شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید

بدون نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت شمشیر و جغرافیا با صدای محمد کاظم کاظمیدانلود شمشیر و جغرافیا با صدای محمد کاظم کاظمی

بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد

شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید
این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌
یک خاکریز بین تو و من درست شد

بین تمام مردم دنیا گل و چمن‌
بین من و تو آتش و آهن درست شد

یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم‌
یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد

یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی‌
یک سو من ایستادم و دشمن درست شد

یک سو همه سپهبد و ارتشبد آمدند
یک سو همه دگرمن و تورَن‌ درست شد

آن طاقهای گنبدی لاجوردگون‌
این گونه شد که سنگ فلاخن درست شد

آن حوضهای کاشی گلدار باستان‌
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد

آن حله‌های بافته از تار و پود جان‌
بندی که می‌نشست به گردن درست شد

آن لوح‌های گچ‌بری رو به آفتاب‌
سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب‌
سنگی به قبر مردم کدکن درست شد

***

سازی بزن که دیر زمانی است نغمه‌ها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد

دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ
شاید پلی برای رسیدن‌، درست شد

***

شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان‌
با کاروان حلّه بیاید به سیستان‌

وقت وصال یار دبستانی آمده است
بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان‌

سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر
«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان‌»

ما شاخه‌های توأم سیبیم و دور نیست
باری دگر شکوفه بیاریم توأمان‌

با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را
در حوضهای کاشی گلدار باستان‌

بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم
از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران

تیر و کمان به دست من و توست، هموطن
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان‌

محمد کاظم کاظمی

شاعر معاصر افغان


دگرمن و تورَن: از مناصب نظامی افغانستان است.
بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان‌: مصراعی از شعر «ققنوس» نیمایوشیج

ای دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

بدون نظر »
شاید این شعر چندان شعر قدرتمندی نباشد، اما پیام جالب آن که در هر بیت تکرار می شود به همراه ردیف «شد شد، نشد نشد» آن را ماندگار می کند.

بیت سوم این شعر در میان مردم به صورت زیر مشهور است که صحیح به نظر نمی رسد:
ضرابخانه‌ای که در آن سکه می زنند
یک سکه هم به نام تو شد شد، نشد نشد

در انتخاب قالب قصیده برای این شعر تردید داشتم.

ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشد

این دختر زمانه که هر دم به دامنی است
یک دم اگر به کام تو شد شد، نشد نشد

این سکه‌ی بزرگی و اقبال و سروری
یک روز هم به نام تو شد شد، نشد نشد

چون کار روزگار به تقدیر یا قضا است
تقدیر بر مرام تو شد شد، نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چیز کرده‌اند
عیشی اگر سهام تو شد شد، نشد نشد

چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر
آباده کاخ و بام تو شد شد، نشد نشد

زان می که تر کنند دماغی به روز غم
یک قطره گر به جام تو شد شد، نشد نشد

دامی به شاهراه مرادی بگستران
این صید اگر به دام تو شد شد، نشد نشد

یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش
صبح امید شام تو شد شد، نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم
بر حضرتش مقام تو شد شد، نشد نشد

میرزا علی نقی خان حکیم الممالک

متخلص به حکیم

بس کن تو ورنه خاک وطن بر سرت کنند

14 نظر »
می گویند فریدون توللی قصیده زیر را در سالهای پس از کودتای 28 مرداد و در دهه چهل که از فعالیتهای سیاسی و اجتماعی مایوس شده بود سروده است. این شعر با عنوان «اندرز سوختگان» در کتاب «بازگشت»‌ منتشر شده است.

