مرز در عقل و جنون باریک است

بدون نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود تیتراژ سریال شب دهم دانلود تیتراژ سریال شب دهمبا صدای علیرضا قربانی

مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است؟
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاری ست نگو سهو شده

من و رسوایی این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

دِینِ دیوانه به دین عشق تو شد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

افشین یداللهی

خواننده: علیرضا قربانی
تیتراژ سریال شب دهم
آهنگسازی و تنظیم: فردین خلعتبری
سال تولید: ۱۳۷۹

عاشقی محنت بسیار کشید

2 نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود عاشقی محنت بسیار کشید با صدای قمرالملوک وزیریدانلود عاشقی محنت بسیار کشید با صدای قمرالملوک وزیری

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دانلود عاشقی محنت بسیار کشید با صدای هنگامه اخواندانلود عاشقی محنت بسیار کشید با صدای هنگامه اخوان

عاشقی محنت بسیار کشید

تا لب دجله به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین چشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دلسوخته بود

دید در روی شط آید به شتاب

نوگلی چون گل رویش شاداب

گفت به به چه گل زیبایی است

لایق دست چو منِ رعنایی است

حیف از این گل که برد آب او را

کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست

جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مثل آن مایه‌ی ناز

که نکویی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش

نام گل برد و در آب افکندش

گفت رو تا که زهجرم برهی

نام بی مهری بر من ننهی

مورد نیکی خاصت کردم

از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی است فراوان و درست

به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پایی زد و گل را بربود

سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو

ما که رفتیم، بگیر این گل تو

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خویش فراموش مکن

بکنش زیب سر ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

شعر تصنیف : ایرج میرزا

آهنگ: منسوب به مرتضی نی داوود
دستگاه همایون

خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است

6 نظر »

خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است

بعد از این زخم و عطش رهزن مرگ آگاهی است

در نماز همه حتی من من بی او نیست

به صنم صور و بی قبله ثمن نیکو نیست

بعد از این نکته‎ی زاهد به قلندر گیرند

زمره‎ی مدرسه در میکده لنگر گیرند

بعد از این خرقه‎ی صوفی به خرابات آرند

شطح و طامات به بازار خرافات آرند

بعد از این زخم در آدینه شگون خواهد بود

شنبه تا شنبه وضویی است به خون خواهد بود

مستحب است در آیینه جراحت دیدن

بهر اخیار ز اغیار صراحت دیدن

بعد از این موجب اشک است تماشا هشدار

از پس پرده‎ی اشک است تماشا هشدار

بعد از این زخم و عطش رهزن مرگ آگاهی است

خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است

«من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم»

