم و هم به این دلیل که هر دو شاعر قصیده‌هایشان را در خارج از کشور و با الهام از آن چه در غربت دیده‌اند برای ایران سروده‌اند. بهار در لزن سوییس و شمیسا در منچستر بریتانیا.

توضیح: مرورگر مورد علاقه‌ی طربستان، فایرفاکس است. چرا که فایرفاکس در مواردی که معنی واژه در متن آورده شده است، آن را با خط چین متمایز می کند.
برای درک بهتر این قصیده، معنی کلمات زیادی به صورت مخفی آورده شده است که با قرار دادن موس بر روی آن کلمه، معنی نمایان می شود. پس برای خواندن این شعر، به طور خاص، توصیه می کنم حتما از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید.

به‌: اسماعیل‌ جان‌
در منچستر باران‌ گرفت‌ و خانه‌نشین‌ شدم‌. روح‌ چامه‌سُرایان‌ باستان‌ در من‌ دمیده‌ بود، شتاب‌ داشتم‌. پاره‌ کاغذی‌ جُستم‌ و به‌ همسرم‌ گفتم‌ تا چای‌ شبانه‌ را سامان‌ دهی‌، آرامش‌ خود را بازیافته‌ام‌. هنوز عطر چای‌ به‌ تمامی‌ در وُثاق‌ سپنجی‌ درنپیچیده‌ بود که‌ اکثر ابیات‌ این‌ چکامه‌ را ــ نه‌ همه‌، شتاب‌ داشتم‌ ـ فرو نوشتم‌.
منچستر، ۷/۷/۲۰۰۸