ترسم ز فرط شعبده چندان خرت کنند

تا داستان عشق وطن باورت کنند

من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش

بس کن تو ورنه خاک وطن بر سرت کنند

گیرم ز دست چون تو نخیزد خیانتی

خدمت مکن که رنجه به صد کیفرت کنند

گر وا کند حصار «قزل قلعه» لب به گفت

گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند

بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز

دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند

پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه

خواهان که باز کاوه‌ی آهنگرت کنند

ایران همیشه دوزخ ارباب غیرت است

آتش منه به سینه که خاکسترت کنند

 چون گوژگشت آینه، تصویر بر خطاست

تاریخ نیست، این که مدام از برت کنند

زنجیر عدل خسرو و آن خر که شکوه کرد

آورده اند تا به حقیقت خرت کنند

زآن پادشه به خون کسان تشنه تر نبود

لیک این به کس مگو که ز خس کمترت کنند

نخوت فروش تخت جم ای بی هنر مباش

تا خود علاج فقر جنون پرورت کنند

فخرت بود به کورش و دستت چو اردشیر

دایم دراز تا کمکی دیگرت کنند

لاف از قضیب عاریه کم زن، که وقت کار

شرم آید ار به حجله بخت اندرت کنند

در آن وطن که قدرت بیگانه حاکم است

رو خار ره مشو که چو گل پرپرت کنند

عیار باش و دزد و زمین خوار و زن بمزد

تا برتر از سپهبد و سرلشکرت کنند

تلقین قول سعدی فرزانه حیلتی ست

تا جاودانه بسته‌ آن شش درت کنند

«نابرده رنج گنج میسر شود» عزیز

رو دیده باز کن که چه در کشورت کنند

بازار غارت است تو نیز ای پسر مخسب

گویی بزن که فارغ ازین چنبرت کنند

ور ز آن که خود غرور تو بر فضل و دانش است

حاشا که اعتنا به چنین گوهرت کنند

من آزموده ام ره تقوا به رنج عمر

زین راه کج مرو که سیه اخترت کنند

رو قهرمان وزنه شو ار کامت آرزوست

تا خار چشم مردم دانشورت کنند

در خایه مالی ای دل غافل حکایتی است

گر یادگیری از همگان برترت کنند

القصه ای رفیق سیه بخت ساده لوح

راهی بزن که سجده به سیم و زرت کنند

مام وطن به دامن بیگانه خفته مست

دل بدگمان مکن که چه با مادرت کنند

فریدون توللی

چگونگی سروده شدن «بوی جوی مولیان آید همی»

29 نظر »

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دریافت فایل بوی جوی مولیان با صدای بنان و مرضیه دانلود آهنگ بوی جوی مولیان با صدای بنان و مرضیه

امیر نصر سامانی تصمیم می گیرد به همراه سپاهیانش به طور موقت در باد غیس (در خراسان آن زمان) اقامت کند، اما خوش آب و هوا بودن این منطقه اقامت امیر را طولانی می کند. لشکریان که دلتنگ شده بودند و نمی‎خواستند بیشتر در آنجا بمانند جرات بیان خواسته‎ی خود را با امیر نداشتند و از رودکی می‎خواهند امیر را به بازگشت ترغیب کند. رودکی که امیر را خوب می‌شناخت تصمیم می‌گیرد با سرودن شعری بخت خود را برای راضی کردن امیر به بازگشت به بخارا بیازماید. رودکی در حضور امیر چنگ زنان قصیده‌ی «بوی جوی مولیان آمد همی» را آغاز می کند. امیر با شنیدن قصیده‌ی رودکی چنان دلتنگ می‌شود که بی کفش و رخت سفر سوار بر اسب تا بخارا می‌تازد!

روایت کامل‌تر را با قلم نظامی عروضی، نویسنده قرن 6 هجری بخوانید.

روایت دیگر مصرع نخست این قصیده چنین است:
بانگ جوی مولیان آید همی
طرفداران این روایت می‌گویند جوی و رود معمولا بانگ دارند و نه بو. البته ضبط «بوی جوی مولیان» در بین مصححان دیوان رودکی مشهورتر است.

