۵ تیر ۱۳۸۸

زمین فریبنده تر از این متاعی ندارد که عرضه کند
احساس ندارد آنکه بی تفاوت از کنارش می گذرد
چشم اندازی دل انگیز به شکوهش
لندن در جامهی فاخرش
زیبایی سحرگاهان، سکوت و عریانیش
آرمیدن زورقها، برجها، گنبدها، تماشاخانه ها، و معابدش
با آغوش باز به چمنزاران و سپهر
هر گوشه درخشان است در آسمان پر مهر
خورشید هرگز چنین زیبا سربرنیاورده بود
نه حتی در هنگام زایش در اولین دره، یا در اولین صخره و یا تپه
هرگز ندیده بودم رودخانه چنین آرامش داشته باشد
و هرجا که بخواهد به آرامی بخرامد
خدای مهربان! شهر در خواب فرو رفته است
همه در آرامش به سر می برند
ویلیام وردزورث
در توصیف پل وست مینستر (لندن)
۱۲ ژوئن ۲۰۰۹- متروی لندن- خط پیکادلی
Earth has not anything to show more fair:
Dull would he be of soul who could pass by
A sight so touching in its majesty:
This City now doth like a garment wear
The beauty of the morning; silent, bare,
Ships, towers, domes, theatres, and temples lie
Open unto the fields, and to the sky;
All bright and glittering in the smokeless air.
Never did sun more beautifully steep
In his first splendour valley, rock, or hill;
Ne’er saw I, never felt, a calm so deep!
The river glideth at his own sweet will:
Dear God! the very houses seem asleep;
And all that mighty heart is lying still!
William Wordsworth
Composed upon Westminster Bridge (September 3, 1802)
Popularity: 6%
برچسب ها: london, thames, wesminster bridge, william wordsworth, شعر انگلیسی, لندن, پل وست مینستر
فرستاده شده با موضوع ادبیات جهان، شاعران دیگر، شعر کهن، قالبهای شعری | ۲ نظر »
۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸
می خواهم نباشم
کاش سرم را بردارم و برای یک هفته در گنجه ای بگذارم
و قفل کنم!
در تاریکی یک گنجه خالی.
و روی شانه هایم،
در جای خالی سرم
چناری بکارم.
و برای یک هفته،
در سایه اش آرام بگیرم!
ناظم حکمت
شاعر ترک
ترجمه رضا سید حسینی
Popularity: 5%
برچسب ها: ادبیات جهان, امید, خسته, رضا سید حسینی, ناامیدی, ناظم حکمت
فرستاده شده با موضوع ادبیات جهان | ۵ نظر »
۱۸ دی ۱۳۸۷
یک بار به مترسکی گفتم:
لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟
گفت:
لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم.
دمی اندیشیدم و گفتم:
درست است. چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.
گفت:
فقط کسانی که تن شان از کاه پرشده باشد این لذت را می شناسند.
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوارکردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه می سازند.
جبران خلیل جبران

Popularity: 7%
برچسب ها: جبران خلیل جبران, دیوانه, مترسک, پیامبر
فرستاده شده با موضوع ادبیات جهان | بدون نظر »
۱۲ دی ۱۳۸۷
در سنگی را می زنم.
- منم! اجازه ی ورود بده
میخواهم به درونت داخل شوم
و دور و بر را نگاه کنم
تو را مثل هوا نفس بکشم
-برو -سنگ میگوید.-
من کاملا بسته هستم.
حتی اگر تکه تکه شویم
باز کاملا بسته خواهیم ماند
حتی اگر به شکل ماسه درآییم
هیچکس را به خود راه نمی دهیم
در سنگی را می زنم
- منم اجازه ی ورود بده.
صرفا از روی کنجکاوی آمده ام.
کنجکاوی ای که تنها فرصتش زندگی است.
میخواهم نگاهی به قصرت بیندازم
و بعد از یک برگ و یک قطره ی آب دیدن کنم.
برای این همه کار زمان کم آوردم.
میرایی من می بایست تو را متاثر می کرد.
- من از جنس سنگم -سنگ می گوید-
و ضروری است که جدیت را حفظ کنم.
از اینجا برو.
من فاقد عضلات خندیدنم.
در سنگی را می زنم.
- منم اجازه ی ورود بده.
شنیده ام که در تو اتاق هایی بزرگ و خالی هست
اتاق هایی از نظر پنهان مانده با زیباییهایی بی مصرف
مسکوت بی طنین گام های کسی.
قبول کن که خودت چیزی از ان نمی دانی.
- اتاق هایی بزرگ و خالی-سنگ می گوید-
اما در انها جایی وجود ندارد.
زیبا شاید اما
خارج از حواس ناقص تو.
می توانی مرا بشناسی اما هرگز مرا تجربه نخواهی کرد.
همه ی سطحم مقابل چشمان توست
اما همه ی درونم وارونه.
در سنگی را می زنم.
- منم اجازه ی ورود بده.
دنبال سرپناهی همیشگی در تو نیستم.
من بدبخت نیستم.
من بیخانمان نیستم.
دوست دارم دوباره به دنیایی که در انم بازگردم.
دست خالی وارد شده و دست خالی بیرون خواهم امد.
و برای اثبات اینکه در تو واقعا وجود داشته ام
چیزی جز کلماتی که که هیچکس باورشان نخواهد کرد
عرضه نخواهم کرد.
- اجازه ی ورود نخواهی داشت-سنگ می گوید-
حس همیاری نداری.
هیچ حسی جایگزین حس همیاری نخواهد شد.
حتا اگر چشم تیزبینی تا حد همه چیز بینی یافت شود
بدون حس همیاری هیچ دردی نمی خورد.
اجازه ی ورود نخواهی داشت
تازه می توانی شمه ای از ان حس
شکل نخستینه ی ان و تنها تصوری از ان را داشته باشی.
در سنگی را میزنم.
- منم اجازه ی ورود بده.
نمی توانم دو هزار قرن
منتظر ورود به بارگاه تو بمانم.
- اگر باور نمی کنی -سنگ می گوید-
از برگ بپرس همان را که من گفتم خواهد گفت
از قطره ی اب بپرس همان را که برگ گفت خواهد گفت.
دست اخر از تار موی خودت بپرس.
خنده مرا نمی گشاید خنده خنده ی بزرگ
خنده ای گه با ان نمی توانم بخندم.
در سنگی را میزنم.
منم اجازه ی ورود بده.
- من دری ندارم -سنگ می گوید.
ویسواوا شیمبورسکا
ترجمه شهرام شیدایی، چوکا چکاد
Popularity: 5%
برچسب ها: ادبیات جهان, شعر, شعرمدرن, شیمبورسکا, لهستان, ویسواوا شیمبورسکا
فرستاده شده با موضوع ادبیات جهان | بدون نظر »