بعد از این از من و دل رنگ ملامت برخاست

تقیه از تیغ تو تا صبح قیامت برخاست

بعد از این سجده به گل، غسل به می خواهم کرد

ذکر تسبیح و دعا با دف و نی خواهم کرد

پایکوبان سر بی تن به حرم خواهم برد

رکعتی سجده‎ی بی من، به صنم خواهم برد

دست افشان دل مسکین به دعا خواهم سوخت

تا سپندی به سر کوی شما خواهم سوخت

هله خیزید که ما بر سر بازار شویم

دگر از مسجد و از مدرسه بیزار شویم

نه کلیساست نه کعبه نه کنشت است اینجا

فهم پیمانه حدیث سر و خشت است اینجا

من چه دانم که بود خواجه مسلمان یا نیست

در احد هر که ز احمد نبود سفیانی است

هله خیزید که ما راه قلندر گیریم

زمره از مدرسه در میکده لنگر گیریم

در حرم آتشی از ناله‎ی نی اندازیم

یا شبی صومعه را در خم می اندازیم

خیز تا نیم شبی دامن دولت گیریم

رهروانیم چرا چله‎ی عزلت گیریم؟

شوق پیش سبق از ذوق پشیمانی برد

باز پای آبله از پینه‎ی پیشانی برد

زاهدا شرمی از آن چشم شراب آلوده

پیش کوثر بهل این آب تراب آلوده

راهرو گر خضر است ابن سبیل است اینجا

دو دماغی برسان باده سبیل است اینجا

زاهدا نخوت این دلق مزور تا کی؟

ای خُمار در خَمار مکدر تا کی؟

چون گل از آب گرفتند که را پست افتاد؟

خواجه هفتاد بهار است که در شصت افتاد

خواجه هفتاد بهار است حنا می‏بندد

به نسیم گلی احرام منا می‏بندد

ای خوش آن غنچه که در باغ سنانش گیرند

حیف رمحی که بتابند و کمانش گیرند

ملح یک عربده از شور جهانی خوشتر

عرصه ننگ است کلوخی ز کمانی خوشتر

خواجه گر سایه‎ی دولت به گمان خواهد زد

پنبه‎ی ریش بدین کهنه کمان خواهد زد

ای جوانان چمن فرصت بالیدن نیست

وهم این یک دو نفس جز پی نالیدن نیست

به زبان گل و مل نامیه خون می‏گرید

گوش اگر می‏شنود صبر و سکون می‏گرید

واحه از ولوله وادی ز سخن خامش نیست

چشمه از غلغله یک چشم زدن خامش نیست

نه ز گل بود و نه از غنچه سراغی در باغ

غم دهانی بدرید از سر داغی در باغ

غنچه لعلی است ز خون رسته که بنمودندش

گل دهانی است به خون شسته که بگشودندش

به زبانی که زبان بند شود هوش آنجا

ده زبان است عجب سوسن خاموش آنجا

گر نه گنگید و نه گیجید و به غش آلوده

جوش نطق است در این آب عطش آلوده

بشنوید این دژ جادو تهی از رازی نیست

هر کجا نیست دهان خالی از آوازی نیست

ای بسا مست که از شرب عدم آسوده است

وی بسا نطق که از ذهن کلام آسوده است

ای جوانان چمن مشغله خون باید داشت

بعد از این مشغله‎ی اهل جنون باید داشت

عقل با واهمه آغشته و فهم آلوده است

و اگر اینجا سخنم بیهده وهم آلوده است

یک نمک مرهم و صد لاله جراحت دارم

بی نمک نیست اگر شور صراحت دارم

ای جوانان چمن روح بهاران بگذشت

چشمه‎ی ابر سترون شد و باران بگذشت

خشک‎رود است در این مزرعه جیحون زین پس

خشکسال است هلا تا چه کند خون زین پس

قحط آب است تو از آب چه می‏دانی هان؟

از گدار و تک و پایاب چه می‏دانی هان؟

قحط آب است تو از قحط چه می‏فهمی؟ هیچ!

از تموز و عطش رهط چه می‏فهمی؟ هیچ!