چنین آورده‌اند که نصر بن احمد که واسطه عقد اهل سامان بود و اوج دولت آن خاندان ایام ملک او بود و اسباب تمتع و علل ترفع در غایت ساختگی بود، خزائن آراسته ولشکر جرّار و بندگان فرمانبردار زمستان به دارالملک بخارا مقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهرهای خراسان. مگر یک سال نوبت هری بود، به فصل بهار به بادغیس. که بادغیس خرم‎ترین چراخوارهای خراسان و عراق است. قریب هزار ناو هست پر آب و علف که هم یکی لشکری را تمام باشد. چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش بازرسیدند و شایسته‎ی میدان و حرب شدند،نصر بن احمد روی به هری نهاد و به در شهر به مَرغ سپید فرود آمد ولشکرگاه بزد. و بهارگاه بود و شمال روان شد و میوه‎های مالن و کروخ در رسید که امثال آن در بسیار جای‎ها به دست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد.آنجا لشکری برآسود و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ و میوه‎ها بسیار و مشمومات فراوان. لشکری از بهار و تابستان برخورداری تمام یافتند از عمر خویش … زمستان آنجا مقام کردند و از جانب سجستان نارنج آورردن گرفتند و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت. زمستانی گذاشتند در غایت خوشی.
چون بهار درآمد اسبان به بادغیس فرستادند و لشکرگاه به مالین به میان دو جوی بردند و چون تابستان درآمد میوه‎ها در رسید.
امیر نصربن احمد گفت تابستان کجا رویم که از این خوش‎تر مقامگاه نباشد، مهرگان برویم.
چون مهرگان درآمد گفت مهرگان هری بخوریم و برویم و همچنین فصلی به فصل همی انداخت تا چهار سال برین برآمد زیرا که صمیم دولت سامانیان بود و جهان آباد و ملک بی خصم و لشکر فرمانبردار و روزگار مساعد و بخت موافق. با این همه ملول گشتند و آرزوی خانمان برخاست…دانستند که سر آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد.پس سران لشکر و مهتران ملک به نزدیک استاد ابوعبدالله الرودکی رفتند و از ندمای پادشاه هیچکس محتشم‎تر و مقبول‎القول‎تر از او نبود.گفتند به پنج هزار دینار تو را خدمت کنیم، اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این خاک حرکت کند که دل‎های ما آرزوی فرزند همی‎برد و جان ما از اشتیاق بخارا همی‎برآید. رودکی قبول کرد که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او بشناخته، دانست که به نثر با او در نگیرد، روی به نظم آورد و قصیده ای بگفت به وقتی که امیر صبوح کرده بود درآمد و به جای خویش بنشست و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ برگرفت و در پرده‎ی عشاق این قصیده آغاز کرد:

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

پس فروتر شود گوید:

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

چون رودکی بدین بیت رسید امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد وبی‎موزه پای در رکاب خنگ نوبتی در آورد و روی بخارا نهاد چنان که رانین و موزه تا دو فرسنگ در پی امیر بردند، به برونه، و آنجا در پای کرد و عنان تا بخارا هیچ بازنگرفت و رودکی آن پنج هزار دینار مضاعف از لشکر بستد.

نظامی عروضی

چهار مقاله (مجمع النوادر)


جعفر شعار و حسن انوری در کتاب «گزیده‌ی اشعار رودکی» ماجرای بالا را به زبان امروزین چنین نقل کرده‎اند:

«علت سرودن این شعر را چنین نوشته‌اند که نصر بن احمد سامانی در زمستان در بخارا اقامت می‌کرد و در تابستان به سمرقند یا به شهری از شهرهای خراسان می‌رفت. در سالی که به هرات رفته بود، بهار و تابستان را در آنجا گذرانید و به جهت خوشی هوا و فراوانی نعمتها، پاییز و زمستان نیز در آنجا ماند و بدین‎سان اقامت او چهار سال طول کشید. سران و بزرگان که از اقامت دراز و دوری از خانواده دلتنگ شده بودند نزد رودکی آمدند و از او خواستند تا کاری کند که امیر به بخارا بازگردد. رودکی این شعر را سرود و آن‎گاه در مجلس امیر حاضر شد و در پرده‌ی عشاق آغاز به خواندن کرد. چون به بیت «میر سرو است و بخارا …» رسید امیر چنان به هیجان آمد که بی کفش و جامه‌ی سفر بر اسب نشست و رو به بخارا نهاد و تا آنجا هیچ توقفی نکرد»

دولتشاه سمرقندی در کتاب «تذکرةالشعرا» ضمن بیان حکایت فوق با نگاه دقیق خود چنین می‎نویسد:

«… گویند امیر را این قصیده به خاطر چنان ملایم افتاد که موزه در پای ناکرده سوار شد و عزیمت بخارا نمود و عقلا را این حالت به خاطر عجیب می‎نماید که این نظمی ساده و از صنایع و بدایع و متانت عاری. چه اگر در این روزگار سنخنوری مثل این سخن در مجلس سلاطین و امرا عرض کند، مستوجب انکار همگنان شود»


شاعران زیادی پس از رودکی از این قصیده یا وزن و ردیف آن استقبال کرده‌اند. از آن جمله‌اند:

خسرو از مازندران آید همی
یا مسیح از آسمان آید همی
این از آن وزن است گفته رودکی
«یاد جوی مولیان آید همی»
(سنایی غزنوی)

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
(حافظ)

یاد آن سرو روان آید همی
بر تن من باز جان آید همی
طاق ابروی کمانش دیده‌ام
تیر در چشمم کمان آید همی
(سعید نفیسی)

شهری که از دروازه های آن
هم بوی جوی مولیان خیزد
هم یاد یار مهربان آید
(شفیعی کدکنی)