ابر آذاری‌ برآمد خیمه‌ بر صحرا کشید

گفت‌ صحرا ای‌ تفو! اسپه به‌ ما دریا کشید

روی‌ عالم‌ تیره‌گون‌ شد، رایت گل‌ سرنگون

این‌ از آنجا، آن‌ از اینجا، هر چه‌ از هر جا کشید

گردبادی‌ کوه‌کن‌ بر دشت‌ پُر خارا خلید

همچنان‌ اکوان‌ که‌ رستم‌ از سر صمّا کشید

تخته ی دکان‌ شکست‌ و رشته ی‌ گوهر گسیخت‌

خط‌ بطلان‌ باد بر اوراق‌ هر کالا کشید

گرچه‌ پروای‌ قیامت‌ بود در آفاق‌ باغ

تیغ‌ هیجا برق‌ بر خورشید، بی‌پروا کشید

شد زمانی‌ در سکوت‌ و حیرت‌ و افسوس‌ و آه

تا که‌ ناگه‌ کاروانی‌ خیمه‌ بر خارا کشید

گوییا بازارگانی‌ آمد از اقصای‌ چین

گونه‌گون‌ بر تخت‌ دکان‌ رزمه ی‌ دیبا کشید

تحفه‌ ی هندی‌ گشاد و طُرفه‌ ی مصری‌ نهاد

بس عجایب‌ بر بساط‌ چادر مینا کشید

کاسه‌ ی چینی‌ گشود و داروی هندی‌ نمود

نافه ی تبت بسود و اذفر سارا کشید

سبز اندر سبز، صحرا باغ‌ گشت‌ و سنگ‌، لعل

از بُن هر ذرّه بیرون ، لؤلؤ لالا کشید

تخت بر شاخ زمرّد کرد مرغ زندباف

رخت‌ بر تخت‌ سلیمان‌ نرگس‌ شهلا کشید

تا صبا صرح ممرّد کرد پای سیب را

دست‌ سِحرش‌ رشته‌های‌ لعل‌ اندر واکشید

***

یادم آمد فتنه ی تازیک و تاتار و تَمُر

تا چه‌ شد بر مام‌ میهن‌ تا چه ها ماما کشید

همّت‌ بومسلم‌ و یعقوب‌ و بابک‌ یاد باد

هر یکی‌ از گوشه‌ای‌ خیلی‌ بدان‌ غوغا کشید

همچنان‌ پسیان‌ و کوچک‌ خان‌ و دشتی‌ زنده‌ باد

گرچه‌ بس‌ اسکندر آمد کینه‌ از دارا کشید

گرچه‌ بر مام‌ وطن‌ بیغاره‌ از بیگانه‌ بود

راست‌ خواهی‌ صد بتر پتیارگی از ما کشید

سینه‌ ی دارا دریده ی‌ دشنه‌ ی مهیار بود

فی‌المثل‌ گر مرهمی‌ هم‌ سورن و سورنا کشید

هند و چین‌ سوی‌ پدر برگشت‌ و گشتش‌ دل‌ قوی‌

مصر و ایران‌ را چه‌ باید گفت‌ دید و یا کشید؟

هیچ‌ پنداری‌ نباشد همچو دیدار استوار

ای‌ بسا گولا که‌ عقبی‌ را دل‌ از دنیا کشید

باز ایران‌ فرّه‌ گشت‌ و باز دوران‌ تازه‌ شد

عاقبت‌ آن‌ فتنه‌ شد از جا به‌ جابلقا کشید

روی‌ عالم‌ لاله‌گون‌ شد پرچم‌ غم‌ سرنگون

گنج‌ افریدون‌ برون‌ از کلبه ی‌ دانا کشید

رشک‌ فردوس‌ برین‌ شد مانده‌ ی دارا و جم

چرمک‌ آهنگری‌ از چین‌ به‌ افریقا کشید

بیرق‌ ایران‌ نشد بی اهتزازی‌ یک‌ زمان

پا به‌ سُفلی‌ بند کردندش‌ سر از عُلیا کشید

شیر پیرش‌ حافظ‌ خورشید عالمتاب‌ بود

گرچه‌ گه‌ نقش‌ زمین‌ شد نقش‌ خود امّا کشید

ساغر خمخانه‌ ی مُغ‌ هیچگه‌ خالی‌ نماند

دور بوریحان‌ سرآمد بوعلی‌ سینا کشید

***

نیز شاید ار قیاس‌ کار خود گیری‌ که‌ گاه

دست ریمن مار ضحّاکی‌ تو را برپا کشید

آن‌ رسیدت‌ هر زمان‌ در غربت‌ آباد جهان‌

محنتی‌ کان‌ آدم‌ از هر باب‌ از حوّا کشید

در کنار برکه‌ ی کوثر خراب‌ خواب‌ خوش‌

تا به‌ خود آمد طپانچه‌ی‌ اِهبطوا مِنها کشید

یا که‌ فرزندی‌ تو را آن‌ مزد خدمت‌ یاوه‌ کرد

یا نه‌، آن‌ محنت‌ که‌ مامی‌ خیره‌ از بابا کشید

دور غم‌ آخر سر آمد دوره‌ ی صهبا رسید

دست‌ را بالا گرفت‌ و داو بر عذرا کشید

گفت‌ یزدان‌ بعد هر قبضی‌ امید بسط‌ دار

چون‌ که‌ شد هابیل‌، آدم‌ رو به اقلیما کشید

سوزنی‌ باید که‌ آرد خاری‌ از پایی‌ برون

خرق‌ عالم‌ التیام‌ از سوزن‌ عیسی کشید

بس‌ نباشد دیر یا دور ای‌ دل‌ امّیدوار

تیرگی‌ پهلو شکافد روشنی‌ پهنا کشید

تازه‌ شد زین‌ شِعر، شَعر پارسی‌ انصاف‌ را

زین‌ چکامه ‌نرخ‌ شعر و شاعری‌ بالا کشید

سیروس شمیسا


شاهد:

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید
حافظ

Popularity: 23%

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

۱۲ فروردین ۱۳۸۹

این خانه قشنگ است ولی خانه‎ی من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشم چو معشوقه‌ی من نیست

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره‎ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه‎ی من نیست

آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی است
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ؟
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بُُوَد دامنه‎ی آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است ولی شهر غریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه‎ی من نیست