گرنه بر مرکب سودا و جنون خواهی رفت

قحط آب است در این بادیه چون خواهی رفت

هله منشین که سواران تف این سان رفتند

تا پدید است یلان صف به صف این‎سان رفتند

درد دین را نه به ما سیل هرات آورده است

این علم را عطش شط فرات آورده است

خواب دیدم که شب این بنگره طی خواهد کرد

پاره‎ی سرخ کسی بر سر نی خواهد کرد

پیک صبحیم اگر غنچه اگر گل در باغ

قحط آب است ببندیم ز خون مل در باغ

پیک صبحم چو گل حربه‎ی عریان داریم

وی بسا دشنه که در چاک گریبان داریم

آستینها چو نیام است و ید بیضا تیغ

در شب تیه شود معجز موساها تیغ

خشت بالین مسیحا پی آسودن نیست

بعد از این هستی مردانه پی بودن نیست

باز یک هاله مه از هرم تب آماسیده است

یک افق لاشه‎ی مسموم شب آماسیده است

جوش تبخاله و پای آبله‎ی اخترهاست

بویناک است هوا از نفس اژدرهاست

چاک چاک است دل مرده‎ی صحرا در باد

بوی خون می‏چکد از کرده‎ی صحرا در باد

پیشه در یورش ناسور عفونت خسته است

رفتن از قافله از جاده سکونت خسته است

رشته‎ی رود روان پشت به دریا دارد

چشمه‎ی سلسله در سلسله در پا دارد

جام دریای دل از دست سبو لغزیده است

قبله زان سو که نماز است فرو لغزیده است

فارغ از مصر در آیینه و غربت چون ماه

یوسف اشتر مستند عزیزان در چاه

گفتم ای شب پدرم گفت که شب ماتم نیست

یله کن شتر به بازار تو را زعالم نیست

گفتم این تب پدرم گفت مکاهش جاوید

شیر و نیزار به کار است ببین در خورشید

گفتم: آتش، پدرم گفت مجوی از شب‎تاب

کم بوزینه و سرما به دروگر مشتاب

گفتم: آئین، پدرم گفت: که با آیینه است

گفتم این دل، پدرم گفت: اگر بی‎کینه است

گفتم: ایمان، پدرم گفت: که باور باقی است

بنگردان دل و هشدار که اختر باقی است

گفتم: انسان، پدرم گفت: که نسیانش کشت

این همان مرغ بهشتی است که عصیانش کشت

گفتم: آبا، پدرم گفت: ملاک آینده است

بعد از این حرمت اینجاست اگر پاینده است

گفتم: ابنا، پدرم گفت: بر آباشان گیر

کام و ناکام به میزان مهاباشان گیر

گفتم: آفت، پدرم گفت: دلیری با اوست

گفتم: آهو، پدرم گفت: که شیری آهوست

گفتم: اقران، پدرم گفت: کریمان بهتر

گفتم: اعوان، پدرم گفت: عزیمان بهتر

گفتم: اسما، پدرم گفت: که در اثنا بین

شو در این آینه هم صورت و هم معنا بین

تب و شب بین که به یک جام عجین افتاده است

وز تعب لرزه در اندام زمین افتاده است

تب و شب صورت و معناست در اثنا آنک

ظاهر با هر اسمی است از اسما آنک

علی معلم دامغانی

مشهد- خرداد 1369

چارده ساله بتی بر لب بام

3 نظر »
نگارگری چارده ساله بتی بر لب بام، شعری از جامی

نگارگری چارده ساله بتی بر لب بام

این نگارگری محصول کارگاه ابراهیم میرزا است که در قرن دهم هجری قمری تهیه شده است (منبع)


شعر چارده ساله بتی بر لب بام | شعر چارده ساله بتی بر لب بام | شعر چارده ساله بتی بر لب بام
شعر چارده ساله بتی بر لب بام | شعر چارده ساله بتی بر لب بام | شعر چارده ساله بتی بر لب بام»

این خوشنویسی اثر علی رضا عباسی تبریزی، خوشنویس قرن 11 هجری قمری است. برای دریافت یکجای شش صفحه خوشنویسی این شعر بر روی این پیوند (فایل پی‌دی‌اف) کلیک کنید.


چارده ساله بتی بر لب بام

چون مه چارده در حسن تمام

بر سر سرو، کله گوشه شکست

بر گل از سنبل تر سلسله بست

داد هنگامه‎ی معشوقی ساز

شیوه‎ی جلوه‎گری کرد آغاز

او فروزان چو مه و کرده هجوم

بر در و بامش اسیران چو نجوم

ناگهان پشت خمی همچو هلال

دامن از خون چو شفق مالامال

کرد در قبله‎ی او روی امید

ساخت فرش ره او موی سفید

گوهر اشک به مژگان می‎سفت

وز دو دیده گهر افشان می‎گفت:

کای پری با همه فرزانگیم

نام رفت از تو به دیوانگیم

لاله‎سان سوخته‎ی داغ توام

سبزه‎وش پی سپر باغ توام

نظر لطف به حالم بگشای

ریگ اندوه ز جانم بزدای

نوجوان حال کهن پیر چو دید

بوی صدق از نفس او نشنید

گفت کای پیر پراکنده‎نظر

روبگردان، به قفا باز نگر

که در آن منظره، گلرخساریست

که جهان از رخ او گلزاریست

او چو خورشید فلک، من ماهم

من کمین بنده‎ی او، او شاهم

عشقبازان چو جمالش نگرند

من که باشم که مرا نام برند

نیز بیچاره چو آن سو نگریست

تا ببیند که در آن منظره کیست

زد جوان دست و فکنداز بامش

داد چون سایه به خاک آرامش

کانکه با ما ره سودا سپرد

نیست لایق که دگر جا نگرد

هست آیین دوبینی ز هوس

قبله‎ی عشق یکی باشد و بس

جامی

هفت اورنگ » سبحه الابرار


شاهد:
گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن
(فروغی بسطامی)

گه دلم پیش تو گاهی پیش او است
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
(عمان سامانی)

نگارگری

شیخ گفتا شوخ پنهان کردن است

2 نظر »

شیخ ما روزی در حمام بود، درویشی شیخ را خدمت می‌کرد و دست بر پشت شیخ می‌مالید و شوخ بر بازوی او جمع می‌کرد چنان‌که رسم قائمان باشد. تا آن کس ببیند که او کاری کرده است. پس در میان این خدمت از شیخ سوال کرد که:
«ای شیخ! جوانمردی چیست؟»
شیخ ما حالی گفت:
«آن‌که شوخ مرد به روی مرد نیاوری»
همه‌ی مشایخ و ائمه‌ی نیشابوری چون این سخن شنودند اتفاق کردند که کسی در این معنا بهتر ازین نگفته است»

اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابی سعید ابی‌الخیر

شوخ: چرک
قائم: دلاک و کیسه‌کش حمام


بوسعید مهنه در حمام بود

قائمیش افتاد و مردی خام بود

شوخ شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد آن جمله پیش روی او

شیخ را گفتا بگو ای پاک جان

تا جوانمردی چه باشد در جهان؟

شیخ گفتا «شوخ پنهان کردن است

پیش چشم خلق ناآوردن است»

این جوابی بود بر بالای او

قایم افتاد آن زمان در پای او

چون به نادانی خویش اقرار کرد

شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد

خالقا، پروردگارا، منعما

پادشاها، کارسازا، مکرما

چون جوانمردی خلق عالمی

هست از دریای فضلت شبنمی

قائم مطلق تویی اما به ذات

و از جوانمردی ببایی در صفات

شوخی و بی‌شرمی ما در گذار

شوخ ما را پیش چشم ما میار

عطار

منطق الطیر » فی وصف حاله » حکایت ابوسعید مهنه با قائمی که شوخ بر بازوی او می‌آورد


شاهد:
پس ندا آمد ز وحی ذوالمنن
نی ز ما و نی ز تو رو دم مزن

علم نبود غیر علم عاشقی

3 نظر »
همه‌ی ما این روایت مشهور را درباره ابوریحان با تعریف و تمجیدهای فراوان شنیده‌ایم:

«روایت است که ابوریحان در بستر مرگ، به یاد مسأله‌ای می‌افتد و آن را از علی‌بن عیسی‌الولواجی که به دیدن او آمده بود می‌پرسد: ای شیخ! حساب جدات ثمانیه را که وقتی به من گفتی بازگوی که چگونه بود؟ شیخ گفت: ای حکیم بزرگوار اکنون چه جای این سوال است؟ ابوریحان می‌گوید: کدام‌یک از این دو امر بهتر است؟ بدانم و بمیرم یا ندانم و نادان درگذرم؟»

اگرچه در جایی به ارتباط مثنوی زیر به داستان ابوریحان اشاره‌ای نشده است، شخصا این مثنوی عمیق شیخ بهایی را پاسخی دور از انتظار به تمجید کنندگان ابوریحان می‌دانم. شعری که در ذهن ستایشگر ما از ابوریحان این پرسش را مطرح می‌کند که به راستی چه اهمیتی داشت ابوریحان بیرونی بدون دانستن آن مساله می‌مرد؟ وقتی شیخ بهایی می‌گوید:
«علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل، نه حال»

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

طبع را افسردگی بخشد مدام

مولوی باور ندارد این کلام

وه! چه خوش می‌گفت در راه حجاز

آن عرب، شعری به آهنگ حجاز:

کل من لم یعشق الوجه الحسن

قرب الجل الیه و الرسن

یعنی: «آن کس را که نبود عشق یار

بهر او پالان و افساری بیار»

گر کسی گوید که: از عمرت همین

هفت روزی مانده، وان گردد یقین

تو در این یک هفته، مشغول کدام

علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم

هندسه یا رمل یا اعداد شوم

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

علم فقه و علم تفسیر و حدیث

هست از تلبیس ابلیس خبیث

زان نگردد بر تو هرگز کشف راز

گر بود شاگرد تو صد فخر راز

هر که نبود مبتلای ماهرو

اسم او از لوح انسانی بشو

سینه‌ی خالی ز مهر گلرخان

کهنه انبانی بود پر استخوان

تا به کی افغان و اشک بی‌شمار؟

از خدا و مصطفی شرمی بدار

از هیولا تا به کی این گفتگوی؟

رو به معنی آر و از صورت مگوی

این علوم و این خیالات و صور

فضله‌ی شیطان بود بر آن حجر

لوح دل از فضله‌ی شیطان بشوی

ای مدرس! درس عشقی هم بگوی

چند و چند از حکمت یونانیان؟

حکمت ایمانیان را هم بدان

چند زین فقه و کلام بی‌اصول

مغز را خالی کنی، ای بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف

از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

دل منور کن به انوار جلی

چند باشی کاسه لیس بوعلی؟

سرور عالم، شه دنیا و دین

سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین*

سؤر رسطالیس و سؤر بوعلی

کی شفا گفته نبی منجلی؟

سینه‌ی خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگی‌ها پاک کن

* اشاره به حدیث منسوب به پیامبر «سؤر المؤمن شفاء» (غذایی که به دهان مومن خورده شفاست). این حدیث از قول امام صادق این‌چنین نقل شده است: «فی سؤر المؤمن شفاء من سبعین داء» (در غذایی که به دهان مومن خورده شفایی از هفت داروست)