بعضی از شاعران دیگری که از این قصیده‌ استقبال کرده‎اند:
امیرمعزی، وصاف‌الحضره، آذر بیگدلی


مشخصات آهنگ ابتدای این مطلب:
خوانندگان: غلامحسین بنان، مرضیه
آهنگساز: روح الله خالقی
دستگاه: بیات اصفهان
آلبوم: گلهای رنگارنگ (254)

ایران نامه

1 نظر »
چکامه‌ی زیبای زیر، سروده‌ی ادیب و محقق معاصر، سیروس شمیسا است. علی‌رغم دشوار بودن، این قصیده چنان روان سروده شده است که خواندن و لذت بردن از آن حتی بدون فهمیدن تک تک ابیات میسر است. به ویژه قسمت دوم قصیده با آغاز «یادم آمد فتنه‌ی تازیک و تاتار و تَمُر».
پاره هایی از این قصیده نیز من را یاد شعر باشکوه «لزنیه» از آخرین آثار محمد تقی بهار می‌اندازد. هم از نظر مفهوم و هم به این دلیل که هر دو شاعر قصیده‌هایشان را در خارج از کشور و با الهام از آن چه در غربت دیده‌اند برای ایران سروده‌اند. بهار در لزن سوییس و شمیسا در منچستر بریتانیا.

توضیح: مرورگر مورد علاقه‌ی طربستان، فایرفاکس است. چرا که فایرفاکس در مواردی که معنی واژه در متن آورده شده است، آن را با خط چین متمایز می کند.
برای درک بهتر این قصیده، معنی کلمات زیادی به صورت مخفی آورده شده است که با قرار دادن موس بر روی آن کلمه، معنی نمایان می شود. پس برای خواندن این شعر، به طور خاص، توصیه می کنم حتما از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید.

به‌: اسماعیل‌ جان‌
در منچستر باران‌ گرفت‌ و خانه‌نشین‌ شدم‌. روح‌ چامه‌سُرایان‌ باستان‌ در من‌ دمیده‌ بود، شتاب‌ داشتم‌. پاره‌ کاغذی‌ جُستم‌ و به‌ همسرم‌ گفتم‌ تا چای‌ شبانه‌ را سامان‌ دهی‌، آرامش‌ خود را بازیافته‌ام‌. هنوز عطر چای‌ به‌ تمامی‌ در وُثاق‌ سپنجی‌ درنپیچیده‌ بود که‌ اکثر ابیات‌ این‌ چکامه‌ را ــ نه‌ همه‌، شتاب‌ داشتم‌ ـ فرو نوشتم‌.
منچستر، 7/7/2008