خسرو فرشیدورد

Popularity: 33%

مثنوی طنز «با معرفت‌ها» با صدای زرویی نصر آباد

۲۹ اسفند ۱۳۸۸
بهار در راه است و می‎خواستم به مناسبت این روزها شعری با حال و هوای متفاوت آماده کنم. شعری که برخلاف نوروز سال گذشته، بهاری‎تر باشد.
فکر کردم چون شاید اشعار بهاریه‎ی زیادی را این روزها ببینی، بهتر است به سراغ شعر طنز بروم تا به این بهانه لبخندی بر گوشه‎ی لبت در آستانه‎ی فصل سبز بنشانم. به یاد ابوالفضل زرویی نصرآباد و مثنوی بلندش افتادم که سالها پیش آن را خوانده و لذت برده بود. هرچند ارمغان این شعر برای من پس از مدتها دوباره خواندن و گوش کردن، غم بود.
…. بگذریم.
امیدوارم سال نویی منتظرت باشد و ضمناً « دعا کنین که حالمون خوب بشه».

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت شعر با صدای زرویی نصرآباددانلود فایل ۱شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای یک)

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت شعر با صدای زرویی نصرآباددانلود فایل ۲شعرخوانی زرویی نصرآباد (اجرای دو)


دریافت نسخه قابل چاپ شعر زرویی نصرآباددانلود نسخه قابل چاپ (pdf)


آی جماعت چطوره احوالتون…
تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»…
شعرم اگر سست و شکسته بسته است…
بازم همون دوره بی‌سواتی…
آی جماعت، چطوره احوالتون؟…
حضور حضرت منیژه خاتون…
بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!…
گذشت دوره‌ای که ما یکی بود…
من از رکود عشق در خروشم…
زدم تو خالتون دوباره،‌ آخ‌جان!…
چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب…
شهر بدون مرد، شهر درده…
مشدی حسن، حال شما چطوره؟…
مشدی حسن چای و سماورت کو؟…
مشدی حسن، مرد سیاسی شدی…

آی جماعت، چطوره احوالتون

قربون اون فهم و کمالاتتون

گردنتون پیش کسی خم ‌نشه

از سربنده، سایه‌تون کم‌نشه

راز و نیاز و بندگیتون درست

حساب کتاب زندگیتون درست

بنده می‌شم غلام دربستتون

پیش کسی دراز نشه دستتون

از لبتون خنده فراری نشه

خدا نکرده، اشکی جاری نشه

باز، یه هوا دلم گرفته امروز

جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسینیش، نمی‌دونم چرا

بینی و بینیش، نمی‌دونم چرا

خلافامون از سراختلاف نیست

خلاف خلافه، توش خطا خلاف نیست

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمی‌دن، مثل قدیما، دوستا

شاپرک‌ها به نیش مجهز شدن

غریب گزا هم آشناگز شدن

تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»