شیخ بهایی

نان و حلوا » بخش ۴ – فی التأسف و الندامة علی صرف العمر فیما لاینفع فی القیامة و تأویل قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «سؤر المؤمن شفاء»
* برای کوتاه کردن شعر چند بیت حذف شده است

باز دیوانه شدم من ای طبیب

1 نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت فایلدانلود آهنگ

آدمی چون نور گیرد از خدا

هست مسجود ملایک ز اجتبا

نیز مسجود کسی کو چون ملک

رسته باشد جانش از طغیان و شک

پار در دریا منه کم گوی از آن

بر لب دریا خمش کن لب گزان

گرچه صد چون من ندارد تاب بحر

لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر

جان و عقل من فدای بحر باد

خونبهای عقل و جان این بحر داد

بی‌ادب؛ حاضر ز غایب خوشتر است

حلقه گر چه کژ بود نی بر در است

ای تن‌آلوده به گرد حوض گرد

پاک کی گردد برون حوض مرد؟

پاک کو از حوض مهجور اوفتاد

او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد

پاکی این حوض بی‌پایان بود

پاکی اجسام کم میزان بود

زانک دل حوض است لیکن در کمین

سوی دریا راه پنهان دارد این

پاکی محدود تو خواهد مدد

ورنه اندر خرج کم گردد عدد

آب گفت آلوده را در من شتاب

گفت آلوده که دارم شرم از آب

گفت آب این شرم بی من کی رود؟

بی من این آلوده زایل کی شود؟

دل ز پایه‎ی حوض تن گلناک شد

تن ز آب حوضِ دلها پاک شد

گرد پایه‌ی حوضِ دل گرد ای پسر

هان ز پایه‌ی حوض تن می‌کن حذر

ای ملامتگر سلامت مر تو را

ای سلامتجو رها کن تو مرا

جان من کوره است با آتش خوش است

کوره را این بس که خانه‌ی آتش است

همچو کوره عشق را سوزیدنی است

هر که او زین کور باشد کوره نیست

برگ بی برگی تو را چون برگ شد

جان باقی یافتی و مرگ شد

چون تو را غم شادی افزودن گرفت

روضه‌ی جانت گل و سوسن گرفت

باز دیوانه شدم من ای طبیب

باز سودایی شدم من ای حبیب

حلقه‌های سلسله‌ی تو ذوفنون

هر یکی حلقه دهد دیگر جنون

داد هر حلقه فنونی دیگر است

پس مرا هر دم جنونی دیگر است

آن چنان دیوانگی بگسست بند

که همه دیوانگان پندم دهند


مولوی

مثنوی مولوی » دفتر دوم » بخش ۲۶ – فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن


شاهد (برای این بیت: پاک کو از حوض مهجور اوفتاد / او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد)

تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی
(حافظ)


خواننده: شهرام ناظری
آلبوم: بی قرار

مثنوی گنجینه اسرار عمان سامانی

7 نظر »

در میان تمام شعرایی که درمورد واقعه‌ی عاشورا شعر سروده اند، موقعیت عمان سامانی، شاعر عصر قاجار، موقعیت ویژه‌ای است. در حالی که اغلب شعرا با نگاهی سوگوارانه و گاه حماسی به عاشورا پرداخته‌اند، وی با نگاه عرفانی خود این واقعه را به نظم درآورده است. در این کتاب گویی حسین و یارانش برای رسیدن به کمال باید مسیر مدینه تا کربلا را چون هفت شهر عشق در وادی طریقت منطق الطیر عطار بپیمایند.
در مقام مقایسه می‌توان گفت، در حالی که محتشم کاشانی در شعر معروف «باز این چه شورش است» در ارائه‌ی گزارشی شاعرانه از روز عاشورا تلاش کرده است، عمان تلاشش بر تفسیر عرفانی حرکت عاشورا و آن چه چشم ظاهر نمی بیند، متمرکز بوده است. شاید به همین دلیل است که هر قدر شعر محتشم در میان توده‌ی مردم محبوبیت دارد، مثنوی عمان مقبول طبع خواص بوده است.
در مثنوی گنجینه اسرار عمان، هر چه هست شادی و سرخوشی است و هیچ خبری از غم و مصیبت رایج در اشعار عاشورایی نیست. چرا که در شعر او حسین و یارانش به دیدار یار می‌روند و هر وداعی نوید بخش وصالی دیگر است.
قسمتهایی از این مثنوی را که به رخصت طلبیدن علی اکبر از پدر برای جنگ و وداع حسین ابن علی با فرزندش اختصاص دارد بخوانید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت فایلدانلود آهنگ