ابر آذاری‌ برآمد خیمه‌ بر صحرا کشید

گفت‌ صحرا ای‌ تفو! اسپه به‌ ما دریا کشید

روی‌ عالم‌ تیره‌گون‌ شد، رایت گل‌ سرنگون

این‌ از آنجا، آن‌ از اینجا، هر چه‌ از هر جا کشید

گردبادی‌ کوه‌کن‌ بر دشت‌ پُر خارا خلید

همچنان‌ اکوان‌ که‌ رستم‌ از سر صمّا کشید

تخته ی دکان‌ شکست‌ و رشته ی‌ گوهر گسیخت‌

خط‌ بطلان‌ باد بر اوراق‌ هر کالا کشید

گرچه‌ پروای‌ قیامت‌ بود در آفاق‌ باغ

تیغ‌ هیجا برق‌ بر خورشید، بی‌پروا کشید

شد زمانی‌ در سکوت‌ و حیرت‌ و افسوس‌ و آه

تا که‌ ناگه‌ کاروانی‌ خیمه‌ بر خارا کشید

گوییا بازارگانی‌ آمد از اقصای‌ چین

گونه‌گون‌ بر تخت‌ دکان‌ رزمه ی‌ دیبا کشید

تحفه‌ ی هندی‌ گشاد و طُرفه‌ ی مصری‌ نهاد

بس عجایب‌ بر بساط‌ چادر مینا کشید

کاسه‌ ی چینی‌ گشود و داروی هندی‌ نمود

نافه ی تبت بسود و اذفر سارا کشید

سبز اندر سبز، صحرا باغ‌ گشت‌ و سنگ‌، لعل

از بُن هر ذرّه بیرون ، لؤلؤ لالا کشید

تخت بر شاخ زمرّد کرد مرغ زندباف

رخت‌ بر تخت‌ سلیمان‌ نرگس‌ شهلا کشید

تا صبا صرح ممرّد کرد پای سیب را

دست‌ سِحرش‌ رشته‌های‌ لعل‌ اندر واکشید

***

یادم آمد فتنه ی تازیک و تاتار و تَمُر

تا چه‌ شد بر مام‌ میهن‌ تا چه ها ماما کشید

همّت‌ بومسلم‌ و یعقوب‌ و بابک‌ یاد باد

هر یکی‌ از گوشه‌ای‌ خیلی‌ بدان‌ غوغا کشید

همچنان‌ پسیان‌ و کوچک‌ خان‌ و دشتی‌ زنده‌ باد

گرچه‌ بس‌ اسکندر آمد کینه‌ از دارا کشید

گرچه‌ بر مام‌ وطن‌ بیغاره‌ از بیگانه‌ بود

راست‌ خواهی‌ صد بتر پتیارگی از ما کشید

سینه‌ ی دارا دریده ی‌ دشنه‌ ی مهیار بود

فی‌المثل‌ گر مرهمی‌ هم‌ سورن و سورنا کشید

هند و چین‌ سوی‌ پدر برگشت‌ و گشتش‌ دل‌ قوی‌

مصر و ایران‌ را چه‌ باید گفت‌ دید و یا کشید؟

هیچ‌ پنداری‌ نباشد همچو دیدار استوار

ای‌ بسا گولا که‌ عقبی‌ را دل‌ از دنیا کشید

باز ایران‌ فرّه‌ گشت‌ و باز دوران‌ تازه‌ شد

عاقبت‌ آن‌ فتنه‌ شد از جا به‌ جابلقا کشید

روی‌ عالم‌ لاله‌گون‌ شد پرچم‌ غم‌ سرنگون

گنج‌ افریدون‌ برون‌ از کلبه ی‌ دانا کشید

رشک‌ فردوس‌ برین‌ شد مانده‌ ی دارا و جم

چرمک‌ آهنگری‌ از چین‌ به‌ افریقا کشید

بیرق‌ ایران‌ نشد بی اهتزازی‌ یک‌ زمان

پا به‌ سُفلی‌ بند کردندش‌ سر از عُلیا کشید

شیر پیرش‌ حافظ‌ خورشید عالمتاب‌ بود

گرچه‌ گه‌ نقش‌ زمین‌ شد نقش‌ خود امّا کشید

ساغر خمخانه‌ ی مُغ‌ هیچگه‌ خالی‌ نماند

دور بوریحان‌ سرآمد بوعلی‌ سینا کشید

***

نیز شاید ار قیاس‌ کار خود گیری‌ که‌ گاه

دست ریمن مار ضحّاکی‌ تو را برپا کشید

آن‌ رسیدت‌ هر زمان‌ در غربت‌ آباد جهان‌

محنتی‌ کان‌ آدم‌ از هر باب‌ از حوّا کشید

در کنار برکه‌ ی کوثر خراب‌ خواب‌ خوش‌

تا به‌ خود آمد طپانچه‌ی‌ اِهبطوا مِنها کشید

یا که‌ فرزندی‌ تو را آن‌ مزد خدمت‌ یاوه‌ کرد

یا نه‌، آن‌ محنت‌ که‌ مامی‌ خیره‌ از بابا کشید

دور غم‌ آخر سر آمد دوره‌ ی صهبا رسید

دست‌ را بالا گرفت‌ و داو بر عذرا کشید

گفت‌ یزدان‌ بعد هر قبضی‌ امید بسط‌ دار

چون‌ که‌ شد هابیل‌، آدم‌ رو به اقلیما کشید

سوزنی‌ باید که‌ آرد خاری‌ از پایی‌ برون

خرق‌ عالم‌ التیام‌ از سوزن‌ عیسی کشید

بس‌ نباشد دیر یا دور ای‌ دل‌ امّیدوار

تیرگی‌ پهلو شکافد روشنی‌ پهنا کشید

تازه‌ شد زین‌ شِعر، شَعر پارسی‌ انصاف‌ را

زین‌ چکامه ‌نرخ‌ شعر و شاعری‌ بالا کشید

سیروس شمیسا


شاهد:

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید
حافظ

زاهدان كز هر سلاحی فتنه و شر میكنند

4 نظر »