ما موندیم و یه کوچه‎ی علی چپ

خورشید می‌نشست که ما پا شدیم

رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم

رفتیم و چرخی دور میدون زدیم

ماه که در اومد، به بیابون زدیم

آخ که بیابون چه شبایی داره

شب تو بیابون چه صفایی داره

شب تو بیابون خدا بساط کن

اون جا بشین با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست

دلی که توش غصه نباشه، دل نیست

این در و اون در زدناش قشنگه

به سیم آخر زدناش قشنگه

دلم گرفته بود و غصه داشتم

منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبی،‌به کوه تکیه کردم

نشستم و تا صبح گریه کردم

سجل و مدرک نمی‌خواد که گریه

دستک و دنبک نمی‌خواد که گریه

رو لبمون همیشه خنده پیداست

می‌خندیم،‌اما دلمون کربلاست

ساعت الان حدود چهار و نیمه

غصه نخور داداش، خدا کریمه

شعرم اگر سست و شکسته بسته است

سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دل‌شکسته، بش حرج نیست

شعر شکسته بسته، بش حرج نست

جیک‌جیک مستونم که بود برادر

فکر زمستونم نبود برادر

تا که میفته دندونای شیری

روی سرت می‌شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل

درو می‌شن بزرگترای فامیل

از جمع بچه‌ها، بیرون باید رفت

مجلس ختم این و اون باید رفت

یه دفعه همکلاسی‌ها پیر می‌شن

همبازی‌ها پیر و زمین‌گیر می‌شن

الک دولک، الاکلنگ و تیشه

تو ذهن آدما عتیقه می‌شه

لی‌لی و گرگم به هوا، دریغا

قایم باشک تو کوچه‌ها، دریغا

رمق نمونده تا بریم صبح زود

پیاده تا امامزاده داوود

بی‌حرمتی با معرفت درافتاد

یه باره نسل لوطی‌ها ورافتاد

توی تنور خونه‌ها کلوچه‌

بوی پیاز داغ توی کوچه

چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟

مثل پرنده پر زد و هوا رفت

سرزده آفتاب از پشت بوم

ما موندیم و یه قصه‎ی ناتموم

بازم همون دوره بی‌سواتی

قربون اون حرفای عشق لاتی

قربون اون «مخلصتم، فداتم»

قربون اون «من خاک زیرپاتم»

قربون اون حافظ روی تاقچه

قربون حسن یوسف تو باغچه

قربون مردمی که مردم بودن

اهل صفا، اهل تبسم بودن

قربون اون دوره‎ی تردماغی

قربون اون تصنیف کوچه‌باغی

قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود

تار سبیلا چک تضمینی بود

مردای ناب و اهل دل نداره

شهری که بوی کاهگل نداره

بوی خوش کباب و نون سنگک

عطر اقاقیا و یاس و پیچک

بوی گلاب و بوی دود اسفند

جمع قشنگ اشک شوق و لبخند

بوی خیار تازه،‌ توی ایوون

تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون

بوی سلام گرم مرد خونه

تو حوض خونه، رقص هندوونه

بوی خوش کتاب‌های کاهی

تو امتحان کتبی و شفاهی

قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا

خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوالتون؟

چی مونده از صفای پارسالتون؟

نگین فلانی از لطیفه خسته است

خداگواهه من دلم شکسته است

با خنده‎ی شماس که جون می‌گیرم

برای تک‌تک شما می‌میرم

حتی اگه فقیر و بی‌پول باشین

دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشین

خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟

چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟

حرفهای گریه‌دار نمی‌پسندین؟

می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟

خوشا به حال اون که تو محله‌ش

هوای عاشقی زده به کله‌ش

کسی که قلبش اتصالی داره

می‌دونه عاشقی چه حالی داره

با این که سخته، باز دل‎نشینه

«تپش، تپش، وای‌از تپش» همینه

رد وبدل که شد نگاه اول

بیرون میاد از سینه آه اول

دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا

خواب و خوراک و زندگی فوتینا

عاشق شدن شیدایی داره والا

«خاطرخواهی رسوایی داره» والا

وقتی طرف توکوچه پیدا می‌شه

توی دلت یه باره غوغا می‌شه

آرزوهات خیلی دورن انگاری

توی دلت، رخت می‌شورن انگاری

صدای قلبت اون قدر بلنده

که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده

دین و مرام و اعتقادت می‌ره

اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره

می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»

می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»

می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»

می‌گی که: «من عاعاعاعا، چی‎چیزم!»

می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»

می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»

کوزه‎ی ضربه دیده بی‌ترک نیست

حال طرف هم از تو بهترک نیست

می‌خواد بگه: «برات می‌میرم اصغر!»

می‌گه: «تمنا می‌کنم برادر!»