تا که اکبر با رخ افروخته

خرمن آزادگان را سوخته‏

ماه رویش کرده از غیرت عرق

همچو شبنم صبحدم بر گل ورق‏

بر رخ افشان کرده زلف پر گره

لاله را پوشیده از سنبل زره‏

نرگس سرمست در غارتگری

سوده مشک تر به گلبرگ تری

آمد و افتاد از ره باشتاب

همچو طفل اشک، در دامان باب‏

«کای پدر جان، همرهان بستند بار

مانده بار افتاده اندر رهگذار

از سپهرم غایت دلتنگی است

کاسب اکبر را چه وقت لنگی است‏

دیر شد هنگام رفتن ای پدر

رخصتی گر هست باری زودتر»

***

در جواب از تنگ شکر، قند ریخت

شکر از لبهای شکر خند ریخت‏

گفت: «کای فرزند، مقبل آمدی

آفت جان، رهزن دل آمدی

کرده ای از حق تجلی ای پسر

زین تجلی فتنه ها داری به سر

راست بهر فتنه قامت کرده ای

وه کز این قامت قیامت کرده ای

نرگست با لاله در طنازی است

سنبلت با ارغوان در بازی است

از رخت مست غرورم می کنی

از مراد خویش دورم می کنی

گه دلم پیش تو گاهی پیش او است

رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست

بیش از این بابا دلم را خون مکن

زاده‌ی لیلا مرا مجنون مکن

پشت پا بر ساغر حالم مزن

نیش بر دل، سنگ بر بالم مزن

خاک غم بر فرق بخت دل مریز

بس نمک بر لخت لخت دل مریز

همچو چشم خود به قلب دل متاز

همچو زلف خود پریشانم مساز

حایل ره، مانع مقصد مشو

بر سر راه محبت سد مشو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا*

بعد از آن، مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والا نگار

از تو بهتر گوهری بهر نثار

هرچه غیر از او است، سد راه من

آن بت است و غیرت من بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر تو است

مانع راه محبت‌ مهر تو است

آن حجاب از پیش چون دور افکنی

من تو هستم در حقیقت تو منی

چون تو را او خواهد از من رو نما

رو نما شو، جانب او رو نما»

عمان سامانی

کتاب: گنجینه اسرار (نامهای دیگر: گنجینة الاسرار، مخزن الاسرار)

* اشاره به سوره آل عمران- آیه 93
لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ
هرگز به نیکوکارى نخواهید رسید تا از آنچه دوست دارید بخشش کنید.


ببینید و بشنوید:

مثنوی نی نامه: با صدای قیصر امین پور

شاهد:

گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
مولوی


خواننده: سراج
آهنگساز: سید محمد میرزمانی
آلبوم: وداع

مثنوی مرثیه از سایه

23 نظر »
«مثنوی مرثیه» بخشی از مثنوی بلند «بانگ نی» است که گویا هوشنگ ابتهاج (سایه) آن را در سال ۱۳۶۸ به مناسبت درگذشت احسان طبری سرود. احسان طبری پس از بازداشت در سالهای واپسین عمرش، مجبور به اعتراف در دادگاه به آن چه خیانت نامیدند شد، تا بتواند به حیات ادامه دهد. او پس از این بازداشت در سکوت به حیات خود ادامه داد تا سال ۱۳۶۸ که درگذشت.

با توجه به نکات مطرح شده در این شعر و فرجام تلخ احسان طبری می توان این شعر را مرثیه ای فراتر از یک سوگنامه‌ی ساده برای مرگ یک دوست قلمداد کرد. این مثنوی مرثیه ای است برای بر باد دادن یک عمر مبارزه و تلاش توسط احسان طبری. مردی که در دادگاه با اعترافاتش همه‌ی آن سالهای مبارزه را زیر سوال برد. مرثیه‌ای برای جامعه‌ای که در آن برای زنده ماندن مجبور به اعتراف و محکوم به توبه می‌شوی تا تبه شوی.