زاهدان کز هر سلاحی فتنه و شر میکنند
از عبا هنگامه، وز عمامه محشر می‌کنند

یک سخن کز دل برآید بر لب این قوم نیست
گر چه از بانگ اذان گوش فلک کر می‌کنند

در دل مردم هراس کیفر اندازندگان
خود چرا کمتر هراس از روز کیفر می‌کنند؟

ساقیان کوثرند، اما شب از دست خمار
پای خم هم می خزند و می به ساغر می‌کنند

در کمین اهل ایمان، با کمند کید و کین
پشت هر سنگی که می‌یابند سنگر می‌کنند

آنچه دین در قرنها کافر مسلمان کرده بود
این حریفان جمله را یک‌روزه کافر می‌کنند

چون حقایق مسخ شد، دین جز یکی افسانه نیست
کوردل آنان که این افسانه باور می‌کنند

وای از این بدخبره عطاران، که از خبط دماغ
پشگ را نایب مناب مشک و عنبر می‌کنند

در خرابات آی، کاینجا مسلم و گبر و یهود
جمله از یک جرعه، دل با هم برابر می‌کنند

شهریار

حاجیان آمدند با تعظیم

بدون نظر »

حاجیان آمدند با تعظیم
شاکر از رحمت خدای رحیم
جسته از محنت و بلای حجاز
رسته از دوزخ و عذاب الیم
آمده سوی مکه از عرفات
زده لبیک عمره از تنعیم
یافته حج و کرده عمره تمام
باز گشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال
پای کردم برون ز حد گلیم
مر مرا در میان قافله بود
دوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم او را «بگو که چون رستی
زین سفر کردن به رنج و به بیم
تا ز تو باز مانده‌ام جاوید
فکرتم را ندامت است ندیم
شاد گشتم بدانکه کردی حج
چون تو کس نیست اندر این اقلیم
باز گو تا چگونه داشته‌ای
حرمت آن بزرگوار حریم:
چون همی خواستی گرفت احرام
چه نیت کردی اندر آن تحریم؟
جمله برخود حرام کرده بدی
هرچه مادون کردگار قدیم؟»
گفت «نی» گفتمش «زدی لبیک
از سر علم و از سر تعظیم
می‌شنیدی ندای حق و، جواب
باز دادی چنانکه داد کلیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو در عرفات
ایستادی و یافتی تقدیم
عارف حق شدی و منکر خویش
به تو از معرفت رسید نسیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چون می‌کشتی
گوسفند از پی یسیر و یتیم
قرب خود دیدی اول و کردی
قتل و قربان نفس شوم لیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو می‌رفتی
در حرم همچو اهل کهف و رقیم
ایمن از شر نفس خود بودی
وز غم فرقت و عذاب جحیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو سنگ جمار
همی انداختی به دیو رجیم
از خود انداختی برون یکسر
همه عادات و فعلهای ذمیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو گشتی تو
مطلع بر مقام ابراهیم
کردی از صدق و اعتقاد و یقین
خویشی خویش را به حق تسلیم؟»
گفت «نی» گفتمش «به وقت طواف
که دویدی به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائکتان
یاد کردی به گرد عرش عظیم؟»
گفت «نی»گفتمش «چو کردی سعی
از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو گشتی باز
مانده از هجر کعبه بر دل ریم
کردی آنجا به گور مر خود را
همچنانی کنون که گشته رمیم؟»
گفت « از این باب هر چه گفتی تو
من ندانسته‌ام صحیح و سقیم»
گفتم «ای دوست پس نکردی حج
نشدی در مقام محو مقیم
رفته‌ای مکه دیده، آمده باز
محنت بادیه خریده به سیم
گر تو خواهی که حج کنی، پس از این
این چنین کن که کردمت تعلیم»

ناصر خسرو

ای امت بدبخت بر این زرق‌فروشان

بدون نظر »