می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»

می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»

اول عشق و عاشقی نگاهه

نگاه مثل آب زیرکاهه

بین شماها عشقو می‌شه فهمید

از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید

عشق، اخوی، آتیش زیر دیگه

نگاه آدم که دروغ نمی‌گه

نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا

به قلب من خوش‌اومدی، ‌بفرما»

حضور حضرت منیژه خاتون

چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟

برای اون دهان و چشم و ابرو

همیشه بنده بوده‌ام دعاگو

ز بس که رفته عشق، توی قلبم

نوشتم اسمتونو روی قلبم

خدا گواهه تا شما نیایین

از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین

شبا همه‌اش یاد شما می‌کنم

می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم

شما رو مثل ماه می‌کشم‌ هی

شبا همیشه آه می‌کشم هی

کسی خبر نداره از قضایا

نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا

به جای ماریا کری و گوگوش

نوار گریه‌دار می‌کنم گوش

«قشنگترین پیرهنتو تنت کن

تاج سر سروریتو سرت کن

چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن

الا دل ساده و عاشق من…»

دلم می‌خواد که از سرمحبت

به عشق من بدین جواب مثبت

بگین بله وگرنه دلگیر میشم

تو زندگی دچار تأخیر می‌شم

اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت

خلاصه قهر، قهر تا قیامت!

فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم

عاشق یک دختر دیگه می‌شم

تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه

اند حماقتی اگر بگی نه

ببین تو آینه، آخه این چه ریخته؟

مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!

تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا…

حرف زیادنزن، برو بینیم باااا…

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!

این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد

تو هر دلی یه عشق، موندگاره

آدم که بیشتر از یه دل نداره

درسته،‌دیگه توی شهر ما نیست

دلی که مثل کاروانسرا نیست

بازم همون دلای بچگی‌مون

دلای باصفای بچگی‌مون

یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:

«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»

این روزا عمر عاشقی دو روزه

ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق

که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته، روی میز من، یه پوشه

که اسم عشق‌های بنده توشه

زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا

وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین

مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر

دو لیلی و سه اشرف و دو آذر

سفید و سبزه، گندمی و زاغی

بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی

هزار خانمند توی این لیست

با عده‌ای که اسمشون یادمن نیست!

گذشت دوره‌ای که ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

نامه‎ی مجنون به حضور لیلی

می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد

روی چمن تو پارک بهجت‌آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست

پله که هس، نیازی به کمند نیست

تو کوچه،‌غوغا می‌کنند و دعوا

چهار تا یوسف سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه بی‌فروغه

اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه

تو کوچه‌های غربی صناعت

عشقو گرفتن از شما جماعت

کجا شد اون ظرافت و کرشمه

نگاه دزدکی کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن

کنار جوب آب، گریه کردن؟

دلای بی‌افاده یادش به خیر

دخترکای ساده یادش به خیر

من از رکود عشق در خروشم

اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم

تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست

حجب و حیا تو چشم آدما نیست

کشته‎ی دلبرند وارتباطش

فقط برای برخی از نکاتش!

پرنده پر، کلاغِ پر، صفا پر

صداقت از وجود آدما، پر

دلا، قسم بخور، اگر که مردی

که دیگه گرد عاشقی نگردی

ما توی صحبت رک و راستیم داداش

عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش

حال کذایی به شما ارزونی

عشق ریایی به شما ارزونی

زدم تو خالتون دوباره،‌ آخ‌جان!

حسابی حالتون گرفته شد، هان؟!

اینا که من می‌گم همه‌اش شعاره

عشق و محبت شاخ و دم نداره

مهم فقط نحوه‎ی ارتباطه

اینه که این قدَر سرش بساطه

ناز و ادا همیشه بوده جونم

حجب و حیا همیشه بوده جونم

آدمو تو فکر خیال گذاشتن

وقت قرار، آدمو قال گذاشتن

وعده‎ی این که: «من زن تو می‌شم

وصله‎ی چاک پیرهن تو می‌شم»

حرفای داغ و پخته و تنوری

چه از طریق نامه یا حضوری

همیشه بوده توی عشق، حاضر

همینه دیگه خب به قول شاعر:

«با اون همه قد و بالاتو قربون

با اون همه قول و قرار و پیمون

که با من غمزده داشتی، رفتی

تو کوچه‎تون بازمنو کاشتی، رفتی! »

چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب

نامه‎ی لاکتابمون بی‌جواب

چقدر وعده‌های بی‌سرانجام

چقدر توی کوچه، عرض اندام

چقدر حرف‌های عاشقانه

چقدر آه و ناله شبانه

چقدر گریه‌های توی پستو

چقدر وصف خط و خال و ابرو

چقدر دزدکی سرک کشیدن

چقدر فحش و ناسزا شنیدن!

چقدر خوابهای خوب و شیرین

چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!

خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست

اما تو تعریفش همیشه دعواست

اگر دلت تپید و لایق شدی

عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده

قربون شکل ماه هرچی مرده

قربون اون مردای دل‌شکسته

قربون اون دستای پینه‌بسته

مردای ده، مردای کاه و گندم

مردای ده، مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه، مثل خورشید

تو دلشون هزار جام جمشید

مردای سوخته زیر هرم آفتاب

مردای ناب و کم‌نظیر و کم‌یاب

کیسه چپق‌ها به پر شالشون

لشکر بچه‌ها به دنبالشون

بیل و کلنگشون همیشه براق

قلیونشون به راه، دماغشون چاق

صبح سحر پا می‌شن از رختخواب

یکسره رو پان تا غروب آفتاب

چار تای رستمند به قد و قامت

هیکلشون توپ، تنشون سلامت

نبوده غیرگرده‎ی گلاشون

غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلامشون دعا، دعاشون روا

سلام و نون و عشقشون بی‌ریا

مردای نازدار، مرد شهرن

با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه‎ی بی‌دلیل

مردای سرشکسته‎ی زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول

مردای نق‌نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می‌کنند به جاده

اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری

تازه دو ساعت هم اضافه‌کاری

توی رگاشون می‌کشه تنوره

تری‌گلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون

همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیردست، ترشی و عبوسی

به منشی اداره چاپلوسی

برای جستن از مظان شک‌ها

دایره‌المعارف کلک‌ها

بچه به دنیا می‌آرن با نذور

اغلبشون یه دونه اون‌هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن

پشت سر اما واسه هم می‌زنن

اینجا فقط مهم مقام و پسته

مردای شهری کارشون درسته

مشدی حسن، حال شما چطوره؟

حالت امسال شما چطوره؟

مشدی حسن کافر و دهری شدی

اومدی از دهات و شهری شدی

این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟

کی گفته دمپایی صندل بپوش؟

ای شده از قاطر خود منصرف

نمره پیکان تو، تهران – الف

شد بدل از باغ و زمین سرکشی

شغل شریفت به مسافرکشی

گله رو که «هی» می‌زدی، یادته؟

کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟

یادته اون سال که با مشدی شعبون

ماه صفر، راهی شدین خراسون

یادت میاد «ربابه»، دستش درست،

کنار چشمه، رخت‌ها تو می‌شست

یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی؟

شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی؟

تو دهتون، سرقت و دزدی نبود

کار واسه‎ی همسایه، مزدی نبود

قبل شما، جن‌های طفل معصوم

صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم

لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون

نگاه آدما به سم پاشون

اصالتاً جنای ناموس‌پرست

به هیچ خانمی، نمی‌زدن دست

نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت

نه جن به حمّوم زنونه می‌رفت

جن واسه خانوما یه جور خیال بود

اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!