این شعر در زمان سروده شدن چاپ نشد و تنها به صورت دست نویس و تایپ شده بین مردم دست به دست گشت. اما بعدها قسمتهایی از آن در قالب مثنوی بلندی از سایه به نام «بانگ نی» منتشر شد. برخی هم با در نظر گرفتن قسمت نخست این مثنوی، آن را تحت عنوان «مناجات» منتشر کردند. حال آن که نیایش‌گونه‌ی آغاز مثنوی، تنها پیش درآمدی است برای قسمت بعدی شعر که شاعر در آن اشارات مستقیمی به ماجرای طبری و اعترافات وی در دادگاه دارد:

توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم … این حدیثی دردناک است از قدیم
تائبی گر ز آن که جامی زد به سنگ … توبه فرما را فزون تر باد ننگ

امروز هم بدون در نظر گرفتن مقصود شاعر و داوری درمورد آرمانهایی که برای آن این شعر سروده شده است، می توان مفاهیم نابی از این مثنوی استخراج کرد. نکات تلخی که مکرّر شدنشان تلخیشان را مضاعف می کند.

* نامگذاری سه قسمت این مثنوی و تاکیدهای آن از «طربستان» است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت شعرخوانی مرثیه با صدای هوشنگ ابتهاجدانلود شعرخوانی مثنوی مرثیه با صدای هوشنگ ابتهاج (سایه)


روزگارا قصد ایمانم مکن

زآنچه می گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر

فضل محبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه پیشاهنگ را

دور دار از نام مردان ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سربه‌سر

از دلم امید خوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری

سنگِ سودم را منه در داوری

چون که هنگام نثار آید مرا

حبّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی

کج مکن راه مرا از راستی

پای اگر فرسودم و جان کاستم

آنچنان رفتم که خود می خواستم

هر چه گفتم جملگی از عشق خاست

جز حدیث عشق گفتن دل نخواست

حشمت این عشق از فرزانگی ست

عشق بی فرزانگی دیوانگی ست

دل چو با عشق و خرد همره شود

دست نومیدی از او کوته شود

گر درین راه طلب دستم تهی است

عشق من پیش خرد شرمنده نیست

روی اگر با خون دل آراستم

رونق بازار او می خواستم

ره سپردم در نشیب و در فراز

پای هشتم بر سرِ آز و نیاز

سر به سودایی نیاوردم فرود

گرچه دست آرزو کوته نبود

آن قَدَر از خواهش دل سوختم

تا چنین بی خواهشی آموختم

هر چه با من بود و از من بود نیست

دست و دل تنگ است و آغوشم تهی است

صبرِ تلخم گر بر و باری نداد

هرگزم اندوه نومیدی مباد

پاره پاره از تن خود می بُرم

آبی از خون دل خود می خورم

من در این بازی چه بردم؟ باختم

داشتم لعل دلی، انداختم

باختم، اما همی بُرد من است

بازیی زین دست در خوردِ من است

زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست

راست همچون سرگذشت یوسف است

از دو پیراهن بلا آمد پدید

راحت از پیراهنِ سوم رسید

گر چنین خون می رود از گُرده ام

دشنه ی دشنام دشمن خورده ام


سرو بالایی که می بالید راست

روزگار کجروش خم کرد و کاست

وه چه سروی، با چه زیبی و فری

سروی از نازک دلی نیلوفری

ای که چون خورشید بودی با شکوه

در غروب تو چه غمناک است کوه

برگذشتی عمری از بالا و پست

تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست

خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت

رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت

توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم

این حدیثی دردناک است از قدیم

توبه کردی گر چه می دانی یقین

گفته و ناگفته می گردد زمین

تائبی گر ز آن که جامی زد به سنگ

توبه فرما را فزون تر باد ننگ

شبچراغی چون تو رشک آفتاب

چون شکستندت چنین خوار و خراب؟

چون تویی دیگر کجا آید به دست

بشکند دستی که این گوهر شکست

کاشکی خود مرده بودی پیش ازین

تا نمی مردی چنین ای نازنین!