ای هفت مدبر که بر این پرده سرائید
تا چند چو رفتید دگر باره برآئید؟
خوب است به دیدار شما عالم ازیرا
حوران نکو طلعت پیروزه قبائید
سوی حکما قدر شما سخت بزرگ است
زیرا که به حکمت سبب بودش مائید
از ما به شما شادتر از خلق که باشد؟
چون بودش ما را سبب و مایه شمائید
پر نور و صور شد ز شما خاک ازیرا
مایه‌ی صور و زایشی و کان ضیائید
مر صورت پر حکمت ما را که پدید است
بر چرخ قلم‌های حکیم‌الحکمائید
عیب است یکی آنکه نگردیم همی ما
باقی چو شما، گرچه شما اصل بقائید
پاینده کجا گردد چیزی که نپاید؟
این حکم شناسید شما گر عقلائید
آینده ز ما هرگز پاینده نگردد
هرگه که شما می‌چو برآئید نپائید
گه‌مان بفزائید و گهی باز بکاهید
بر خویشتن خویش همی کار فزائید
آید به دل من که شما هیچ همانا
زان می نفزائید که تا هیچ نسائید
زیرا که نزاده‌است شما را کس و هموار
بر خاک همی زاده‌ی زاینده بزائید
آن را که نزادند مرو را و نزاید
زی مرد خردمند شما راست گوائید
ای شعرفروشان خراسان بشناسید
این ژرف سخن‌های مرا گر شعرائید
بر حکمت میری زچه یابید چو از حرص
فتنه‌ی غزل و عاشق مدح امرائید؟
یکتا نشود حکمت مرطبع شما را
تا از طمع مال شما پشت دوتائید
آب ار بشودتان به طمع باک ندارید
مانند ستوران سپس آب و گیائید
دل‌تان خوش گردد به دروغی که بگوئید
ای بیهده‌گویان که شما از فضلائید
گر راست بخواهید چو امروز فقیهان
تزویر گرانند شما اهل ریائید
ای امت بدبخت بر این زرق‌فروشان
جز کز خری و جهل چنین فتنه چرائید؟
خواهم که بدانم که مر این بی‌خردان را
طاعت به‌چه معنی و ز بهر چه نمائید
زین بیش شما را سوی من نیست خطائی
هرچند شما بی خطران اهل خطائید
چون حکم فقیهان نبود جز که به رشوت
بی‌رشوت هریک ز شما خود فقهائید
این ظلم به دستوری از بهر چه باید
چون مال ز یکدیگر بس خود بربائید؟
از حکم الهی به چنین فعل بد ایشان
اندر خور حدند و شما اهل قفائید
ای حیلت‌سازان جهلای علما نام
کز حیله مر ابلیس لعین را وزرائید
چون خصم سر کیسه‌ی رشوت بگشاید
در وقت شما بند شریعت بگشائید
هرگز نکنید و ندهید از حسد و مکر
نه آنچه بگوئید و نه هرچ آن بنمائید
اندر طلب حکم و قضا بر در سلطان
مانند عصا مانده شب و روز به پائید
ایزد چو قضای بد بر خلق ببارد
آنگاه شما یکسره درخورد قضائید
با جهل شما در خور نعلید به سر بر
نه درخور نعلی که بپوشید و بیائید
فوج علما فرقت اولاد رسولند
و امروز شما دشمن و ضد علمائید
میراث رسول است به فرزندش ازو علم
زین قول که او گفت شما جمله کجائید؟
فرزند رسول است خداوند حکیمان
امروز شما بی‌خردان و ضعفائید
میمون چو همای است بر افلاک و شما باز
چون جغد به ویرانه در اعدای همائید
پر نور و دل افروز عطائی است ولیکن
ما را، نه شما را، که نه در خورد عطائید
زیرا که روا نیست اگر گویم کایزد
آن داد شما را که مر آن را نه سزائید
گر روی بتابم ز شما شاید زیراک
بی‌روی ستمگاره و با روی و ریائید
فقه است مر آن بیهده را سوی شما نام
کان را همی از جهل شب و روز بخائید
گوئید که بدها همه برخواست خدای است
جز کفر نگوئید چو اعدای خدائید
ابلیس رها یابد از اغلال گر ایدونک
در حشر شما ز آتش سوزنده رهائید
از بهر چه بر من همه همواره به کینید
گر جمله بلائید چرا جمله مرائید؟
گوئید که تو حجت فرزند رسولی
زین درد همه ساله به رنجید و بلائید
فردا به پیمبر به چه شائید که امروز
اینجا به یکی بنده‌ی فرزند نشائید
آن را که ببایدش ستودن بنکوهید
وان را که نکوهیدن شاید بستائید
چون حرب شما را به سخن سخت کنم تنگ
هر چند که بسیار ببائید روائید
چون حجت گویم به ترازوی من اندر
گر پنج هزارید پشیزی نگرائید

ناصرخسرو

ای امت بدبخت بر این زرق‌فروشان

7 نظر »