مشدی حسن چای و سماورت کو؟

سینی باقالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت

بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت

مشدی حسن، قربون میز و فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه، مشدی

میون شهریا غریبه، مشدی

چقدر خوبه چله‎ی زمستون

سنبل‌طیب و کاسنی و سه‌پستون

کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج

شربت نعناع و بهار نارنج

کرسی و چای‎نبات و هورتش خوبه

خارش و خمیازه و چرتش خوبه

عطر چلو که از خونه در می‌رفت

تا هف تا کوچه اون طرف‌تر می‌رفت

شیطونه وقتی رخنه تو دل می‌کرد

بوی غذا روزه ‌رو باطل می‌کرد

قدیمترا قاتله هم صفت داشت

دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود

آدم‌کشی یه جور معصیت بود

کسی، کسی رو سرسری نمی‌کشت

به خاطر دری وری نمی‌کشت

معنی نداره توی عصر «سی‌دی»

بزرگ و کوچیکی و ریش‌سفیدی

پدر با ترس و لرز و با احتیاط

می‌کشه سیگارشو کنج حیاط

پسر که بی‌شراب، تب می‌کنه

بدون ترس و لرز، «حب» می‌کنه

مادره با خفت و خونه‌داری

می‌سازه اما دختره فراری

اگر دیدی دختره دست تکون داد

یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد

بپا یه وقتی دست و پات شل نشه

پنالتی‌ش از صدقدمی گل نشه

تقی به فکر رونق نقی نیست

کسی به فکر نفع مابقی نیست

مقاله‎ها پشت هم اندازیه

جناح و حزب و خط بازیه

بس که به هر طرف ستادمون رفت

صراط مستقیم یادمون رفت

ارزشمون به طول و عرض میزه

چقدر میز و صندلی عزیزه

تمام فکر و ذکرمون همینه

که هیشکی پشت میزمون نشینه

یه عمره دو دو زده چشم و چارت

که خش نیفته روی میز کارت

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود

میز ریاست روی زانوشون بود

بیا بشین که میز اگه وفا داشت

وفا به صاحبای قبل ما داشت

قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود

ارزش صندلی به صاحبش بود

فقیه اگه بالای منبر می‌نشست

جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست

معنی شأن و رتبه یادشون بود

حرمت مردم به سوادشون بود

روی لبت خوبه تبسم باشه

دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون میز هم عزیزن

رفوزه‌ها همیشه پشت میزن

خلاصه قصه اون قدر دِرامه

که ایدز پیش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدی

دوره آخرالزمونه مشدی

جسارتاً شعرم اگه غمین بود

به قول خواجه «خاطرم حزین» بود

دعا کنین که حالمون خوب بشه

تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

مشدی حسن، مرد سیاسی شدی

اهل اصول دیپلماسی شدی

سور و ساتت شده بحث و تفسیر

نقل و نباتت شده بحث و تفسیر

با تقی و امیر و سام و خسرو

تو تاکسی و تو ایستگاه مترو

تو هر کجا آدم زنده‌ای هست

یا محفل کسل‌کننده‌ای هست

بد به حفاظت و حراست می‌گی

لم می‌دی و نقل سیاست می‌گی

سیاست خارجه و داخله

حکومت مدینه‎ی فاضله

نظم نوین و چالش روآندا

مخالفان دولت اوگاندا

روابط جدید مصر و سودان

کناره‌گیری امیرعمان

نرفته‌ای هنوز تا ورامین

کنایه می‌زنی به چین و ماچین

با چشم بسته، تیر در می‌کنی

تو هر چی اظهارنظر می‌کنی

از مد و سایز کفش آلن‌دولون

تا به گشادی شکاف اُزُن

هرچی که چشمت دید و خواست، ‌می‌شی

یه روز «چپ»، یه روز «راست» می‌شی

یه روز مشتت رو هوا می‌بری

برای لغو حکم «آقاجری»

یه روز می‌گی که «والا این کافره

دِ یالا زودتر بکشیدش، بره»

یه روز فکر جنگ با جهانی

یه روز اهل بحث و گفتمانی

عینهو رنگ چشم آبجی اقدس

حزب و گروه تو نشد مشخص!

ابوالفضل زرویی نصرآباد

Popularity: 38%

RSS

Videos, Slideshows and Podcasts by Cincopa Wordpress Plugin