شوم بختی بین خدایا این منم

کآرزوی مرگ یاران می کنم

آن که از جان دوست تر می دارمش

با زبان تلخ می آزارمش

گرچه او خود زین ستم دلخونتر است

رنج او از رنج من افزونتر است

آتشی مُرد و سرا پُر دود شد

ما زیان دیدیم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی

درد آتش را چه می داند کسی

او جهانی بود اندر خود نهان

چند و چون خویش به داند جهان

بس که نقش آرزو در جان گرفت

خود جهان آرزو گشت آن شگفت

آن جهان خوبی و خیر بشر

آن جهان خالی از آزار و شر

خلقت او خود خطا بود از نخست

شیشه کی ماند به سنگستان درست؟

جان نازآیین آن آیینه رنگ

چون کند با سیلی این سیل سنگ؟

از شکست او که خواهد طرف بست؟

تنگی دست جهان است این شکست


پیش روی ما گذشت این ماجرا

این کری تا چند، این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندام مرد

زخمها را دید و فریادی نکرد

پیر دانا از پسِ هفتاد سال

از چه افسونش چنین افتاد حال؟

سینه می بینید و زخم خون فشان

چون نمی بینید از خنجر نشان؟

بنگرید ای خام جوشان بنگرید

این چنین چون خوابگردان مگذرید

آه اگر این خواب افسون بگسلد

از ندامت خارها در جان خلد

چشمهاتان باز خواهد شد ز خواب

سر فرو افکنده از شرم جواب

آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن

سینه ها از کینه ها انباشتن

آن چه بود؟ آن جنگ و خونها ریختن

آن زدن، آن کشتن، آن آویختن

پرسشی کان هست همچون دشنه تیز

پاسخی دارد همه خونابه ریز

آن همه فریاد آزادی زدید

فرصتی افتاد و زندانبان شدید

آن که او امروز در بند شماست

در غم فردای فرزند شماست

راه می جستید و در خود گم شدید

مردمید، اما چه نامردم شدید

کجروان با راستان در کینه اند

زشت رویان دشمن آیینه اند

آی آدمها این صدای قرن ماست

این صدا از وحشت غرق شماست

دیده در گرداب کی وا می کنید؟

وه که غرق خود تماشا می کنید

هوشنگ ابتهاج (سایه)

داستان پیر زن با سلطان سنجر درمورد ستمکاری او

9 نظر »
نگاره پیرزن و سلطان سنجر

پیرزن و سلطان سنجر (برای تصویر بزرگتر کلیک کنید)

پیرزنی را ستمی درگرفت

دست زد و دامن سنجر گرفت

کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام

وز تو همه ساله ستم دیده‌ام

شحنه ی مست آمده در کوی من

زد لگدی چند فرا روی من

بی گنه از خانه به رویم کشید

موی کشان بر سر کویم کشید

در ستم آباد زبانم نهاد

مهر ستم بر در خانم نهاد

شحنه بود مست که آن خون کند

عربده با پیرزنی چون کند

رطل زنان دخل ولایت برند

پیره زنان را به جنایت برند

آنکه درین ظلم نظر داشته است

ستر من و عدل تو برداشته است

کوفته شد سینه ی مجروح من

هیچ نماند از من و از روح من

گر ندهی داد من ای شهریار

با تو رود روز شمار این شمار

داوری و داد نمی‌بینمت

وز ستم آزاد نمی‌بینمت

از ملکان قوت و یاری رسد

از تو به ما بین که چه خواری رسد

مال یتیمان ستدن ساز نیست

بگذر از این غارت ابخاز نیست

بنده‌ای و دعوی شاهی کنی

شاه نه‌ای چون که تباهی کنی

شاه که ترتیب ولایت کند

حکم رعیت به رعایت کند

تا همه سر بر خط فرمان نهند

دوستیش در دل و در جان نهند

مسکن شهری ز تو ویرانه شد

خرمن دهقان ز تو بی دانه شد

ز آمدن مرگ شماری بکن

میرسدت دست حصاری بکن

پیرزنان را به سخن شاد دار

و این سخن از پیرزنی یاد دار:

«دست بدار از سر بیچارگان

تا نخوری پاسخ غمخوارگان»

فتح جهان را تو کلید آمدی

نز پی بیداد پدید آمدی

رسم ضعیفان به تو نازش بود

رسم تو باید که نوازش بود

خیز نظامی ز حد افزون گری

بر دل خوناب شده خون گری


نظامی گنجوی

مخزن الاسرار – داستان پیر زن با سلطان سنجر (گزینه)


منبع نگارگری: British Library
با تشکر از ستوده برای معرفی نگارگری

صفحه 1 از 212
Simplified Theme by Nokia Theme transform by TowFriend | Powered by Wordpress | Aviva Web Directory
XHTML CSS RSS