ای هفت مدبر که بر این پرده سرایید

تا چند چو رفتید دگر باره برآیید؟

خوب است به دیدار شما عالم ازیرا

حوران نکو طلعت پیروزه قبایید

سوی حکما قدر شما سخت بزرگ است

زیرا که به حکمت سبب بودش مایید

از ما به شما شادتر از خلق که باشد؟

چون بودش ما را سبب و مایه شمایید

پر نور و صور شد ز شما خاک ازیرا

مایه‌ی صور و زایشی و کان ضیایید

مر صورت پر حکمت ما را که پدید است

بر چرخ قلم‌های حکیم‌الحکمایید

عیب است یکی آنکه نگردیم همی ما

باقی چو شما، گرچه شما اصل بقایید

پاینده کجا گردد چیزی که نپاید؟

این حکم شناسید شما گر عقلایید

آینده ز ما هرگز پاینده نگردد

هرگه که شما می‌چو برآیید نپایید

گه‌مان بفزایید و گهی باز بکاهید

بر خویشتن خویش همی کار فزایید

آید به دل من که شما هیچ همانا

زان می نفزایید که تا هیچ نسایید

زیرا که نزاده‌است شما را کس و هموار

بر خاک همی زاده‌ی زاینده بزایید

آن را که نزادند مرو را و نزاید

زی مرد خردمند شما راست گوایید

ای شعرفروشان خراسان بشناسید

این ژرف سخن‌های مرا گر شعرایید

بر حکمت میری زچه یابید چو از حرص

فتنه‌ی غزل و عاشق مدح امرایید؟

یکتا نشود حکمت مرطبع شما را

تا از طمع مال شما پشت دوتایید

آب ار بشودتان به طمع باک ندارید

مانند ستوران سپس آب و گیایید

دل‌تان خوش گردد به دروغی که بگویید

ای بیهده‌گویان که شما از فضلایید

گر راست بخواهید چو امروز فقیهان

تزویر گرانند شما اهل ریایید

ای امت بدبخت بر این زرق‌فروشان

جز کز خری و جهل چنین فتنه چرایید؟

خواهم که بدانم که مر این بی‌خردان را

طاعت به‌چه معنی و ز بهر چه نمایید

زین بیش شما را سوی من نیست خطائی

هرچند شما بی خطران اهل خطایید

چون حکم فقیهان نبود جز که به رشوت

بی‌رشوت هریک ز شما خود فقهایید

این ظلم به دستوری از بهر چه باید

چون مال ز یکدیگر بس خود بربایید؟

از حکم الهی به چنین فعل بد ایشان

اندر خور حدند و شما اهل قفایید

ای حیلت‌سازان جهلای علما نام

کز حیله مر ابلیس لعین را وزرایید

چون خصم سر کیسه‌ی رشوت بگشاید

در وقت شما بند شریعت بگشایید

هرگز نکنید و ندهید از حسد و مکر

نه آنچه بگویید و نه هرچ آن بنمایید

اندر طلب حکم و قضا بر در سلطان

مانند عصا مانده شب و روز به پایید

ایزد چو قضای بد بر خلق ببارد

آنگاه شما یکسره درخورد قضایید

با جهل شما در خور نعلید به سر بر

نه درخور نعلی که بپوشید و بیایید

فوج علما فرقت اولاد رسولند

و امروز شما دشمن و ضد علمایید

میراث رسول است به فرزندش ازو علم

زین قول که او گفت شما جمله کجایید؟

فرزند رسول است خداوند حکیمان

امروز شما بی‌خردان و ضعفایید

میمون چو همای است بر افلاک و شما باز

چون جغد به ویرانه در اعدای همایید

پر نور و دل افروز عطائی است ولیکن

ما را، نه شما را، که نه در خورد عطایید

زیرا که روا نیست اگر گویم کایزد

آن داد شما را که مر آن را نه سزایید

گر روی بتابم ز شما شاید زیراک

بی‌روی ستمگاره و با روی و ریایید

فقه است مر آن بیهده را سوی شما نام

کان را همی از جهل شب و روز بخایید

گویید که بدها همه برخواست خدای است

جز کفر نگویید چو اعدای خدایید

ابلیس رها یابد از اغلال گر ایدونک

در حشر شما ز آتش سوزنده رهایید

از بهر چه بر من همه همواره به کینید

گر جمله بلایید چرا جمله مرایید؟

گویید که تو حجت فرزند رسولی

زین درد همه ساله به رنجید و بلایید

فردا به پیمبر به چه شایید که امروز

اینجا به یکی بنده‌ی فرزند نشایید

آن را که ببایدش ستودن بنکوهید

وان را که نکوهیدن شاید بستایید

چون حرب شما را به سخن سخت کنم تنگ

هر چند که بسیار ببایید روایید

چون حجت گویم به ترازوی من اندر

گر پنج هزارید پشیزی نگرایید

ناصرخسرو
Simplified Theme by Nokia Theme transform by TowFriend | Powered by Wordpress | Aviva Web Directory
XHTML CSS RSS